تبليغاتX
ذهنیات من

ذهنیات من

نسل ها و قهرمان ها

چه قدر طول می کشه که یک جریان سیاسی/اجتماعی از یاد مردم بره؟
در دهه ی شصت تعدادی از مردم آسیب دیدند. دوران خفقان خیلی شدیدی بود. بعضی ها کشته شدند یا از ایران خارج شدند و یا درنهایت بغض خودشون رو به آهستگی فرو دادند... ولی بالاخره اون دوره هم از یادها رفت. طوری که با ظهور دوره ی اصلاحات مردم به "جمهوری اسلامی" امیدوار شدند. و سال ها بعد نخست وزیر همون دوره ی خفقان دهه ی شصت رو قهرمان خودشون دونستند.
من تمام نفرت افرادی که به نوعی از دهه ی شصت آسیب دیده ند رو از شخصی که نماد سبزها شده درک می کنم. همین طور امیدواری بقیه به اصل "عوض شدن" انسان ها.
اما دارم به این فکر می کنم که طولانی شدن این دوره هم شاید خیلی چیزها رو از یادها ببره و "ما" بمونیم و بغض های فروخورده مون و نسلی که از قهرمان هاشون بیزاریم...


+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 23:20  توسط سمیه  | 

باریکه ای بود که هنوز در من جریان داشت.
مرد و تمام شد.


+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 1:37  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امروز!


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 20:0  توسط سمیه  | 

باز هم یک جدایی بی رحمانه...

من باورم نمیشه که یک رابطه ی عاطفی در سطح ازدواج به خاطر بالاتر رفتن سطح علمی زن از مرد از هم بپاشه. باورم نمیشه چون این حس کثیف "حسادت" رو در درونم ندارم. درسته که این اتفاق رو دارم برای چندمین بار در دوستان نزدیکم می بینم ولی هنوز هم این حس رو یک حس کثیف٬ بی منطق و غیرضروری می دونم که باید برای همیشه در وجودمون ریشه کن کنیم.

زیرنویس:

البته شاید خیلی هم زور زدن لازم نداشته باشه. در جامعه ای که mating (هنوز به رسم انسان های غارنشین) یک رابطه مردسالارانه هست٬ تمام وجود مرد معطوف به این میشه که موقعیتی بالاتر از زن داشته باشه. اما وقتی زن ها دارند به این نتیجه می رسند که موقعیت های اجتماعی هم تراز با مردها رو کسب کنند و سعی دارند خودشون رو با همه ی مشکلات اجتماعی ناشی از عدم تطابق با غریزه ی مردسالارانه وفق بدند٬ مردها هم یاد خواهند گرفت که لزومی نداره این همه انرژی صرف کنند برای اثبات بالاتر بودن از زنی که باهاش (مثلن!) رابطه ی عاطفی دارند.


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 1:49  توسط سمیه  | 

استاد عزیز ما!

این استاد عزیز ما هم پاک ما رو گذاشته سر کار!

برای ادامه ی پروژه م اول باید یه مساله رو حل کنم. یه کم صورتش پیچیده ست. باید دست به دامان تقریب شد. دو تا روش نسبتن متفاوت و مستقل به نظر استاد رسیده که قراره ته و تو شو من دربیارم. حالا من هم n ساعت تمام میشینم و یکی از این روش ها رو دنبال می کنم و فرداش به سمع و نظر استاد می رسونم. استاد عزیز ما هم یک نگاه موشکافانه(!) به حل این جانب می ندازه و میگه که بهتره اول اون یکی روش رو امتحان کنم.

روز بعد دوباره همین ماجراست!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 15:39  توسط سمیه  | 

الپر

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 20:27  توسط سمیه  | 

اعتماد به نفس

سه چهار ماهی بود که با امین حرف نزده بودم! دلیلش این بود که هر وقت من زنگ می زدم یا مادرم زنگ می زد امین خونه نبود. یا خواب بود. یا به هر حال دم دست نبود!
مادرم جسته گریخته می گفت که امین داره حسابی قد می کشه و رشد جهشی ش هم شروع شده! از عکس هایی هم که مریم برام می فرستاد معلوم بود. ولی واقعن حسی که از امین داشتم همون پسر کوچولوی دوست داشتنی و باهوش بود که مدام ورجه وورجه می کنه! اما...
چند روز پیش که زنگ زدم خودش گوشی رو برداشت! صداش یه کوچولو عوض شده بود. اما چیزی که باعث حیرت من شد این نبود. "لحن" صحبت کردن امین به طرز عجیبی عوض شده! خیلی موقر و با "اعتماد به نفس" فوق العاده بالا!

