تبليغاتX
ذهنیات من

ذهنیات من

بی اخلاقی سبز...

موجودات جالبی هستیم... فرمانده‌ی ناجا میگه که نامه‌ی خودکشی پیدا کرده و سایت نوروز هم همین رو سوژه می‌کنه که بگه فرمانده‌ی ناجا دروغ می گه! یکی نیست به شخص شخیص سایت نوروز بگه که: عزیز دل خواهر اولین بار کلمه‌ی "خودکشی" در سایت مبارک شما گفته شد... حتی زحمت عذرخواهی هم به خودتون ندادید...
من از این همه بی‌اخلاقی می ترسم... بی‌اخلاقی رنگ نداره... زندگی همه‌مون رو احاطه کرده... صداش رو نمی‌شنوید؟...


+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 1:23  توسط سمیه  | 

قوی زیبا

خیلی تلاش کردم بتونم تا آخر این ویدئو رو ببینیم...


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه‌ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل‌ها بمیرد

گروهی بر آنند کین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آن‌جا بمیرد

شب مرگ از بیم آن‌جا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی از آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن

که می‌خواهد این قوی، زیبا بمیرد

-حمید شیرازی-


+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 12:9  توسط سمیه  | 

بی مسئولیتی سایت نوروز و شایعه ای تلخ به کام دوستان رامین...

با شما هستم! شما خانم و آقای محترم سبزی که هر روز به سایت های سبز سر می زنید. همه ی خبرهای سبز رو می خونید. یه چند تا لینک سبز به اشتراک می گذارید. چند تا کامنت سبز می نویسید و در نهایت هم با احساس یک مبارز سبز به خواب میرید. اما شاید ندونید...

چند روز پیش خبر مرگ یکی از دوستان قدیمی من و شاید یکی از نازنین ترین دوستان خیلی های دیگه رو شنیدیم. هنوز هم داغ دار هستیم و شاید تا مدت ها داغ دار بمونیم... اما چیزی که رنج ما رو بیش تر و داغ ما رو عمیق تر کرد شایعه ای بود که امروز صبح از این جا شروع شد و به سرعت فضای اینترنت رو فراگرفت.

همون طور که قبلن هم گفتم برای من جزئیات مرگ رامین مهم نیست. مرگ رامین به هر دلیلی که بوده باشه ذره ای از احترام و علاقه ی من به این دوست قدیمی رو کم نمی کنه. به نظرم هر کسی هم این حق رو داره که برای هر آرمانی که براش باارزش هست خودش رو فدا کنه. یا حتی این حق رو داره که به هر دلیلی که برای خودش مهم هست به زندگی خودش خاتمه بده (یا به قول شماها خودکشی کنه).

اما حرف من چیز دیگه ایه...

چرا یک سایت خبری که ادعای معتبر بودن رو داره خبر خودکشی یک "انسان" رو بدون ارائه ی هیچ مدرکی منتشر می کنه؟ چرا این گزارش نام نویسنده نداره؟ و چرا "خودکشی"؟ 

من تقریبن از صبح درگیر اخبار منتشر شده در مورد رامین هستم. روند تحول این اخبار برای من خیلی جالب بود.  خیلی از جزئیاتی که در خبر نوروز اومده با شناختی که من و دوستان دیگه از رامین داشتیم کذب محض بود. حتی در خبر اولیه اسم فامیل رامین به جای "پوراندرجانی" به اشتباه "پورارزجانی" نوشته شده بود. بعد خبر از موضع "خودکشی" به "قتل" تغییر راستا پیدا کرد. خبرهای بعدی مربوط به قتل هم باز بدون هیچ دلیل و مدرک و با همون روند قبلی ادامه پیدا کرد و همه ی این سناریوها من رو متقاعد کردند که شروع خبر بدون تحقیق و تنها از روی تخیلات صرف نویسنده و به منظور "جلب مشتری" روی کلمه ی خودکشی تکیه کرده بود...

