تبليغاتX
ذهنیات من

ذهنیات من

دروغ چرا! بچه که بودم تو دهه‌ی فجر از ته دلم خوش‌حال می‌شدم. البته نه تنها به خاطر کاغذهای رنگی و ذوق و شوق تزئین کلاس و گروه سرود آبکی٬ بلکه بیش‌تر به این خاطر که فکر می‌کردم واقعن دیو رو بیرون کردیم و همه جا فرشته بارون شده!

شاید٬ کاش بزرگ نمی‌شدیم! ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 17:9  توسط سمیه  | 

داشت در مورد گداهای آمریکا حرف می‌زد و این‌که بیش‌ترشون سیاه هستند و باید دولت کاری براشون بکنه. در ادامه توصیه کرد که بهشون پول ندیم و اصلن تو چشم‌هاشون هم نگاه نکنیم٬ چون کسی حق نداره تو "کشور آزاد" اون‌ها٬ احساسات بقیه رو دچار اختلال کنه.

خانم نسبتن مسن و محترمی بود. از اون‌هایی که وقتی حرف می‌زنند انتظار دارند شش دنگ حواستون بهشون باشه و اگه شوخی کردند از ته دل بخندید. اتفاقن در ادامه‌ی حرف‌هاش گفت: "البته من فقط به گداهایی که همراهشون سگ داشته باشند پول میدم٬ چون دلم برای سگ بی‌چاره می‌سوزه. آخه من عاشق سگ‌ها هستم." بعد ترکیب صورتش رو طوری عوض کرد که بقیه بدونند این‌جا همون جاییه که باید از شنیدن حرف به این بامزگی از ته دل بخندند...

داشتم فکر می‌کردم که این طرز فکر منحصربه فرد٬ دقیقن فلسفه‌ی زندگی این آمریکایی‌های ناز و مامانی هست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 7:50  توسط سمیه  | 

از نقد (بد و بی‌راه گفتن به زبون خودمون!) وبلاگ‌های دیگه زیاد خوشم نمیاد. به هر حال چاردیواری اختیاری هست و نویسنده هم اختیاردار تمام و کمال منزل!

ولی نوشته‌های اخیر نیک‌آهنگ کمی بیش‌تر از همیشه برام عجیب غریب شده! خوب درست: "خاتمی در زمان ریاست جمهوری کارهایی باید می‌کرد که نکرد". فهمیدیم بابا! نقطه بذار برو سر خط دیگه!

به نظر من خواننده٬ این نوشته‌ها کم‌کم داره شبیه دعوای ناموسی میشه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 8:55  توسط سمیه  | 

این خارجی‌ها با این‌که در علم و تکنولورژی به پیش‌رفت‌های شایانی رسیده‌اند٬ بعضی وقت‌ها عقلشون پاره‌سنگ برمی‌داره!

تو ساختمون دانش‌کده٬ مهمونی دانش‌جوهای دکترا بود. از اون‌جایی هم که همگی بالای ۲۱ سال دارند (و اصولن کم‌کم دارن جزو دایناسورها طبقه‌بندی میشن!) نوشیدنی الکلی هم سرو شد. نکته‌ی قابل توجه اینه که ۱ ساعت بعد هم قرار بود که یه عده از همین دانش‌جوها برگه‌های میان‌ترم فیزیک پایه‌ی یه سری بخت‌برگشته رو تصحیح کنند!

یادمه نمره‌های میان‌ترم ما هم بعضن نزدیک ۱۰۰٪ خطا داشت!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 20:9  توسط سمیه  | 

استاد می‌فرمایند:

عاشقی که برای معشوق شعر بگه٬ بعد دفتر شعرش رو ببره به مردم بفروشه... فاتحه‌ی اون عشق خونده‌ست!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:4  توسط سمیه  | 

این هم برای امشب!

زیرنویس:

از بین همه‌ی رقص‌آرایی (Choreography) های ایرانی٬ کارهای این خانم "شهرزاد" رو خیلی دوست دارم. بقیه رقص‌هاش رو هم ببینید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 10:41  توسط سمیه  | 

بعضی وقت‌ها پیش میاد که با همه‌ی وجود از شخصیت یکی خوشم میاد! حالا ممکنه تفاوت بین من و این موجود خاص از زمین تا آسمون باشه و من هیچ جوری نتونم رفتارها و افکارم رو به این نوع شخصیت نزدیک کنم. البته اوضاع به همین سادگی‌ها هم تموم نمیشه! بعضی وقت‌ها این احساس خوش اومدنم با فرکانس بسیار بالایی بین شخصیت‌های مختلف نوسان می‌کنه!

