مدتیه که خبری از بازیهای وبلاگی نیست! من هم حوصلهم سر رفته و دنبال همبازی میگردم! خوب این دفعه بیایید یه بازی نیمچه سیاسی با هم بکنم. به این صورت که برای هم تعریف کنیم که اگر آزادیهای فردی تو کشورمون بیشتر میشد چه کاری انجام میدادیم و چه تحولی رو برای خودمون و اطرافیانمون به وجود میآوردیم. دقت کنید که این کار و این تحول باید چیزی باشه که در شرایط سیاسی فعلی امکانپذیر نیست.
همهی کسانی که این نوشته رو می خونند به این بازی دعوت میشن. اگه دوست داشتید همینجا کامنت بدید یا یه پست براش تو وبلاگتون بنویسید.
زیرنویس:
راستش هدفم از این نوشته و این بازی اینه که به این فکر کنیم که دقیقن دنبال چی هستیم. چه هدف شخصی یا حتی ملیای برای خودمون تصور میکنیم. و آیا اصلن برای رسیدن به این هدف برنامهای داریم. آیا این برنامه در شرایط فعلی عملی هست یا اینکه داریم توی یک دور باطل فقط غرغر میکنیم.
قبلن از نوشتههاتون ممنونم.
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 0:53  توسط سمیه
|
من این ایرانیهایی که دارن خودشونو برای اوباما جر میدن رو نمیتونم درک کنم. برنامههایی که در مقابله با ایران از طرف هر دو نامزد اعلام شده٬ به شدت خصمانهست. و به نظر نمیاد که روی کار اومدن هر کدوم از این دو رقیب تغییر فاحشی رو در رابطهی آمریکا با ایران ایجاد کنه. سیاست آمریکا در برابر ایران کاملن واضحه. از طرف جریانهایی حمایت و برنامهریزی میشه که پرقدرتتر از شخص رییس جمهور هستند.
و من همچنان دلیل خود جر دادن(!) این افراد رو درک نمیکنم.
+ نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 8:22  توسط سمیه
|
هستم! خیلی هم خوب! فقط فعلن دهنم توسط
این و ایل و طایفه ش دچار سرویس شده.
+ نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 1:39  توسط سمیه
|
از وقتی که تو را دوست داشتم٬ خواستم که مثل تو باشم. مثل تو راه بروم. مثل تو فکر کنم. مثل تو حرف بزنم. مثل تو بخندم...
حالا سالهاست که از "مثل تو شدن" من میگذرد. من تو شدهام. حالا دیگر خودم را دوست دارم. مرخصی عشق من!
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 11:15  توسط سمیه
|
این "آقا پروفسور ابراهیم میرزایی" هم شده ورژن جدید اسپمهای من! ما هم فعلن منتظریم ببینیم که بالاخره تو این نبرد٬ "سازمان علم حق و عدالت" پوز این شیاطین(؟!) رو میزنه یانه!
راستی شما هم از این اسپمها میگیرید؟!
+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 23:51  توسط سمیه
|
استاد میفرمایند:
بزرگترین گناهها شاید در لحظهای کوتاه به وقوع بپیوندند. حتی ممکنه که فقط یک حس باشند و به مرحلهی عمل نرسند. ولی همین حس کوتاه٬ قلب ما رو چنان مملو از زشتی میکنه که به خاطرش باید تا آخر عمر آمرزش خواست.
+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 7:29  توسط سمیه
|
تمام تلاشم رو کردم تا بهش ثابت کنم که اگه دو تا قطر یه متوازی الاضلاع با هم برابر باشند٬ به ناچار یه مستطیل خواهیم داشت. قبول نمیکرد...
دانشجوی تاریخ بود. ازم پرسید که اهل کدوم شهر ایران هستم. گفتم تبریز. و بعد پرسیدم: چه طور مگه؟!... ظاهرن تو یه گروهی عضو بود که کارش فعالیت بر علیه جنگ آمریکا با ایرانه. و برای همین اسم شهرهای ایران براش جالب بود. گفت: دیگه داشتند بهتون حمله میکردند! گفتم: من نگران نیستم. به نظرم قیمت نفت محافظ ماست!
