این هم آهنگ امشب!
اخطار:
باز کردن لینک برای افراد باکلاس توصیه نمیشود.
+ نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 7:1  توسط سمیه
|
یکی از مزخرفترین خصوصیات اخلاقی من اینه که تا رسیدن به شادیهای بزرگ صبر میکنم و سعی میکنم که از هیچ شادی کوچکی لذت نبرم تا بتونم عظمت شادی بزرگ رو درک کنم. شادیهای بزرگ نادرند. بنابراین اگر همین طور ادامه بدم٬ شادی زیادی در زندگی درک نخواهم کرد.
زیرنویس:
راستی اصلن شادی یعنی چی؟
+ نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 10:37  توسط سمیه
|
خدا به داد برسه! فقط همین یه قلم از توفیقات مربوط به دولت نهم جا مونده بود که خدا رو شکر انگار دارند برای آباد کردن اون هم یه نقشههایی میکشن!
+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 10:59  توسط سمیه
|
کلمهی "یهودی" رو چند بار با صدای بلند توی مغزم میکشم. هیچ احساسی نسبت بهش ندارم. مطمئنم. یک کلمهی کاملن عادی برای من.
ولی نمیدونم چرا تمام امروز رو با این فکر گذروندم که: لابد یه دلیل موذیانه یا حداقل غیرعادی برای این همه مهربونیش وجود داره. فکر کن! بیشتر. حتمن یه دلیلی باید وجود داشته باشه...
+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 8:53  توسط سمیه
|
بدرود!
بدرود!
چنين گويد بامداد شاعر:
رقصان میگذرم از آستانهی اجبار
شادمانه و شاکر
-شاملو-
+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 7:24  توسط سمیه
|
تو درس سیستمهای پیچیدهی این ترمم استادمون در مورد شبکهی نورونهای واقعی و مکافات مدل کردنشون به خاطر رفتار آشوبناک در سطح یک نورون تنها یه چیزهایی گفت. راستش حالا که فکر میکنم میبینم که واقعن این شاهکار خلقت رو اون قدر دوست دارم که حاضرم تو تولید یه شاهکار مشابه دیگه به صورت موثر و مستقیم دخالت کنم!
زیرنویس:
عرفان (که دقیقن نمیدونم ایرانی بوده یا اسلامی یا ایرانی-اسلامی!) در دورهای از تاریخ تاثیرات خوب و بد زیادی تو فرهنگ ما داشته. ظاهرن یکی از اصلیترین پایههای این تفکر٬ اعتقاد به مقدس بودن تکرار و چرخش برای رسیدن به نقطهی شروع هست. مثلن تو اشعار مولوی یا رقص صوفیانه رد پاهای مقدس دونستن چرخش دیده میشه. حتی تو معماریهای اون دوره هم میشه این تکرار و چرخش رو دید. استفاده از یک طرح ساده و تکرار اون به دفعات زیاد برای ساختن یک کل زیباتر.
+ نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 20:42  توسط سمیه
|
یه سری دیگه هم زن میگیرند که وقتی دارند با دوست مجردشون گپ مردونه میزنند٬ در حالتی که کولهباری از تجربه و پختگی از وجناتشون بیرون زده ادامه بدند که: ببین تو هنوز ازدواج نکردی نمیفهمی. اصلن همهی زنها همین طورین.
+ نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 17:41  توسط سمیه
|
امروز طی یک اقدام محیرالعقول یه عالمه ترشی درست کردم! البته کل قضیهی تصمیم به انجام این کار٬ به اضافهی خرید مواد لازم و پروسهی اصلی در عرض ۳ ساعت و نیم انجام شد. نتیجهی کار هم چهار تا ظرف کوچک ترشی مخلوط و یه ظرف کوچک سیرترشی بود.
هنوز خودم تو کف کار امروز بعد از ظهرم هستم! ولی خوبی این نوع قات زدگی اینه که دو هفته دیگه محصول خوشمزهای در انتظارم خواهد بود!
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 2:17  توسط سمیه
|
این نوشته یه کم چرت و پرته. اگه تو مود چرت و پرت خونی نیستید٬ بالکل ایگنورش کنید.
اگه دنبال کارهای بزرگ و عجیب و هیجان انگیزی که در دنیا اتفاق افتاده بگیریم٬ همیشه به یک عشق بزرگ میرسیم. عشق همیشه به آدم انرژی و انگیزه میده. و تو میتونی ساعتها بدون خستگی تو آسمون پرواز کنی و بالا بری. ولی وای به حال روزی که این عشق بزرگ رو در اوج از دست بدی. تنها اثرش سقوط با مخه.
راستش نمیدونم میتونم منظورم رو از "از دست دادن عشق" درست بیان کنم یا اصلن شما درست بفهمیدش. قضیه مربوط به از دست دادن کسی یا چیزی نیست. چون اصولن عشقهای بزرگ به خودی خود میتونند وجود داشته باشند بدون این که به صورت مداوم به کسی یا چیزی وصل باشند. احتمالن عشقهای بزرگ فقط برای شروع نیاز به کسی یا چیزی دارند.
