تبليغاتX
ذهنیات من

ذهنیات من

امروز یه ای‌میل از نیما گرفتم. بدون هیچ توضیحی متن اصلی رو این‌جا میارم. البته با اجازه‌ی استاد!

سلام به همه،

احتمالا داستان تربیت‌بدنی و برنامه‌ی نود فردوسی‌پور رو می‌دونین ولی اگه نمی‌دونین خلاصه‌اش اینه که در چند هفته‌ی اخیر عادل کار معمولی یه خبرنگار رو داشت انجام می‌داد، سوال می‌پرسید و تناقضهای حرفها رو نشون می‌داد و از مردم نظرسنجی می‌کرد اما طرفهای بحثش، یه دفعه بحث رو کشیدن به تضعیف نظام و خون شهدا و مردم به این دولت (و در نتیجه این رییس تربیت‌بدنی) رای دادن و از این حرفها. بعدش هم شروع کردن به وارد کردن انواع فشار به تلویزیون و به زیرمجموعه‌شون (که شامل مربیهای آبی و قرمز و داورهای لیگ هم می‌شه!) دستور دادن که با نود مصاحبه نکنن و دوربین نود رو راه ندادن و ...

عادل با دقت خوبی تنها خبرنگار تلویزیونه که حق بازخواست کردن مسوولین رو داره. من فکر می‌کنم (اگر فکر نمی‌کنید اینا همش بازیه و از این حرفها) باید یه‌جوری یه سیگنالی فرستاد که نشون بده طرفدار این روش خبرنگاری هستیم. بهترین کاری هم که می‌شه کرد اینه که امشب در مسابقه‌ی اس‌ام‌اس عادل شرکت کنیم. اگه آمار شرکت‌کننده‌هاش به طرز معنی‌داری از همیشه بیشتر باشه، بهش کمک می‌کنیم برای چونه‌زنی.

خلاصه اگه در ایران هستین و موبایل دارین امشب یه اس‌ام‌اس خرج عادل کنین.

قربان همگی،

 

خلاصه که شما هم اگه موبایل دارید(!) یه حالی بدید. ظاهرن شماره اس‌ام‌اس هم اینه: ۲۰۰۰۹۰ . من هم به نوبه‌ی خودم به عنوان یک ایرانی که علاقه‌ی خاصی به فوتبال نداره٬ ولی از گنده‌گویی‌های مسئولین نظام(؟!) به ستوه اومده از شما سپاس‌گزارم!

مرتبط: *

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 19:39  توسط سمیه  | 

"یه صلوات بفرست بعد فوت کن روش و بخور!" خیلی بلند گفت. طوری که همه بشنوند. بعد خودش و بقیه خندیدند. من هم خندیدم...

تقریبن بعد از مهمونی دچار افسردگی شدم! تا حالا تو عمرم این همه چرت و پرت و خاله‌ زنک بازی مزخرف رو یه جا نشنیده بودم. جالبه که همگی هم با تقریب خوبی دکتر و مهندس بودند. به جرات می‌تونم بگم که حتی دو کلمه حرف که کمی (فقط کمی) صورت روشن‌فکرانه داشته باشه از دهن این دکتر و مهندس‌های ایروونی خارج نشد. نمی‌دونم این ایرانی‌های مقیم آمریکا چرا تو زشت‌ترین خصوصیات اخلاقی تا این حد تبحر دارند...

مادرم ‌گفت: به هر حال یه تجربه بود برات! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 6:1  توسط سمیه  | 

این هم برای امشب!

زیرنویس:

اگه فهمیدید که احتمالن کلی از نوستالژی‌های فراموش شده‌تون فوران کرد! اگه نفهمیدید هم که کلن بی‌خیال. قابل ترجمه و انتقال نیست!

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 7:15  توسط سمیه  | 

از انتقاداتی که با ابزار "شرعی" چیزی رو مورد هدف قرار میدن و به دنبالش هم اصطلاحی تو مایه‌های "مصلحت نظام" رو میارن متنفر هستم. به وضوح هم میشه رد پای پدرسوختگی فرد منتقد رو تو این نوع مزخرفات پیدا کرد.

