چی بگم؟
فعلن اظهار تاسف می کنم و اگر جای مردم داخل کشور بودم سیاست "عدم همکاری با دولت" رو اجرا می کردم. بدون خشونت.
چی بگم؟
فعلن اظهار تاسف می کنم و اگر جای مردم داخل کشور بودم سیاست "عدم همکاری با دولت" رو اجرا می کردم. بدون خشونت.
این روزها همه شادند. شاد از این که بازتابی از صدای مربوط به جبهه شون رو می شنوند. مهم نیست که طرف دار موسوی باشند یا کروبی یا حتی احمدی نژاد. مهم این حقیقت (شاید تلخ و شاید هم شیرین!) هست که هر کسی جریان مناظره ها رو برگ برنده ای برای خودش و گروه فکریش می دونه. موسوی گونه ها از آرامش و متانت منتخبشون شادند. کروبی گونه ها از تیم کارآمد جمع شده دور شیخ می نویسند و احمدی نژاد گونه ها هم از شجاعت پیشواشون در برابر کوسه ها و دزدها داد می زنند.
چند وقت پیش یکی از دوستان نکته ای در مورد افزایش حاشیه نشین ها و قدرت گرفتنشون در برابر طبقه ی متوسط شهری می گفت. شاید این شادی های دسته جمعی(!) بازتاب همین واقعیت باشه که حاشیه نشین ها هم در کنار من و شمای درس خونده و باسواد(؟!) وجود دارند و با صلابت هر چه تمام تر از موضع خودشون دفاع می کنند.
بحث خیلی جالبی بود و یکی از گزینه های روی میز هم توجه به از بین بردن طبقه ی حاشیه نشین با سیاست های اقتصادی مناسب و جذب اون به طبقه ای بود که بیش تر به ماها تعلق داره. (و احتمالن مهم ترین تفاوت این دو سطح هم مربوط به مسایل فرهنگی میشه).
متاسفانه این بحث که چند وقت پیش با دوستان پیش اومده بود چال شد و ما هم نتونستیم زیاد مستفیض بشیم! ولی این جریان "خوش حالی های عمومی" اخیر من رو به این نتیجه رسوند که مساله ی "طبقه ها" تو ایران اصلن کم اهمیت نیست.
داشتم ناهار می خوردم که زبری غذا کمی برام عجیب اومد. با اندکی تفحص مشخص شد که یادم رفته فلس های ماهی رو پاک کنم! البته چون گرسنه بودم همه رو تا ته خوردم!
حالتون به هم خورد؟! (خنده ی بدجنسی!)
دیروز یکی از استادای دانش کده من و یکی از شاگرداش رو برای شام دعوت کرده بود. دلیلش یک موفقیت کوچیک و بهانه ای برای جشن گرفتن سه نفره بود. ولی نکته ی جالب این جا بود که برای شام به یه رستوران ایرانی دعوت شدیم! خود من تا حالا به این رستوران نرفته بودم و فقط جسته و گریخته از بچه های ایرانی-آمریکایی شنیده بودم که یه همچین جایی (در فاصله ی 20 دقیقه ای از شهر ما) وجود داره.
البته دلیل این که این رستوران برای جشن ما در نظر گرفته شده بود جدا از ایرانی بودن یکی از شرکت کنندگان(!) علاقه ی جان (استادمون!) به غذاهای ایرانی بود. تو مدتی که با هم در ارتباط بودیم متوجه شده بودم که جان از شاگردهای علی جوان در ام.آی.تی بوده. و به دلیل متداول بودن برهم کنش بین استاد و دانش جو در آمریکا احتمالن یک زمانی و یک جایی با هم غذای ایرانی خورده ند و به هر حال خوشش اومده!
اتفاقن دیشب هم در مورد علی جوان کمی حرف زد. ظاهرن زمانی که تازه وارد دوره ی دکتری شده بوده شاه ایران برای بزرگ داشت علی جوان مراسمی رو در اصفهان می گیره و تمام اعضای گروهش (حتی منشی!) رو برای شرکت دعوت می کنه. البته چون در اون زمان جان تازه وارد گروه شده بوده از دعوت نامه ها جا می مونه!
به هر حال درسته که من و احتمالن هیچ کدوم از شماها "اعلی حضرتی" نیستیم. ولی جدا از این که این کار توسط چه شخصی انجام شده و با چه نیتی بوده شنیدن تقدیر ملی از یک دانش مند برجسته و دقت در نتایج مثبتی که برای تعاملات علمی کشور می تونه داشته باشه برای من قابل تحسینه.
استاد می فرمایند:
یکی از بدترین خصوصیاتی که تلاش می کنم باهاش با همه ی وجود مبارزه کنم و اونو تو وجودم ریشه کن کنم علاقه ی شدید به "اخلاقی کردن" رفتارها و افکارمه.
خیلی ها این طور هستند. ولی نه همه. این که همه ی تلاششون اینه که برای تصمیم هایی که می گیرن و کارهایی که انجام می دن٬ بگردند و یک دلیل فلسفی خیلی پیچیده و احتمالن "اخلاقی" پیدا کنند. از اون جایی هم که عقاید "اخلاق مدار" گونه با تقریب خیلی خوبی بین هیچ دو آدمیزادی مشترک نیست و اصولن تعریف و محدوده ی مشخصی نداره٬ میشه همچین دلیل "اخلاقی" ای رو پیدا کرد و به خورد ملت داد. یا در بهترین شرایط احساس فیلسوف بودن(!) کرد.
تصمیم گرفته م خودم رو عادت بدم که لزومی نداره کارها و ذهنیاتم حتمن یک پشتوانه ی فلسفی خفن(!) داشته باشن و همه ی تلاشم هم این باشه که این ایده ها رو برای خودم یا دیگران اثبات کنم. فکر کنم این طور زندگی بدون قید و شرط تری خواهم داشت. چیزی که با همه ی وجود دوستش دارم و به دنبالش هستم.
البته مثل همیشه خوش حال میشم که نقدش کنید!
من جدیدن به این کلمه ی "پروفسور" آلرژی پیدا کردم و دچار کهیر(؟!) زدگی میشم. کسی می دونه این جناب "پروفسور مولانا" از کجا دراومده؟!
این "امام امام" گفتن کاندیداها به شدت روی اعصابه...
مدت هاست که با همه ی وجود حس می کنم که چه قدر نسل ما رو بد تربیت کرده ند. تا وقتی هم که تو چاردیواری "ایران" هستیم، اصلن نمی فهمیم که چه قدر راحت و بی صدا تبدیل به موجودات درنده خویی شده یم که نه آداب روابط اجتماعی رو بلدیم و نه ساده ترین معیارهای رفتار انسانی.
مرتبط:
سلام! برگشتم و دوباره می نویسم!
حالم هم خیلی خوبه. یعنی بهتر از این نمیشه! سبک و سیاق نوشته ها هم مثل گذشته ست. اصولن ترک عادت سر پیری موجب مرض مضاعفه! شما هم باشید و برام بنویسید و ازم ایراد بگیرید تا بهتر فکر کنم.
منتظر نوشته هام باشید!