خواستم بگم که البته گروهی از حضرات اعتقاد دارند که امام زمان داره از ما محافظت میکنه. ولی بعد به این فکر افتادم که بهتره چیزی نگم. چون طرف تازه متقاعد شده بود که قطرهای مستطیل با هم برابرند.
زیرنویس:
همهی این مکالمات در حین متر کردن یه زمین برای درست کردن یک گلخانه اتفاق افتاد. احتمالن لازم نباشه توضیح بدم که تفریحات سالم اخیرم دقیقن چیه.
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 8:15  توسط سمیه
|
این هم آهنگ امروز.
زیرنویس:
اسم این آهنگ آراز بری (در کنار رود ارس) هست که سازندهش Uzeyir Hajibeyov یکی از بزرگترین موسیقیدانان آذربایجانه. شنیدن این آهنگ شدیدن منو میبره تو حال و هوای تبریز! یک صبح زیبای خنک در اواخر خرداد ماه و پنجرهی اتاقم که ازش میشد همهی تبریز به انضمام کوههای اطرافش رو دید!
+ نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 1:7  توسط سمیه
|
در قدم نحس بودن ما همین بس که هر کجا پای مبارک رو قرار میدیم دچار پکیدگی اقتصاد میشه.
+ نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 0:23  توسط سمیه
|
دوران سلطنت شاه عباس صفوی هر چی بود و هر چی شد٬ یادگارهای زیادی برای ما به جا گذاشته. یادگارهایی که اوج شکوه هنر ایرانی-اسلامی رو تا قرن ها برای ما زنده نگه خواهد داشت.
دوران حکومت "جمهوری اسلامی" هم ممکنه یک روز با شکوه یا ذلت تمام به پایان برسه. شاید تنها بناها باشند که از این روزگار نه چندان خوشایند برای نسلهای چند صد سال بعد باقی بمونند. و آینهای باشند برای درک روزگاری که بر پدران و مادرانشان روا شد!
خداییش دوست ندارم نسل من به عنوان سازندهی برجی شناخته بشه که به قول اهل فن٬ بیشتر شبیه "یه چیزی" هست تا هر چیز دیگه!
+ نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 22:49  توسط سمیه
|
ترجیح میدم صبر کنم تا اول موجودات فضایی به زمین حمله کنند و بعد از این که همه چی از جمله کامپیوترها رو نابود کردند٬ به این فکر کنم که چه طور میشه بدون Mathematica و Matlab زندگی کرد.
زیرنویس:
این نوشته رو به صورت خاص به استاد بزرگ تقدیم میکنم.
+ نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 1:1  توسط سمیه
|
از خواب که بیدار میشی احساس می کنی که آسمون گرفته ست. سنگینی هوا رو با همه ی وجودت حس می کنی... همه جای بدنت درد می کنه. انگار داری حرکت خون رو توی تک تک مویرگ های بدنت حس می کنی. تمرکزت رو از دست میدی. افکار مزاحم هم با این حس درد هماهنگ میشن و با بی رحمی تمام همه ی سلول های مغزت رو احاطه می کنن...
اگر این اتفاق هر ماه و هر دوازده ماه سال برای "ما" نمی افتاد مطمئن می شدیم که به آخر خط رسیدیم. ولی "همه مون" می دونیم که یک اتفاق بیولوژیک نه چندان ساده که چند ساعت بعد خواهد افتاد یک تغییر فاز مرتبه اول تو رفتار و افکارمون میده. و این اتفاق اون قدر برامون تکرار شده که "همگی" به این یقین رسیدیم که هیچ حالت سختی و درد تا ابد پایدار نمی مونه.
و این یعنی "زن" بودن.
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 21:25  توسط سمیه
|
بدانید و آگاه باشید که هر که یک وبلاگ باز کند یک وجب از خاک بهشت را خریده است. هر کس دو وبلاگ باز کند دو وجب ...
اول از منبر بیاییم پایین! بعد هم شما وبلاگتون رو باز کنید تبلیغاتش با من!
این هم وبلاگ جدید لاله خانم ما!
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 23:30  توسط سمیه
|
به نظرم یک آدم زمانی برای ازدواج آمادگی داره که اگر احیانن در روز عروسیش متوجه شد که پارتنر مذکور از ازدواج باهاش منصرف شده خیلی راحت لباس هاش رو عوض کنه. سر محل کارش بره و مشغول انجام کارهایی بشه که به خاطر عروسی به بعد موکول کرده بود.