راستش خیلی براش خوش حالم! نمی دونم این اعتماد به نفسی که داره مقتضای طبیعی جنسیتش هست که با شروع بلوغش بروز پیدا کرده یا یک موهبت از طرف جامعه ای که به دلیل جنسیتش مانع رشد اعتماد به نفسش نمیشه. به هر حال هر چی که هست خوش حالم که داره چیزی رو تجربه می کنه من بعد از این همه سال و با سختی فراوان تازه دارم گوشه هایی از اون رو حس می کنم...

زیرنویس:
امین برادر کوچک منه!


+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 19:38  توسط سمیه  | 

اندر باب دموکراسی!

من هنوز هم درجه ی بالای احترام به دموکراسی در دانش گاه کلمبیا رو به یاد دارم. کاش در دانش گاه های ما هم هر فردی که برای سخن رانی میاد، صرف نظر از درجه ی باشعوری یا بی شعوری سخن ران، تا آخر سخن رانی بنشینیم، برای حرف های خوب دست بزنیم و برای حرف های بی ربط و بی منطق هم هو بکشیم. حتی اگر لازم باشه که تا آخر فقط هو بکشیم!


+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 9:37  توسط سمیه  | 

موسیقی و نوستالژی

موسیقی به صورت ذاتی قابلیت شدید نوستالژیک شدن داره. حداقل برای من این طور بوده! به طور کلی من یک آلبوم خوب رو به صورت مداوم و زیاد گوش میدم تا عمقش رو درک کنم. طی این کار مسلمن در حال انجام کارهای روزانه هم هستم و به صورت ناخودآگاه تمام حس ها روزانه م با این آهنگ ها تلفیق میشن!

گوش دادن دوباره ی بعضی موسیقی ها تقریبن برام غیرممکنه! چون بدون استثنا برام خاطره ها و احساسات تلخ رو یادآوری می کنه که خوب زیاد خوشایند نیست. جدیدن یاد گرفته م که وقتی خیلی شادم به آهنگ های با حس بد گوش بدم تا حس بد اون ها تبدیل به نوستالژی شادی بشن. این کار برای من خیلی موثر بوده!

یا یکی دیگه از روش های شاد کردن خودم(!) اینه که وقتی افسرده هستم به آهنگ های با نوستالژی فوق العاده شاد گوش میدم که واقعن در بهتر شدن حالم خیلی مفید هستند. البته سعی می کنم تنها کمی به این آهنگ ها گوش بدم. چون همیشه این خطر هست که این آهنگ ها به حس افسردگی آلوده بشن و کارایی خودشون رو کاملن از دست بدن!


+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 0:23  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امشب.


زیرنویس:

1- ترجمه ی آزاد قسمتی از این Mugam.

If I cannot love you openly,

Then let me love you in secret.

With my Saz, with my Saz,

My dear beloved, I encircle you with love ...


2- آهنگ "Jeyran " از آلبوم Music of central Asia Vol.6.
این آلبوم با هم خوانی Alim Qasimov و دخترش Fargana  اجرا شده. اگر به موسیقی آذری علاقه دارید، توصیه می کنم حتمن این آلبوم رو یک بار گوش کنید!
+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 5:30  توسط سمیه  | 

تفریحات سالم!

دیشب زده بود به سرم و شروع کردم به بافتن ریز ریز موهام. یه دو سه ساعتی طول کشید و چیز خوبی هم از آب در اومد! امروز هم باز زد به سرم و به دلیل احساس خفقان(!) همه شونو باز کردم! خلاصه گفتم که در جریان تفریحات سالم اخیرم باشید!
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 1:20  توسط سمیه  | 

اخلاق یا قانون

"اخلاق" تا تبدیل به "قانون" نشه یک مساله ی شخصیه و هیچ قطعیتی در اون وجود نداره.

البته می دونم که در حال حاضر قانون رو در ایران به حراج کذاشته ند... اما این روزهای تلخ می گذرند. شاید بهتر باشه به جای نشستن و دیدن این افتضاحات شروع کنیم به بحث و تدوین قوانین مورد نیاز و آموزش دادن استانداردهای بین المللی به دانش جویان مون. قطعن استادانی که در دانش گاه های ایران فعالیت می کنند بهترین و موثرترین افراد برای تدوین و عملی کردن این قوانین هستند.


+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 2:49  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امروز!


+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 1:48  توسط سمیه  | 

قذافی و ...

دیکتاتورها چه قدر شبیه همند. پرحرف و بی مغز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 5:14  توسط سمیه  | 

بوشوگ!

احمدی نژاد به شدت آدم رو به یاد "بوشوگ" تو لوک خوش شانس می ندازه. موجود منفور و غیرقابل تحملی که توهم شدید محبوبیت داره و مدام تو بغل این و اون می پره و تمام بی توجهی ها رو تعبیر به ابراز محبت می کنه.

زیرنویس:

البته واضحه که قصدم "حیوانی کردن" شخصیت یک انسان (هر چند منفور) نیست. منظورم توجه به شخصیت انسانی شده ی بوشوگ بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 19:57  توسط سمیه  |