اگه بیش‌تر از دو ساعته که غذا خوردید و مطمئن هستید از دریچه‌ی معده‌تون خارج شده٬ یه بار این افاضات رو بخونید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 11:34  توسط سمیه  | 

گریه می‌کنم. چرا نکنم؟

دلم می‌خواد برم تا ته دنیا. شاید اون‌جا کسی منتظر من نشسته باشه. که با من گپ بزنه. نه از سیاست. نه از علم. نه از قیمت زمین و آسمون. چیزی هم جز یک لب‌خند نداشته باشه که بخواد پزشو بده. می‌شینم و تا ابد باهاش حرف می‌زنم. تا ابد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 8:51  توسط سمیه  | 

کمی در مورد این پست می‌نویسم:

به نظرم این پست رو افتضاح نوشته‌م. جوری که ازش دقیقن برداشت عکس شده. فرنوش برام کامنتی گذاشته که به نظر میاد مثل همیشه(!) با توجه به برداشت خودش از من (که نمی‌دونم دقیقن از کجا اومده) من رو به قضاوت گذاشته. یکی هم برام کامنت گذاشته که: "بشر اگه بشر بود حقوق بشر رو نقض نمی کرد". درست! ولی:

چیزی که شاید این‌جا خیلی اهمیت نداره٬ ولی من دوست دارم تاکید کنم اینه که من بدون شک و به طور خیلی شدید و جدی از مردم مظلوم واقع شده‌ی غزه دفاع می‌کنم. (دفاع که چه عرض کنم٬ فقط ابراز می‌کنم).

ولی برای یک بار هم که شده بیایید "بشر" رو یک موجود واحد فرض کنیم. همین موجوداتی که الان مظهر وحشیگری روی زمین هستند٬ یکی دو نسل قبل‌تر بلایی مشابه سرشون اومده. شاید یه صد سال دیگه عرب‌ها همین بلا رو سر غربی‌ها بیارن. کسی چه می‌دونه. "بشر" وقتی به قدرت می‌رسه٬ موجود مزخرفی میشه. ظاهرن تا بوده هم همین بوده.

وقتی این همه وحشی‌گری رو می‌بینیم٬ شاید داریم فقط یه گوشه‌ از وجود خودمون رو می‌بینیم که قابلیت بروز پیدا نکرده. شاید (فقط شاید) اگه من "بشر" تصمیم بگیرم که حقوقم نقض نشه٬ همه‌ی کابوس‌ها تموم میشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 9:19  توسط سمیه  | 

دئدیلر عهدینی دانیر او دلدار

دئدیم یالان اولار٬ من اینانمادیم

دئدیلر قیش گلیر٬ گئییت بو یولدان

ائسدی یئل٬ یاغدی قار٬ من اینانمادیم

دئدیلر گئل اونوت او گول یاناغی

دئدیم سینه‌م ائوسته چکمیین داغی

دئدیلر تویودیر بو آخشام چاغی

ائوتدی تار٬ چالدی نی٬ من اینانمادیم...  

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 8:19  توسط سمیه  | 

امروز یکی از مقاله‌های گروه٬ که من هم نسبت خوبی توش داشتم تو یه مجله‌ی خوب پذیرش(؟) شد. همیشه فکر می‌کردم این "اولین" یکی از هیجان‌انگیزترین اولین‌های زندگیم باشه. ولی الان مطمئن نیستم باید خوش‌حال باشم یا هم‌چنان متاسف از بلایی که داره سر زندگیم میاد ...

زیرنویس:

فکر کنم لازم نیست توضیح بدم که این روزها اخلاقم در سگی‌ترین درجه‌ی خودش قرار داره. البته بدون شک می‌گذره. فقط باید کمی تحمل کنم و به جریان اتفاقات طبیعی اعتماد کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 22:40  توسط سمیه  | 

شاهزاده نبودم. پدرم هم پادشاه نبود که روی ایوون قصر بشینم و همین طور که ندیمه‌ها دارن بادم میزنن همه ی جوون‌های شهر از جلوم رد بشن٬ و من میون حیرت و ناباوری همه سیب سرخی که تو دستم بود رو پرت کنم طرف آخرین پسری که با شرم و تردید از زیر ایوون رد میشه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 9:26  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امشب.
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 5:32  توسط سمیه  | 

یک هفته‌ی تمام بود که جلوی خودم رو گرفته بودم. به تلفن‌هاش جواب نمی‌دادم و بعد براش پیغام میذاشتم که اون موقع خواب بودم و حالم خوبه و از این حرف‌های لوس. می‌ترسیدم که این بغض لعنتی پای تلفن بشکنه...

