تبليغاتX
ذهنیات من

ذهنیات من

دوستان! نوروز همگی مبارک باشه! امیدوارم که امسال سال زیبایی برای همه‌مون باشه. پر از شادی و اتفاقات خوب!
+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 22:9  توسط سمیه  | 

ئه‌وراد

این هم آهنگ امروز!

زیرنویس:

ساقی سا ده‌خیل وه‌ فریادم ره‌س
به‌ رووی نازه‌وه‌ جامگیره‌ وه‌ ده‌س
دیده‌م وه‌ دیده‌ت شای شیرین چه‌مان
فیراقت قامه‌ت که‌ردن وه‌که‌مان ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 0:6  توسط سمیه  | 

سماق!

دیشب خواب می‌دیدم که یه عالمه سماق دارم. صبح که پا شدم٬ کلی به ریش خودم خندیدم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 21:22  توسط سمیه  | 

تو خیلی از زمینه‌ها از بی‌سوادی شدید رنج می‌برم. با همه‌ی وجود دوست دارم که بیش‌تر بدونم و بیش‌تر بفهمم. این خیلی بی‌انصافیه! عمر خیلی کوتاهی داریم! ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 23:10  توسط سمیه  | 

خوب "گیج بازی" دیگه بسه!

تو مکانیک کوانتومی استاندارد دو تا دیدگاه متفاوت اما معادل وجود داره. اولی دیدگاه انتزاعی‌تر که ریاضیاتش بر پایه‌ی ماتریس‌ها ساخته شده و به دیدگاه هایزنبرگ معروفه. و دومی ساختاری ملموس‌تر (به این معنی که در مسائل کابردی مثل ساختار اتم موفق‌تر ظاهر میشه) که ریاضیاتش بر پایه‌ی معادلات دیفرانسیل هست و بهش دیدگاه شرودینگر گفته میشه.

من خیلی تو مکانیک کوانتومی تخصص ندارم و احتمالن با توجه به زمینه‌ی کاریم هیچ وقت به صورت عمیق و دقیق بهش نیاز پیدا نکنم. ولی همیشه از دیدگاه هایزنبرگ بدم میومد! این دیدگاه برام یادآور آدم‌های فوق‌العاده باهوشی هست که دنیای خاص و پیچیده‌ی خودشون رو می‌سازند و تا ابد شیفته‌ی دنیای خودشون می‌مونند. بدون این‌که بتونند یا بخوان کسی رو تو این زیبایی عمیق سهیم کنند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 23:1  توسط سمیه  | 

چراغي به دستم، چراغی در برابرم:

من به جنگ سياهی می‌روم.

 

گهواره‌های خستگی

از كشاكش رفت و آمدها

باز ايستاده‌اند،

و خورشيدی از اعماق

كهكشان‌های خاكستر شده را

روشن می‌كند.


فريادهای عاصی آذرخش

هنگامی كه تگرگ

در بطن بی قرار ابر

نطفه می‌بندد.

و درد خاموش‌وار تاك

هنگامی كه غوره‌ی خرد

در انتهای شاخسار طولانی پيچ پيچ جوانه می‌زند.

فرياد من همه گريز از درد بود

چرا كه من، در وحشت‌انگيزترين شب‌ها، آفتاب را به دعایی نوميدوار طلب می‌كرده‌ام.


تو از خورشيدها آمده‌ای، از سپيده‌دم‌ها آمده‌ای

تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌ای.

در خلاای كه نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد تو را به دعایی نوميدوار طلب كرده بودم.

جريانی جدی

در فاصله دو مرگ

در تهی ميان دو تنهایی

[ نگاه و اعتماد تو، بدين‌ گونه است!]

شادی تو بی‌رحم است و بزرگوار،

نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

 

من برمی‌خيزم!

 

چراغی در دست

چراغی در دلم.

زنگار روحم را صيقل می‌زنم

آينه‌ای برابر آينه‌ات می‌گذارم

تا از تو

ابديتی بسازم.

-شاملو-
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 22:36  توسط سمیه  | 

قاچدی صحرالره مجنون٬ دئمه لیلایه گوره

عشقه دوشموش اودا بیر باشقا معمایه گوره

هره بیر دردیله آلوده دیر٬ ایلر ناله

من سنین حسنووه بولبول٬ گل رعنایه گوره

باشقا مه پاره‌لر عشقون‌ده گوزومدن دوشدی

قطره گوزدن دوشر٬ البته که دریایه گوره

عمروموز ایندی کی واحد بئله سرعت‌له گئچیر

ممکن اولدوقجا بوگون گور ایشی٬ فردایه گوره

-واحد-

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 7:10  توسط سمیه  | 

باد ما را خواهد برد؟!...

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 6:5  توسط سمیه  | 

امروز دانش‌گاه به خاطر برف تعطیل شده! این اولین بی‌نظمی به خاطر آب و هواست که در یونایتد استیتس می‌بینم. البته یه کم سوسولیه چون برف به زحمت به پنج سانت می‌رسه.

خلاصه که حسابی در حال خودم و یادآوری خاطرات ولایت کیفور بودم که با دیدن ایمیلم همه‌ش پرید! n تا نامه رسیده بود از رئیس روسا به خاطر تعطیلی. n تا هم از اساتید با موضوع تعیین کلاس جبرانی برای امروز!