می تونم درک کنم که همه ی شما دوستان سبز نگران تحولات ایران هستید. خود من هم نگران هستم. اما هیچ کدوم از این ها دلیل نمیشه که این قدر غیرمسئولانه٬ غیرحرفه ای و البته بی رحمانه در مورد انسان ها خبر "بسازیم". به این فکر کنیم که هر خبر نادرست ممکنه گروهی رو آزرده کنه یا به خودش و خانواده ش ناخواسته صدمه بزنه...

من نمی گم که خبرها رو به گوش هم نرسونیم. تنها خواهشم از شما سبزهای عزیز اینه که این قدر سهل انگارانه وارد دنیای ارتباطات نشید. مسئولیتش رو قبول کنید و از این سایت های سبز هم به همین اندازه مسئولیت پذیری بخواهید.


+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 5:54  توسط سمیه  | 

رامین...

صبح که صفحه ی فیس بوکم رو دیدم، اول باورم نشد. فکر کردم همه چی یه شوخیه. دوباره بچه های تجربی شهیدمدنی دست به دست هم داده ند که ما رو با یه خبر مرگ دست بندازند و بعد هم همگی بخندیم. اما واقعیت داشت...

اولین باری که دیدمش سال سوم دبیرستان بودیم. در جریان کارهای اجرایی نمایشگاه مشترک فرزانگان و شهیدمدنی. بعدها هم در تدارکات همایش فارغ التحصیلان سمپاد تبریز... جزو مودب ترین و آروم ترین و مهربون ترین آدم هایی بود که می شناختم... پزشکی می خوند. و خوب بعدها نشد که زیاد با هم در ارتباط باشیم...

دور و برم مرگ زیاد دیده م. اما مرگ آدمی مثل "رام ی ن پور.......ی" چیزی نیست که خیلی راحت بشه گفت: خدا رحمتش کنه...

واقعن حیف بود که دنیا از وجود چنین "انسانی" محروم بشه. شاید هم حیف رامین بود که تو این دنیای مزخرف زندگی کنه...

زیرنویس:

به یادش فیلم های پشت صحنه ی همایش فارغ التحصیلان رو می دیدم که یادم افتاد خیلی وقت پیش تو وبلاگ قدیمیم برام کامنت گذاشته بود. بعد از کلی گشتن این پست رو پیدا کردم. خیلی شاد شدم که یه یادگاری باارزش از این دوست فراموش نشدنی دارم...

مرتبط: *



پی نوشت خیلی مهم:

رامین خودکشی نکرده. این که پزشک بازداشت گاه کهریزک بوده (به عنوان پزشک به اون جا اعزام شده) درسته. اما خبری که تو اینترنت منتشر شده (که عمومن یک متن مشترکه) جزئیات اشتباه زیادی داره و بعید می دونم که توسط یک فرد نزدیک به رامین نوشته شده باشه. رامین مرد خودکشی نبود... ضمن این که دوستان نزدیک من که تو مراسم تشییع جناره ش حاضر بودند چیزی در این مورد نشنیده ند. من نمی دونم که "ایست قلبی" رامین به خاطر فشارهای روحی بوده یا هر دلیل دیگه. ولی قدر مسلم تمام کسانی رو که به اسم جنبش سبز، فانتزی های ذهنی خودشون رو توی اینترنت خالی می کنند محکوم می کنم. 

عده ای از دوستان دارند خبر موثقی از مرگ رامین عزیزمون تهیه می کنند. که در صورت آماده شدن حتمن این جا میذارمش. برای من مهم نیست که رامین چه طور مرده. مهم اینه که خوب "زندگی" کرده بود... خیلی خوب...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 4:59  توسط سمیه  | 

اسارت در تقویم ماهانه؟

تصمیم گرفته م که دیگه دل تنگی هام ( و حتی شادی هام) رو زیاد جدی نگیرم. حداقل برای خودم ثابت شده که درجه ی شادی یا افسردگیم همبستگی شدیدی با تقویم ماهانه داره.