که شکست. خیلی سعی کردم. ولی نشد... خدایا این بندگان تو چه گناهی کرده‌اند که "مادر" خلقشون می‌کنی؟...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 9:7  توسط سمیه  | 

استاد من کلن آدم خیلی خوبیه.

امروز یه ایمیل زده بود به همه‌ی گروه که داره میره اسراییل و هفته بعد نیست. کلن استاد من اون جا لینک زیاد داره. اصلن هم بعید نیست که بعد سه چهار سال توی یکی از این مجله‌های خیلی علمی(!) توی یک صفحه هم اسم من باشه و هم اسم یه موسسه‌ی اسراییلی.

حرف که زیاد می‌زنیم. ولی یهو ممکنه چشم باز کنیم ببینیم که ما هم شدیم جزو آدم‌های خیلی خوب...


+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 23:14  توسط سمیه  | 

این نوشته ی مسیح خیلی خوب بود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 23:58  توسط سمیه  | 

نمی‌دونم اون قدر توانایی دارم که این بازی مسخره‌ای که شروع کرده‌م رو تموم کنم یا نه. هنوز هم برام عجیبه که چرا همه چیز به نفع ادامه‌ی این بازی عوض می‌شه! از اول هم قرار بود که فقط یه بازی باشه که من توش شکست بخورم و برای همیشه فراموش کنم که ...

بی تعارف٬ دارم تبدیل به موجودی می‌شم که همیشه ازش بیزار بودم. احتیاج به یک تحول بزرگ دارم. خیلی بزرگ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 4:44  توسط سمیه  | 

بشر اگر بشر بود نمی‌گذاشت حقوقش نقض بشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 21:18  توسط سمیه  | 

صد سال هم که بگذره و کلی تو سیستم احساس‌نماها (Emoticons) به پیشرفت‌های خفن برسن‌ باز هم هیچ چی جای ارتباط رودررو رو نمی‌گیره. میگین نه؟!

برای یکی از دوستام که تازه ازدواج کرده ایمیل زده‌م و چون اون روز کمی شنگول بودم(!) با لحن کاملن شوخی میگم که: "هنوز نی‌نی نداری؟ من می‌خوام خاله بشم ها!"

خوب مسلمن این دوست عزیز حسابی تو مود جدی بوده که این نوشته‌ی منو به این صورت تعبیر می‌کنه که خواهر گرام این‌جانب در حال بچه‌دار شدن هستند. مستقیم هم میرن به ایشون تبریک میگن و این وسط من (احتمالن از همه‌جا بی‌خبر) ضایع میشم!

از همین الان اعلام می‌کنم که من مسئولیت "خاله" بودن رو برای جگرگوشه‌های فعلی و خیالی همه‌ی دوستان تقبل می‌کنم. یعنی از اول هم تقبل فرموده بودم٬ لطفن گیج بازی درنیارین!

زیرنویس مرتبط:

۱- خاله هتی!

 ۲- از این ایمیل‌های "جواد" هم دیگه برای کسی نمی‌فرستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 14:56  توسط سمیه  | 

به نظرم حس "نارضایتی از زندگی" یه زمانی تو همه‌ی آدم‌ها به وجود میاد. من هم یکی. قبلن‌ها نشستن پای حرف‌های یکی از دوستانم که از زمین و زمان شاکی بود٬ برام خیلی عجیب بود. نمی‌فهمیدم چه طور این آدم در اوج خوشبختی (از نظر من) این قدر ناراضیه. ولی چیزی که بارها شاهدش بودم اینه که این حس همیشگی نیست. آدم‌ها معمولن کم‌کم متقاعد میشن که وضعشون زیاد هم بد نیست و شاید هم به وضعشون عادت می‌کنند. موارد خیلی نادری هم اتفاق میفته که با یک اقدام انقلابی(!) سبک زندگی و شاید دیدشون به زندگی رو عوض می کنند.

دروغ چرا! "زندگی" به طرز عجیبی برام با ارزش شده. و من حس می‌کنم که دودستی دارم کل این موجود باارزش رو می‌ریزم توی توالت و بعد هم می‌خوام سیفون رو بکشم. حالت خیلی آزاردهنده‌ایه. باید یک فکر اساسی بکنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 14:18  توسط سمیه  |