اعتراف میکنم که من هم عشق بزرگی داشتم. به خاطرش کارهای غیرممکن زیادی
کردم. به خاطرش سفرهای عجیب و سخت و دردناکی کردم. نه به خاطر رسیدن به
چیزی یا به کسی. فقط به خاطر این که انرژی اضافه داشتم و چارهای نداشتم
جز تخلیهی این انرژی!
این روزها احساس عجیبی دارم. میخوام از دست این عشق بزرگ و ابدی خلاص بشم. نه میخوام بهم انرژی بده و نه منو به اوج ببره. فقط منو تنها بذاره. نمیدونم. شاید از پرواز خسته شدهم و شاید هم میترسم که یه روز با مخ بخورم زمین...
+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 8:6  توسط سمیه
|
تا حالا اگه کسی از اهالی ینگه دنیا میگفت: هه! چه ريیسجمهور باحالی دارید! در جوابش میشد گفت: مال شما که باحالتره!
فکر کنم با روند فعلی شاید تا مدتها نشه جوابشون رو داد. نتیجهگیری منطقی این که: وعدهی ما پای صندوقهای رای!
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 19:7  توسط سمیه
|
واضحه که ما از همون اول تاریخ پیدایش بشر و حتی قبل از دوران نئاندرتالها ملت بافرهنگی بودیم. البته تا زمانی که این عربهای بی فرهنگ (و احتمالن سوسمارخور) بهمون حمله کردند. دقیقن به خاطر همین فرهنگ عالی و مترقیه که همهی اسطورههای شاهنامه هر زنی که به تورشون خورده رو گرفتهند. البته ظاهرن محدودیت تعداد هم در کار نبوده!
یه چیزایی ظاهرن توسط ژنها نسل به نسل به صورت تمام و کمال حفظ و منتقل میشن. خدا خیالش از این غربیها راحت بوده. اونها رو بیخیال شده. گفته اینوریها که بند تونبونشون...(ببخشید!) حداقل به راه راست هدایت بشن!
زیرنویس:
خیلی بیتربیت شدهم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 9:48  توسط سمیه
|
ضمن تبریک پیروزی جناب آقای دکتر اوباما در انتخابات ریاست جمهوری خدمت ملت افتخارآفرین و همیشه در صحنهی آمریکا به خصوص ملت شهید پرور کارولینای شمالی٬ امید است که حضور میلیونی و پرصلابت آحاد ملت در پای صندوقهای رای مشت محکمی بوده باشد بر دهان دشمنان داخلی و خارجی و ابطال دسیسههای ایادی ناپاک که لحظه ای از کینه ورزی به میهن ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 17:13  توسط سمیه
|
یه سوال!
من نفهمیدم. زوجها قراره تو این طرح دقیقن چی کار بکنن؟!
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 10:2  توسط سمیه
|
یه سری از آدمها هستند که ظاهرن همهی مدت عمرشون رو صرف این میکنند که ثابت کنند " بقیه" بیشعور هستند. احتمالن نتیجهای که بلافاصله بعدش میگیرند اینه که خودشون چه قدر آخر شعور و درک و معرفت هستند. البته این "بقیه" ممکنه محدود به اشخاص نشه و تفکرات و ملیتها و خیلی چیزهای دیگه رو هم در بر بگیره. آدمهای زیادی رو دور و برم دیدهم که این طور باشند. حتی دوستان خیلی نزدیکم. خودم هم شاید دفعات نه چندان کمی این حس و انگیزه رو داشتهم.
شاید تنها حس منطقی نسبت به این آدمها ترحم باشه. به خاطر دنیای کوچک و تنگنظرانهای که برای خودشون درست کردهاند. تلاش میکنم (خیلی!) که خودم رو از دایرهی این افراد خارج کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 16:10  توسط سمیه
|
نمی دونم فیلم ده رو دیدید یا نه. فیلم جالبیه. کل فیلم ده تا پلان از زندگی روزانهی یک زن هست. اگر این فیلم رو ندیدید٬ دیدنش رو به شدت توصیه میکنم.
این پلان یکی از پلانهای مورد علاقهی منه. دردناکترین قسمتش جاییه که زن به دختر میگه: اون رفته ولی تو یه تغییر جنسی کردی...انگار برای مبارزه با احساسات مخربی از این دست چارهای جز فرار از جنسیتمون نیست. و دختر در ادامه میگه: ولی من هنوز دلم میخواد که اون باشه.
تو وجود همهی ما دختری با همین غم درونی هست. ولی کاش بعد از اینکه موهامون رو کوتاه کردیم دیگه آرزو نکنیم: ولی من هنوز دلم میخواد که اون باشه.
زیرنویس:
این نوشته رو به یکی از دوستان عزیزم تقدیم میکنم که شاید این روزها کمی براش نگرانم.
+ نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 9:14  توسط سمیه
|