تبليغاتX
ذهنیات من

ذهنیات من

یکی از شاگردهای حل تمرین این ترمم هر سری تو برگه‌ی امتحانش کلی ستاره به همراه یه سری حروف عبری می‌کشه. اسمش هم به شدت یهودی می‌زنه. خلاصه که بر طبق روال هر ترم٬ شده سوژه‌ی حل تمرین این ترمم!
راستش نمی‌تونم دقیقن بفهمم که برای چی برگه‌ش رو ستاره بارون می‌کنه. شاید این ستاره‌ها یه چیزی تو مایه‌های "به نام خدا"ی ما باشه!

و به این فکر می‌کنم که اصرارمون برای "نمایش" دین٬ چه قدر ممکنه در نظر بقیه مضحک باشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 12:55  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امشب.

زیرنویس:

این آهنگ رو تازه پیدا کردم. شدیدن منو می‌بره تو فضای فیلم نیوه‌مانگ.

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 10:20  توسط سمیه  | 

اگه برمی‌گشتم به پنج شش سال پیش٬ دقیقن نمی‌دونم که دوست داشتم کدوم قسمت از زندگی‌مو تغییر بدم. ولی اگه می‌تونستم شاید بعضی قسمت‌ها رو تغییر می‌دادم. و این تغییرها اون قدر کوچک هستند که شاید از دور به چشم نیان. ولی مسیر کلی زندگی من تو این پنج شش سال رو همین چند تا اتفاق کوچک شکل دادند. شاید اگه در رو دیرتر باز می‌کردم. شاید اگه فقط به اندازه‌ی یه سربرگردوندن٬ با دوستم دیرتر خداحافظی می‌کردم. شاید اگه اون جمله‌ی احمقانه رو دقیقن تو بدترین زمان ممکن نمی‌گفتم. شاید اگه برگه‌ی سوال‌ها رو اشتباهی نداده بودم. شاید اگه برای یک لحظه تصمیم می‌گرفتم که لب‌خند بزنم... از همه‌ی این شایدهای زندگیم می‌ترسم. یعنی واقعن بزرگ‌ترین شادی زندگیم رو به خاطر همین شایدها از دست دادم؟...

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 8:2  توسط سمیه  | 

یکی از بدبختی‌های زندگی تو آمریکا اینه که بعد از آشنایی با یک نفر و در جواب سوال‌های شگفت‌انگیزش باید یک سخن‌رانی طولانی و مفصل ایراد کنی. با این که جزئیات سخن‌رانی هر بار متفاوت و جدیده٬ ولی کلن موضوعات مورد بررسی(!) حول و حوش احمدی نژاد٬ انرژی هسته‌ای٬ حقوق زنان٬ امنیت داخلی و چرندیاتی از این دست می‌چرخه. کم‌تر کسی رو دیده‌م که برای شروع یک رابطه‌ی کلامی با من٬ نسبت به موضوع دیگه‌ای علاقه نشون بده.

اینه که بعد از مدتی از حرف زدن و شروع مکالمه خسته می‌شید و تنهایی و انزوا رو به دیدن موجودات دوپا ترجیح میدید. یا احتمالن اگه جایی باشید که مثل این‌جا قحطی ایرانی نیفتاده٬ به گروه‌های ایرانی پناه می‌برید. حتی اگه هیچ تناسب فرهنگی و فکری‌ای هم با اون‌ها نداشته باشید.

از این‌ها گذشته بعضی وقت‌ها نمی‌دونید در جواب یک نفر دقیقن چی باید بگید. از یک طرف عزت نفستون به عنوان یک "انسان" شما رو از این‌که بی پرده از واقعیت‌های ایران و از بی‌حرمتی به حقوق انسانی‌تون حرف بزنید منع می‌کنه. از طرف دیگه دوست ندارید لحن حرف‌هاتون مثل "ایران پرست"ها یا "اسلام پرست"ها یا احتمالن آفتاب‌پرست‌ها(!) باشه و دوست دارید واقعیت رو بگید. از طرف دیگه خودتون هنوز دچار مشکلات اعتقادی هستید. مرز درست و غلط رو قاطی کردید و در یک کلام در دوران روان‌پریشی حاد به سر می‌برید...

