تبليغاتX
ذهنیات من

ذهنیات من

فیلم کوتاه خیلی جالبی بود! من تا حالا تو اروپا نبوده‌م و تصوری از دید مردم اون جا نسبت به اسلام یا به طور کلی "دین" ندارم. 

فرهنگ آمریکا انعطاف‌پذیری فوق‌العاده‌ای نسبت به همه‌ی تفکرات از جمله دین داره. امیدوارم روزی این انعطاف‌پذیری رو هم تو فرهنگ خودمون و بین تک‌تک افراد جامعه (سوای تشکیلات حکومتی) شاهد باشیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 14:49  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امروز!
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 14:44  توسط سمیه  | 

بعضی نوستالژی‌ها رو نمی‌فهمم.

مثل این وبلاگ‌‌نویس‌هایی که مدام از بوی باروت و کبوتر سوخته و خزعبلاتی از این دست می‌نویسند٬ اما تاریخ تولدشون حتی به اتمام جنگ هم نمیرسه. یا ایرانی‌های نسل دومی که طوری از ایران زمین و "پرشیا" حرف می‌زنند که انگار همین دیروز تو یکی از مهمونی‌های کوروش کبیر (یا با یه درجه تخفیف٬ جناب شاهنشاه آ‌ریامهر) شرکت کرده بودند.

"نوستالژی‌های توهمی" حداقل برای من واقعن خنده‌دار و بی‌ربط هستند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 15:1  توسط سمیه  | 

دیروز ترممون بالاخره تموم شد. این دو هفته‌ی اخیر در حال جواب دادن به نکیر و منکر بودیم! خونه هم تبدیل به شام عاشورا شده بود که کلی وقت گرفت تا مرتبش کنم. خلاصه که تمام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 12:2  توسط سمیه  | 

فکر می‌کنم فهمیده‌م که دقیقن چه مرگمه: آرامش.

آرامش منو دیوانه می‌کنه. دوست دارم همیشه راه برم. بدو ام. در حال رسیدن باشم نه تو مقصد. دوست دارم سفر کنم تا آخرین لحظه‌ی عمرم... در مورد ژن‌ها می‌گفتم! شاید چیزی از اسکندر به من ارث رسیده باشه. یا حتی چنگیز خان مغول!

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 7:6  توسط سمیه  | 

از پیش‌داوری‌ها فرار می‌کنم. ولی کمی که بیش‌تر فکر می‌کنم رفتار خودم دلیل اصلی همه‌ی این پیش‌داوری‌هاست. به نظر میاد رفتارم با افکارم فاصله پیدا کرده. یا باید حساسیتم رو نسبت به نظر مردم کم کنم. یا باید بیش‌تر روی رفتارم دقیق بشم تا منعکس کننده‌ی خودم باشه. بدون نویز.

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 4:13  توسط سمیه  | 

این نوشته زیاد جدی نیست:

"خاله بازی" رو میذارم کنار و دراز می‌کشم. سعی می‌کنم چشم‌هامو ببندم و کمی بخوابم. صدای بارون با صدای ملایمی از یک موسیقی که داره از رادیوی ایرانی پخش میشه من رو با خودش می‌بره...

فکر می‌کنم. به خودم. به ژن‌هایی که نسل به نسل به من منتقل شده‌ن و بیش‌تر موجودیت جسمی و فکریم رو کنترل می‌کنن. موجودیتی که هنوز نمی‌دونم واقعن دوستش دارم یا نه... احتمالن فقط تعداد ناچیزی از این انتقالات ناشی از یک حس عاشقانه بوده. آدم‌ها معمولن برای بچه دار شدن تصمیم نمی‌گیرند. فقط تصمیم می‌گیرند که "لخته‌ی خون" رو نگه دارند یا از بین ببرند... مجموعه‌ای که الان تو تک تک سلول‌های من جمع شده شاید هیچ وقت به وجود نمی اومد٬ اگه فقط یک نفر قرن‌ها پیش تصمیم می‌گرفت که ...