یادش به خیر! یه زمانی با بینی‌های یخ‌زده می‌رسیدیم مدرسه. بعد بابای مدرسه راهمون نمی‌داد می‌گفت: مدیر زنگ زده گفته تعطیله! بعد هم دوباره با همون بینی‌های یخ‌زده و البته دست از پا درازتر برمی‌گشتیم خونه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 17:24  توسط سمیه  | 

توصیه‌ای کوچک به اپلای کننده‌ها! :

البته احتمال این که تا حالا تکلیفتون معلوم شده باشه زیاده! ولی یه نکته‌ی کوچیکی هست که دلم می‌خواد حتمن بهتون گوشزد کنم.  همون طور که می‌دونید٬ اقتصاد آمریکا اوضاع شلم شوربایی رو داره تجربه می‌کنه. و این به صورت کاملن مستقیم در بودجه‌ی تحقیقاتی دانش‌گاه‌ها اثر گذاشته. امسال به خاطر یه سری مسائل شخصی در مورد بودجه‌های گروه‌های مختلف تحقیقاتی در رشته‌ی خودم‌ کمی اطلاعات به دست آوردم. به صورت مشخص و معناداری بودجه‌ی سال آینده و در نتیجه تعداد دانش‌جوهای دکترایی که قراره بگیرند کاهش پیدا کرده. البته این ‌که این تغییرات در آمریکا کوتاه‌مدت باشه یا بلندمدت٬ چیزیه که من نمی‌دونم و در تخصص من نیست! ولی این طور که بوش میاد حداقل در مقیاس کوتاه‌ مدت٬ که قابل مقایسه با زمان تحصیل یک دانش‌جوی دکترا باشه٬ بهبودی در شرایط ایجاد نخواهد شد. و این برای اپلای کنندگان دربدری مثل ماها(!) خیلی مهمه.

نکته‌ای که می‌خوام بگم اینه: کاپیتالیسم و عشق آمریکا رو کمی بی‌خیال بشید و حتمن روی کشورهای دیگه و موقعیت‌های تحقیقاتی دیگه هم سرمایه‌گزاری زمانی و فکری بکنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 16:51  توسط سمیه  | 

به نظرم یکی از شگفت‌انگیزترین چیزهایی که تو دنیا با وجود این همه جنگ و دعوا و چشم و هم چشم بازی(!) وجود داره٬ اینه که شنبه و یک‌شنبه مون منطبق بر همه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 0:38  توسط سمیه  | 

شاعر محبوب ما ایروونی‌ها علیه الرحمه(!) می‌فرمایند:

در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سرّی داشتم به حکم آنکه خلقی داشت طیِب الادا  و خلقی کالبدر اذا بدا...

لطفن نگید که این جناب "شاهد" استعاره از عشق الهی و اینا بوده!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:6  توسط سمیه  | 

این هم برای امشب.

زیرنویس:

شعر و اجرا: هوشنگ ابتهاج. تار: محمدرضا لطفی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 8:20  توسط سمیه  | 

جدا از همه‌ی خوبی‌های وصف‌ناپذیر مادرم چیزی که من رو تا ابد مدیون خودش می‌کنه اینه که هیچ وقت کاری نکرد که حس کنم به من "افتخار" می کنه.

مادرم همیشه ناظر بی‌طرف تصمیم‌ها و رفتارهای من بود. نه از کارها و افکارم ابراز خوش‌حالی می‌کرد و نه ناراحتی. هیچ وقت راه خاصی رو جلوی پام نگذاشت. حتی با محبت‌های مادرانه و ابزار عاطفی. نهایت دخالتش تو زندگیم این بود که هر وقت چیزی می‌خواستم بهش بگم گوش می‌داد و گوش می‌ده... و من تو این سن و سال کم‌کم دارم می‌فهمم که چه قدر این بی‌تفاوتی‌ها برام مهم و تاثیرگزار بوده.

البته مطمئنم که مادرم هم خط قرمزهای خودش رو داره. و من مطمئن نیستم که اگر دلم می‌خواست از این خط قرمزها عبور کنم٬ چه عکس‌العملی از خودش نشون می‌داد.

به خودم قول شرف می‌دم که اگه روزی خواستم مادر انسان دیگه‌ای باشم٬ اون رو موجود مستقل و آزادی بدونم و برای این استقلال و آزادی احترام قائل باشم. برای افکار و رفتارش هیچ حد و مرزی نذارم و تنها بهش یاد بدم که "خودش" مهم‌ترین موجود روی زمینه.


+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 2:3  توسط سمیه  | 

از بازی عوض شدن متناوب هورمون‌های بدنم خسته شده‌م! خودم هم بالاخره تکلیف خودم رو نمی‌فهمم که الان که دارم از غروب لذت می‌برم٬ واقعن دارم لذت می‌برم یا باز این هورمون‌های لعنتی دارن گولم می‌زنند. و البته برعکس!


+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 3:27  توسط سمیه  | 

وبلاگ منطقی‌ای هست. مطالبش هم خیلی خوب و دقیق انتخاب میشن.  و معمولن در روز چند پست جدید داره. اگه علاقه‌مند به انتخابات سال بعد٬ و به خصوص طرف‌دار جریان اصلاحات هستید٬ این وبلاگ رو از دست ندید!


+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 1:44  توسط سمیه  | 

استاد عزیز ما با ناسا پروژه‌ی مشترک داره. امروز گفت که قراره کمی از خاک ماه رو به گروه ما بدن تا روش آزمایش کنیم! آزمایش هم پرتاب یه جت از گاز هلیم (یا احتمالن نیتروژن) روی سطح این خاک و باقی قضایا(!) هستش.

حتی فکر دیدن این ماده هم هیجان‌انگیزه! حداقل برای من بی‌ظرفیت!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 23:24  توسط سمیه  |