کلن با پدیده ی "آویزون بودن" در ازدواج مخالفم. چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی.
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 23:27  توسط سمیه
|
نیازمندیم:
به یک پیامبر با معجزه ای که بشه بهش ایمان آورد. ترجیحن معیارهای حقوق بشر (از جمله حقوق زنان) هم تو این معجزه رعایت شده باشه.
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 9:48  توسط سمیه
|
سمیرا مخملباف هنگام دریافت جایزه ی فستیوال بینالمللی فیلم سنسباستین:
*«ای کاش این جایزه، دموکراسی
بود تا آن را به مردم کشورم ایران تقدیم میکردم. ای کاش این جایزه، صلح
بود تا آن را به دنیای قربانی خشونت و جنگ تقدیم میکردم. ای کاش این
جایزه، نان بود تا آن را بین فقرا تقسیم میکردم. با این همه این جایزه
برای من امیدی است برای آیندهای که فاشیسم، جنگ و فقر تنها یک خاطره
باشد.»

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 0:26  توسط سمیه
|
این روزها همه ش دارم به این فکر می کنم که چه قدر خوبه آدم قبل از 30 سالگی بمیره. راستش حس می کنم که همه ی چیزهایی که تو این دنیا می تونست برام جذاب و هیجان انگیز باشه تجربه کرده م. چیز بیش تری نمی خوام! عمر طولانی تر فقط رنج بیش تر خودم و البته کم تر شدن سهم اکسیژن هوای بقیه ست.
+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 22:16  توسط سمیه
|
این رو امروز از یک گروهی که بنابر اسمش ادعای فعالیت برای صلح خاورمیانه رو داره گرفتم.
تنها احساسی که بعد از دیدنش داشتم بالا آوردن بود. بعد به این فکر کردم که این عقم باارزشتر از اینه که روی این زمین ریخته بشه. به ناچار و مثل همیشه ریختم توی خودم...
یه ایمیل مودبانه (به سبک خودشون!) زدم و ازشون خواستم که بعد از این لطفن من رو در جریان فعالیتهای "صلحجویانه"شون قرار ندند.
+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 3:32  توسط سمیه
|
این ترم یه درس دینامیک غیرخطی دارم. یه درس سیستم های پیچیده و یه نیمچه درس سمینار در همین احوالات غیر خطی. خلاصه که به قول شاعر٬ این ترم: در عاشقی "پیچیده" ام!
استاد درس سیستم های پیچیده موجود خیلی جالبیه. درس دادنش رو خیلی دوست دارم. یک کتاب در حال چاپ هم داره که طبیعتن درس رو از روی فایلی که بهمون داده می خونیم. خوندنش رو به شدت برای علاقه مندان توصیه می کنم (البته بعد از چاپ!) جمله ی خاصی هم داره که هر جلسه حداقل یک بار تکرار میکنه و اون هم اینه که: مغز انسان از نظر تکاملی برای ریاضیات طراحی نشده!
راستش من دارم کم کم به این نتیجه میرسم که تنها چیزی که مغز انسان خیلی خوب براش طراحی شده٬ تولید مثله! البته هر از چند گاهی یه جهش ژنی پیش میاد و یه مغز معیوب تولید میشه که مدتی هیجان دنیا رو زیاد می کنه و ملت رو هم برای مدتی معطل خودش می کنه. و از اون جایی که نمی تونه نقش خودش رو درست ایفا کنه٬ از بین میره و البته بقیه همچنان به کار تکاملی خودشون مشغول میشن!
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 2:58  توسط سمیه
|
این هم آخر و عاقبت ماجرای مدرک جناب کردان!
طبق معمول یکی (که نمی دونیم کیه) از یکی (که نمی دونیم کیه) یه کاغذی (که نمی دونیم چی بوده) گرفته و به عنوان دکتری افتخاری و در ازای مقاله ای (که نمی دونیم کجا چاپ شده) داده دست آقای کردان. مدرک لیسانس و فوق لیسانس هم با گذروندن چند واحد درسی (که نمی دونیم چی بوده و چند تا بوده) توسط دانشگاه آزاد (ولی نمی دونیم دقیقن توسط کی) به ایشون اعطا شده. و بعد هم به دلیل شایستگی هایی (که نمی دونیم دقیقن چی بوده) توسط یه نفر (که نمی دونیم کی بوده!) به عنوان وزیر پیشنهاد میشن و توسط عده ی دیگه ای (که نمی دونیم دقیقن کی بودند) صلاحیتشون مورد تایید قرار می گیره.