 دوست دارم داستان تک‌تک‌شون رو بدونم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 11:44  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امروز.

زیرنویس:

چند روزه که دارم آهنگ‌های استاد علیزاده رو گوش می‌کنم. (هم‌راه با چاشنی جکسون!) شنیدن دوباره‌ی آلبوم نی‌نوا رو به شدت توصیه می‌کنم. متاسفانه صدا و سیمای بد سلیقه‌ی ما خاطره‌ی جالبی از این آلبوم برامون به جا نذاشته. سعی کنید همه‌ی خاطرات مربوط به صحنه‌های سینه زنی و  زنجیرزنی رو ازش حذف کنید و بعد با همه‌ی وجود ازش لذت ببرید. قول میدم که به فوق‌العاده بودنش پی می‌برید!


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 22:18  توسط سمیه  | 

کلن کم‌کم دارم به مجنون بودن همه‌ی فیزیکی‌ها اعتقاد راسخ پیدا می‌کنم!. می‌گید نه؟ استاد الکترودینامیک یه چیزی حدود ۵۰ تا سوال برامون داده به عنوان امتحان "حل در خانه" ۱ با زمان 36 ساعت. این ترم اگه تموم بشه دقیقن میشه ترم پنجمی که در جوار جناب جکسون سپری کردیم. تنها احساسی که نسبت به این کتاب دارم اینه که یه مهمونی "کباب خورون" ۲ بگیرم و آخرین استفاده‌ی بهینه رو از این کتاب به عمل بیارم. 

1- Take home

2- Barbeque

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 7:16  توسط سمیه  | 

"آخه تو که خودت قزوینی هستی٬ مگه مجبوری جوک ترکی بگی؟!"

زیرنویس:
۱- دوستان! مثل این‌که کلن قضیه رو اشتباه متوجه شدین. (ببین مریم تقصیر تو ا ها!) منظور اینه که وقتی یک هم‌وطن عزیز قزوینی برای یک هم‌وطن عزیز ترک لطیفه‌ای از هر نظر وزین تعریف می‌کنه٬ اون هم‌وطن عزیز ترک هم ممکنه در مقام مقابله به مثل٬ لطیفه‌ای ایراد کنه. و خوب این‌جا ممکنه یه کم به هم‌وطن عزیز قزوینی مون بر بخوره!
 
۲- در ضمن من کلن با تخریب اقوام مخالفم. همین طور با نژادپرستی و به طور خاص ترک‌پرستی.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 22:16  توسط سمیه  | 

به طرز فجیعی سرما خورده‌م . این اواخر همه‌ش شب زنده‌داری می‌کردم. بدنم ضعیف شده بود. بیا این هم نتیجه‌ش! امروز رو کلن توی رخت‌خواب بودم. و مدام در حال جوشونده خوردن. خدمتتون عارض شوم که اگه اومدید ینگه دنیا٬ کلن باید قید دکتر رفتن به خاطر یه سرماخوردگی و سوسول‌بازی‌هایی از این دست رو بزنید. البته حالا یه کم بهترم. سر درد و تبم قطع شده و در حال حاضر دارم خودم رو با شربت آبلیمو (که احتمالن باید ویتامین ث داشته باشه) تقویت می‌کنم!

زیرنویس:

امروز پیغامی از یکی از دوستان خیلی قدیمیم گرفتم. خدا می‌دونه که چه قدر خوش‌حال شدم. خواستم بگم که هنوز یک دنیا دوستش دارم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 1:19  توسط سمیه  | 

استاد می‌فرمایند:

عشق تو خامی و نپختگی جوانی می‌چسبه. وگرنه تو n سالگی که حتی خونه و ماشین هم داری‌٬ عاشق شدن تعارفه. یا داری زن می‌گیری یا شوهر می‌کنی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 9:46  توسط سمیه  | 

وقتی که پشت میز نشستید و دارید چایی تازه ای رو مزه مزه می کنید٬ دیدن سوسکی که روی دیوار راه میره می‌تونه جرقه‌ی تازه‌ای تو مغزتون بزنه.