به نظرم احمقانه است که همیشه دنبال یک دلیل فلسفی پیچیده برای حالت هایی باشیم که مستقیمن از تغییر غلظت مولکول های خاصی در بدنمون ناشی میشن. و البته میشه با یک دید هوشیارانه تر، از این حالت ها برای خلاقیت ها و فکرها و یا حتی شروع فعالیت های خاص استفاده کرد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 8:57  توسط سمیه  | 

شاید مهم ترین دلیل جذابیت دین برای مردم این باشه که برای سوال های پیچیده ای (مثل خلقت) جواب قطعی میده و این جواب ها ماهیتن سازگارترین سناریوهای موجود با طبیعت و احساسات انسانی هستند. چرا؟ نمی دونم! شاید به این دلیل که انسان رو از اضطراب "پوچی" نجات میدن. ولی به هر حال خوشایند بودن یک سناریو دلیلی بر درست بودنش نیست.

به نظرم همه ی مفهوم "درجه ی ایمان" یعنی این که چه قدر در پیدا کردن جواب های دقیق تر برای مسائل مهم جهان تنبل باشیم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 4:0  توسط سمیه  | 

دارم به این نتیجه می رسم که فیزیک دان مسلمان٬ یا کلن هر علم پیشه ی مذهبی میشه یه چیزی تو مایه های همون پیتزای قورمه سبزی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 1:37  توسط سمیه  | 

لنگ در هوایی

به نظر من برخورد با یک فرهنگ متضاد یک اتفاق فوق العاده ست. تعریفم از "متضاد" خیلی دقیق نیست. ولی به طور غیردقیق شاید به دو فرهنگی مربوط بشه که جای ارزش ها و ضدارزش ها با هم عوض شده ند. و خوب به صورت طبیعی الگوهای رفتاری در این دو فرهنگ تفاوت های اساسی با هم خواهند داشت.

برخورد فرهنگ ها دقیقن اتفاقیه که در مهاجرت می افته. و یک فرصت استثنایی برای بازبینی تمام "ارزش"هایی که حالا شاید "ضدارزش" هستند ایجاد می کنه.

خوش بختانه این اتفاق برای من هم افتاده! طوری که در ریشه ای ترین تفکرات و باورهام تجدید نظر کرده م. اما اوضاع به همین سادگی و خوشمزگی(!) هم نیست...

تغییر باورها ساده ترین قسمت ماجراست. اما عوض کردن رفتارهایی که با اون ها بزرگ شده یم واقعن کار سختیه (حداقل برای من). فقط تمام توهمات و خرافات و مزخرفاتی که به نام "ارزش" در تمام طول تحصیل به خوردمون داده ند رو به یاد بیارید... بعضی وقت ها حس می کنم که تغییر سبک زندگی م به قدری از من انرژِی می گیره که ترجیح میدم با این سبک مزخرف کنار بیام تا این قدر انرژی فکری روی مسائلی که به معنی کلمه "جزئیات زندگی" محسوب میشن هدر ندم.

نمی دونم... شاید لذت زندگی در همین "جزئیات" باشه. و من آدم لنگ در هوایی شده م که به جزئیات زندگیم دیگه باور ندارم. و دارم هر روز به این کمدی تلخ خودم به نام "زندگی" پوزخند می زنم...


+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 22:50  توسط سمیه  | 

دوشنبه

وقتی مرجع عالی قدر شیعه که اتفاقن متمایل به سبز هم هست در سخن رانی به اصطلاح سیاسیش می گه: "کاری که دوشنبه شروع بشه نحسه چون روز فوت پیامبر اسلام هست" تکلیف من یکی رو با کل مفهوم عریض و طویل "مرجعیت" مشخص می کنه.


+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 20:29  توسط سمیه  | 

این هم برای امشب!


+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 7:12  توسط سمیه  | 

کودکی دیدم که همراه باد می رقصید

چشمانش به سان نگاهم روشن بود،

و خنده هایش لبخند تو را باز می گفت.


+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 0:38  توسط سمیه  |