از اون جایی که بنا بر روند ذکر شده٬ جناب وزیر از تمام دسیسه های دشمن (که نمی دونیم دقیقن کی بوده) بی اطلاع بودند شاید خودمون یه دکترای افتخاری به ایشون بدیم که البته به مطلحت نظام (که دقیقن نمی دونیم چه مصلحتی) خواهد بود.
و من ا... توفیق.
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 7:10  توسط سمیه
|
اصولن پای من زیاد پیچ می خوره. نمی دونم مشکل دقیقن از پاهامه یا حواسم. امروز دقت کردم که دارم به جای "آخ" میگم "اوووپس".
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 11:35  توسط سمیه
|
تبلیغ:
این هم وبلاگ جدید سمیه!
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 5:23  توسط سمیه
|
یکی از سوالات مهم زندگیم اینه که چه انگیزه ای باعث میشه آدم هایی مثل سارا پالین با توانایی های محدودی که دارند وارد دنیای سیاست در مقیاس ریاست جمهوری بشن. همین سوال رو میشه در مورد آقای احمدی نژاد هم پرسید.
+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 21:22  توسط سمیه
|
دلم می خواد این نقش مسخره ی "پسرشجاع" رو بی خیال بشم. یک آغوش پر از آرامش پیدا کنم و شروع کنم به گریه.
+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 7:9  توسط سمیه
|
به نظر شما مملکتی که
چنین وزیر رفاهی داشته باشه مرفهتر از این هم ممکنه بشه؟!
+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 20:35  توسط سمیه
|
داشتم یکی از یادداشتهای منتشر نشدهی شش هفت ماه پیشم رو میخوندم. البته یادم نمیاد که دقیقن به چه دلیلی منتشرش نکردم! ولی دیدنش بد نیست:
"یکی از سوال هایی که همیشه برام مطرح بوده اینه که چرا
فمنیست های ایرانی با قضیه ی "ازدواج موقت" این قدر مخالفت می کنند. به
نظر من به رسمیت شناختن و تدوین قوانین مناسب برای این ازدواج تو کشوری
مثل ایران که رابطه ی خارج از ازدواج شرعی تعریفی نداره می تونه خیلی مفید
باشه. و مهم ترین فایده ش هم از بین بردن تابوییه که هنوز با خشونت تمام
زندگی و وجود یک زن رو تحت تاثیر خودش قرار میده. یا حمایت از حقوق زنانی
که اصولن کارشون با x-worker هیچ فرقی نداره.
البته این نکته وجود داره که با توجه به جریانات اخیری
که تو جامعه ی ما راه افتاده، احتمالن طرح این نوع قوانین فقط کمکی باشه
برای رسمیت دادن به مساله ی چند همسری که ظاهرن بسیار هم باب طبع مسئولین
اخیر بوده!
ولی من هنوز هم فکر می کنم که اگر ازدواج موقت به
رسمیت شناخته بشه (و البته با چارچوبی مشخص تر و محدود کننده تر از قوانین
فقهی) ازدواج برای یک زن تو ایران دیگه "بزرگ ترین ریسک زندگی" نخواهد بود.
ممنون میشم اگه نظرات موافق و مخالف رو بدونم. "
و البته الان کاملن درک میکنم که چرا فعالین زن ایران با این قضیه این قدر مخالفت میکنند!
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 8:35  توسط سمیه
|
لطفن یکی به جناب مستر پرزیدنت بگه:
حالا هر چی میخوای بگی بگو. فقط جون هر کی دوست داری اون لبخند دلربا رو بهش ضمیمه نکن.
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 23:28  توسط سمیه
|
استاد میفرمایند:
عاشق مردد که حتی حال دو قدم راه رفتن تا سر خونهی معشوق رو نداره٬ به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره.
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 21:45  توسط سمیه
|