فرض کنید این سوسک عزیز بدون این‌که شما متوجه بشید وارد لیوان چایی شما بشه. شما در این لحظه چی کار می‌کنید؟

۱- جیغ می‌زنید و لیوان چایی رو از پنجره به بیرون پرتاب می‌کنید.

۲- در حالی که چهره‌تون کاملن در هم رفته و اثرات حال به هم خوردگی کاملن در اون مشهوده٬ بلند می‌شید٬ محتوات لیوان رو توی توالت خالی می‌کنید٬ بعد لیوان مذکور رو به دقت با وایتکس می‌شورید.

۳- محتویات لیوان رو توی ظرف‌شویی خالی می‌کنید٬ شاید یک بار لیوان رو با آب بشورید و بعد دوباره توش چایی می‌ریزید.

۴- سوسک مذکور رو که در حال شنا روی چایی شماست با طمانینه برمی‌دارید٬ بعد بسته به درجه‌‌ی خشونت یا لطافتتون با دست لهش می‌کنید یا ولش می‌کنید بره.

۵- به ذهتون خطور می‌کنه که: یعنی سوسک چه مزه‌ای می‌تونه داشته باشه...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 8:5  توسط سمیه  | 

فکر کنم فلسفه بافی رو برای اولین بار از کلاس زیست شناسی اول راهنمایی شروع کردم. نمی دونم به چه دلیل ناشناخته‌ای خانم خرسندی همیشه ما رو تشویق می‌کرد که روی همه چیز بحث کنیم. از پوست پیاز تا دریچه آئورت قلب گوسفند٬ و حتی جلبک توی شکم یک دافنی بخت برگشته که توی یکی از اردوهای مدرسه از لای لجن‌های قوری گول شکار کرده بودیم. با دقت به نظریه‌های بی سر و تهمون گوش می‌داد و نقدشون می‌کرد. شاید رفتار این معلم بود که ذوق و شوق عجیبی نسبت به زیست‌شناسی پیدا کردم. مطمئن بودم که وقتی بزرگ شدم قراره یه زیست‌شناس خفن بشم که دائمن داره توی آزمایش‌گاه از توی میکروسکوپ کشفیات عجیب و هیجان انگیز انجام میده...

خیلی دلم برای هیجان اون روزها تنگ شده. دنیای بکر و شگفت‌انگیزی روبروم بود. دنیایی پر از حقایق زیبا که منتظر من بودند تا کشفشون کنم!

ولی زهی خیال باطل... 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 7:28  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امشب.
زیرنویس:
اسم این آهنگ "آیریلیق" هست که تو فارسی به "جدایی" ترجمه میشه. سازنده ی این آهنگ زیبا یکی از بزرگ ترین موسیقی دانان آذربایجان (و البته هم شهری من!) مرحوم علی سلیمی هست. البته احتمالن خیلی ها اجرایی از این آهنگ رو با صدای گوگوش شنیده باشند!
جدا از خود آهنگ چیزی که این اجرا رو زیباتر می کنه تار استاد ramiz guliyev هست.


 
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 4:41  توسط سمیه  | 

من هنوز هم نفهمیدم که زوج های جوان قراره تو این طرح دقیقن چی کار کنن!

زیرنویس:

اگه احساس افسردگی می‌کنید٬ توصیه می‌کنم یه بار از اول تا آخر این متن رو بخونید. برای انبساط خاطر بسیار مفیده!

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 15:26  توسط سمیه  | 

می فرماید:
حالمو گرفتی خیالی نیست! ما هم چنان ارادت مندیم.
+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 3:42  توسط سمیه  |