جدیدن یاد گرفتم که تنها کاری که میشه کرد اینه که از وجود همه‌ی انسان‌های روی زمین لذت برد! هر کسی برای خودش یک مجموعه‌ی منحصر به فرد هست که ظاهرن قابل تکرار تو هیچ موجود دیگه‌ای نیست. بنابراین اگه بتونیم تو وجود هر کس یه چیز خاص و دوست‌داشتنی کشف کنیم٬ شاید لذت همه‌ی این خوبی‌ها رو یک جا درک کنیم.

زیرنویس:

شاید چیزی شبیه به "اتصال" که یه عده خیلی پیچیده‌ش کرده‌ند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 10:34  توسط سمیه  | 

کلاس بیوفیزیک این ترمم خدای سوژه‌ست!

تصورش رو بکنید که نصف کلاس دانش‌جوی فیزیک باشه و نصف دیگه‌ش دانش‌جوی زیست‌شناسی. نصف جلسه‌ها رو استاد فیزیک برگزار کنه و نصف دیگه رو هم استاد زیست‌شناسی.

تنها نتیجه‌ی ممکن اینه که: نصف وقت کلاس به پوزخند دانش‌جوهای فیزیک به خاطر سوال/نظر دانش‌جوهای زیست‌شناسی می‌گذره٬ نصف دیگه هم به پوزخند دانش‌جوهای زیست‌شناسی به خاطر سوال/نظر دانش‌جوهای فیزیک!

به هر حال دور هم در حال مکاشفات "اینتردیسیپلینری" هستیم و خوش می‌گذره!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 9:2  توسط سمیه  | 

پنج سال در واحد دوری عدد کمی نیست...

حس عجیبی دارم. شوق هم‌راه با تردید. تصمیم برای دیدن و ندیدن کمی سخته. دیدن٬ ترس از نگاه‌های بی‌تفاوت و لب‌خندهایی که نمی‌شناسم و شاید هم گم شدن رشته‌ی همه‌ی برنامه‌های "شاید" دارم. ندیدن٬ ترس از مردن همیشگی شوق کودکانه‌ای که از نداشتنش وحشت می‌کنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 9:47  توسط سمیه  | 

پر از تضاد هستم. بیش‌تر از همیشه به ایده‌ی چروندن گوسفند فکر می‌کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 23:4  توسط سمیه  | 

این هم تقدیم به دوستان ساکن ایالات متحده. امید که همواره ذوق مرگ بشین!


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 3:42  توسط سمیه  | 

ظاهرن وقتی "جان نش" می‌خواسته به عنوان دانش‌جوی دکترا وارد پرینستون بشه٬ تنها یه توصیه‌نامه داشته و تو اون تنها یه جمله نوشته شده بوده: This man is a genius.

گفتم شاید قابل توجه دوستان ریکام گیر باشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 17:39  توسط سمیه  | 

تو یکی از اتاق‌های کتاب‌خونه نشسته‌م. به کمی تمرکز احتیاج داشتم. ظاهرن تمرکزم بیش از حد استاندارد هست. چون مجبور هستم به تناوب بال بال بزنم تا چراغ‌ها روشن بشن!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 8:1  توسط سمیه  | 

انسان ذاتن موجود "فاشیست"ی هست. هیچ کاریش هم نمیشه کرد...

با یکی از بچه‌های اسرائیلی (آدار) کلی بحثم شده بود. (به معنای دقیق یه دعوای مودبانه!) حرفم و حرفش سر این بود که هر کدوم تلاش می‌کردیم ثابت کنیم که فاجعه‌ی اخیر تقصیر حماس هست یا اسرائیل.

به هیچ وجه نمی‌تونست بپذیره که وقتی حدود هزار و سی‌صد نفر آدم قتل عام شده‌ند لابد یه چیزی تو ایدئولوژی اسٰرائیلی مینی بر بقای بدون قید و شرط لنگ می‌زنه. حرفش این بود که "ما" حق زندگی داریم و کسی نمی‌تونه این حق رو از "ما" بگیره.

بچه‌ی خوب و مودبی هست. ولی به نظرم مشکل اساسیش اینه که به شدت شستشوی مغزی شده. نمی‌تونه چیزی بیش‌تر از اونی که از بچگی توی مغزش فرو شده رو قبول کنه یا حتی بهش فکر کنه...

می‌ترسم. خیلی! از فاشیسمی که انسان بودن به آدم تحمیل می‌کنه. از این‌که روی نظری که فکر می‌کنه درسته پافشاری می‌کنه. از این که خیال می‌کنه به همه‌ی منابع اطلاعات دست‌رسی داره و از این‌که فکر می‌کنه استدلالش در مورد این اطلاعات درست و بی‌نقصه...

فکر کنم تنها راه فرار از این فاشیسم اینه که بری تو یه بر برهوت گوسفند یا گاو یا شتر بچرونی و در مورد هیچ چیزی هم هیچ نظری نداشته باشی...


+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 20:24  توسط سمیه  | 

یکی از مشکلات اساسی بچه‌هایی که میان این ور و من هم از خیلی از بچه‌ها شنیده‌م٬ کمبود Lecturer خوبه. دانش‌کده‌ی فیزیک شریف (با وجود همه‌ی استادهای مشکوک به فسیل فکری بودن!) تعداد قابل توجهی استاد با قبلیت‌های عالی درس دادن داشت. مثلن به ندرت کسی بتونه کلاس‌های دکتر کریمی‌پور یا دکتر ارفعی رو این ور آب ببینه!

خیلی دور نمیرم. من این ترم یک درس بیوفیزیک دارم که توسط دو تا از بهترین آدم‌های این رشته از دانش‌کده‌ی فیزیک و بیولوژی ارائه میشه. ولی اصلن قابل مقایسه با درسی که من تو شریف (به عنوان مستمع آزاد) با دکتر اجتهادی داشتم نیست.

البته واضحه که خوب بودن یک دانش‌گاه تنها به "کیفیت تدریس" خلاصه نمیشه و با استانداردهای فعلی٬ پژوهش٬ نوآوری و کاربردی بودن تولید علم معیارهای مهم‌تری برای درجه‌بندی دانش‌گاه‌ها هستند. ولی به هر حال گفتم صبح به این قشنگی٬ حیفه که کمی غر نزنم!


+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 19:9  توسط سمیه  | 

استاد عزیز ما امروز گفت که آزمایش‌گاه رو یه کم مرتب کنیم و یه گزارش کوچیک از کارهامون هم آماده داشته باشیم. دوشنبه‌ی بعد یه سری ملت از "آرمی" میان تا ببینن پروژه‌ها در چه حاله و احتمالن به طور دقیق ببینن که پول‌هاشون داره درست خرج میشه یا نه...

لازمه بگم چه احساسی دارم؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 10:11  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امشب!

زیرنویس:

Aziza Mustafa Zadeh به خاطر آهنگ‌های تلفیقی جاز و آذری سنتی (Mugam) بسیار معروفه. کارها ساخته‌ی خودش یا پدرش٬ Vagif هستند. بعضی از آهنگ‌هایی که اجرا می‌کنه رو خیلی دوست دارم. به خصوص آهنگی که بالا معرفی کردم. این آهنگ بر اساس یک Mugam معروف آذری ساخته شده که اجرایی از اون رو توسط Alim Qasimov تو این لینک می‌تونید ببینید. این هم یه اجرای دیگه از این آهنگ با پس‌زمینه‌ی ارمنی (اصلاحیه: نروژی!) هست.

راستی Bana Bana Gel تو فارسی یه چیزی معادل "به سوی من بیا" هست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 6:36  توسط سمیه  | 

جون به جونش کنی٬ اول و آخر حرفش اینه که به عشق فلانی وفادار مونده و عمرن بتونه با دختر دیگه‌ای دوست بشه. ولی کمی که قضیه رو موشکافی کنی می‌بینی که به دلیل اسکل بودن (ببخشید!) بیش از حدش هیچ دختری محل سگ هم (ببخشید!) بهش نمیده. و برای کلاس کار هم که شده تیریپ عاشق دل‌سوخته رو میاد!

این وسط آدم فقط دلش برای اون دختر بدبختی می‌سوزه که این یارو (همون جناب اسکل!) یه بلندگو برداشته و همه جا جار می‌زنه که عشق اول و آخر منه!

زیرنویس:

از رنجی که می‌بریم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 8:53  توسط سمیه  | 

امروز بالاخره تونستم روی یه دستم بلند بشم! (کلاس یوگا رو می‌گم!) باشد که به همین زودی‌ها وسط هوا معلق بشم!


+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 3:7  توسط سمیه  | 

چرا داستان‌های عاشقانه به صورتی روایت میشن که ما ناخودآگاه حق رو به عاشق جیگر(!)سوخته‌ای می‌دیم که دست برقضا با مونگول‌بازی‌های خودش معشوق رو پرونده؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 6:17  توسط سمیه  | 

نمی‌دونم تا حالا به چهره‌ی زن‌های دور و بر چهل تا پنجاه سال دقت کردید یا نه. به نظرم تو وجودشون یه آرامش و شاید یه "جذابیت" خاصی هست که حتی چین‌های صورتشون هم نمی‌تونه اونو بپوشونه!

شاید به خاطر سن بالا و پختگی تو رفتارشون باشه. شاید هم به خاطر این باشه که بیش‌ترشون مادر هستند. نمی‌دونم! ولی با دیدنشون احساس خوبی بهم دست میده. یه چیزی شبیه احساس قدرت.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 21:8  توسط سمیه  | 

دارم برگه‌های آزمایشگاه این نونهالان و آینده‌سازان مملکت رو صحیح می‌کنم. یکی از گروه‌ها چیزی نوشته که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و این‌جا ننویسمش!

قرار بوده تو یه سیستم قرقره و نخ و وزنه (و از این آت آشغال‌ها) نیروی کشش نخ رو توی یه قسمت خاص اندازه بگیرند. برداشته‌ند با اعتماد به نفس کامل نوشته‌ند که: چون نتونستیم سنسور نیرو رو مستقیم به اون قسمت وصل کنیم٬ مجبور شدیم کل سیستم رو باز کنیم و نخ رو به سنسور وصل کنیم و ببینیم چه قدر نیرو داره!

شما جای من بودید چه عکس‌العملی نشون می‌دادید؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 8:4  توسط سمیه  | 

خیلی وقت بود که روی پاهام اثر خون مردگی بود و از بین هم نمی‌رفت. خلاصه که حسابی شگفت‌زده بودم و البته کمی هم ترسیده! تا این‌که امروز به صورت اتفاقی به حالت نشستنم دقت کردم و فهمیدم که ماجرا از کجا آب می‌خوره!

اکثر مواقعی که خونه هستم٬ لپ‌تاپم رو میذارم روی زانوهام و کار می‌کنم. هوا هم که سرده و گرمای فن کامپیوتر هم به شدت حال می‌ده! ولی وقتی دو سه ساعت همین طور یه منبع حرارتی رو به صورت مستقیم به بدنتون وصل کنید٬ خوب یه بلایی سرتون میاد دیگه!

حالا درسته اینا اسمش رو گذاشتن "لپ‌تاپ"٬ ولی شما حواستون باشه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 5:34  توسط سمیه  | 

نوشتن روی ماسه‌های ساحل که هنر نیست! اگه راست می‌گی اسمم رو روی صخره‌های یک کوه بلند حک کن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 13:14  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امروز!

زیرنویس:

بقیه‌ی کارهای این خانم Souad Massi رو هم ببینید. کلن آهنگ‌های قشنگی اجرا کرده. با تشکر از معرفی آق بهمن!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 22:15  توسط سمیه  | 

سوتی یعنی این‌که تو کلاس بیوفیزیک که استاد هم اتفاقن داره در مورد تکامل و جابجایی ترتیب ژن‌ها صحبت می‌کنه٬ با اعتماد به نفس دستت رو بلند کنی و تو سوالت اشتباهی به جای "جانور" بگی "مخلوق".

من هنوز هم نفهمیده‌م که با این نمره‌ی تابلوی verbal ام٬ کدوم نابغه‌ای تو این دانشگاه بهم پذیرش داده!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 7:31  توسط سمیه  | 

امروز صبح که داشتم کرکره‌ها رو باز می‌کردم از تعجب میخ‌کوب شدم و بعدش هم یه جیغ خفیف(!) کشیدم. همه جا پر برف شده بود!

البته برف ندیده که نیستیم. ولی این اولین برف درست و حسابی‌ایه که تو ینگه دنیا دارم می‌بینم. خلاصه که بسیار مشعوفیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 16:49  توسط سمیه  | 

به نظرم "دین" فقط تا زمانی مفیده که "متولی" نداشته باشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 8:1  توسط سمیه  |