همه‌ی این اراجیف رو بافتم که بگم امروز طی یکی از همین سخن‌رانی‌ها حرفی زدم که هنوز نتونستم از خوددرگیری باهاش نجات پیدا کنم. بحث مزخرفی بود در مورد روسری. و این که آقای محترمی تصور می‌کردند که زن‌های مسلمان نقاب می‌پوشند و فقط چشم‌هاشون بیرونه. من هم در جواب گفتم که اون‌ها extremist هستند و بحث همین‌جا چال شد. کمی بعد با خودم گفتم: من به چه حقی٬ با چه مجوزی و با چه استدلالی مردمی از دنیا رو به خاطر پوشیدن لباس خاصی حقیر و احمق و بی فکر جلوه داده‌م؟ از کجا فهمیده‌م که کار اون‌ها افراطه و کار من اعتدال؟ و بدتر از همه چرا با برچسب زدن به عده‌ای خودم رو از مخمصه‌ی اتهام رها کردم؟...

بعد از این سعی می‌کنم به جای سخن‌رانی خیلی محترمانه واقعیت رو بگم: من هیچ چی نمی‌دونم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 11:28  توسط سمیه  | 

من نمی‌دونم اگه این مرجان خانم پیدا نمی‌شد و فیلم پرسپولیس رو نمی‌ساخت٬ این "ایرونی"های نسل دومی به چه بهانه‌ای دور هم جمع می‌شدند تا چند قطره اشک روشن‌فکری بریزند و برای ملیت نداشته‌شون دل‌سوزی کنند.

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 4:53  توسط سمیه  | 

سن سیز ای یار منیم خوش گذرانیم یوخدور
سن که یوخسان ائله بیل جیسمیده جانیم یوخدور

عشق پروانه سیئه م٬ غم اودونا تابیم وار
خسته بلبل کیمی هر لحظه توانیم یوخدور

بو یامان گونده منیم بیرجه امیدیم سن سن
سن سیز هئچ بیر کسه عالم ده گمانیم یوخدور

عشقینه باغلی اولانلان بری مجنون کیمی یم
ائله سرگشته یم٬ هئچ یئرده مکانیم یوخدور

صبری یارا بو الیمده ‌ن غم هجرانین آلوب
بیر ده غم چکمه یه بو جیسمیده جانیم یوخدور

واحدم٬ آتش حسرت بوروب دور و بریم
یانیرام حالیما بیر قلبی یانانیم یوخدور

-واحد-

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 7:42  توسط سمیه  | 

هنوز بعد از هفت هشت سال implicit رو با explicit ممکنه اشتباه بگیرم و هر سری چک می‌کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 6:43  توسط سمیه  | 

بچه که بودم دختر سر زبون دار و شادی بودم و به صورت طبیعی همیشه مورد توجه دخترهای بزرگ فامیل بودم. که اصولن شیرین‌زبونی‌های یک دختربچه همیشه براشون جذابه. من رو به اتاقشون می‌بردند. عروسک‌هاشونو به من نشون می‌دادند. به سوالاتم دونه دونه جواب می‌دادند٬ باهام بازی می کردند و به حرف‌هام توجه می‌کردند. احساس این که از طرف یک دختر "بزرگ" جدی گرفته شده‌ام همیشه برام لذت‌بخش بود.

ولی همین که دخترهای "بزرگ" فامیل ازدواج می‌کردند همه چیز عوض می‌شد. هیچ وقت درک نمی‌کردم که چرا با پوشیدن لباس عروس٬ فرشته‌های زندگی من تبدیل به زن‌های بی‌حوصله و افسرده‌ای می‌شدند که هیچ کدوم از شیرین‌ کاری‌ های من اون‌ ها رو به وجد نمی‌آورد. و از اون همه شور و نشاط چیزی جز یک مجسمه‌ی خندان که فقط پای بحث‌های طولانی و بی سر و ته زنانه می‌نشست باقی نمی‌موند... و این اتفاق اون قدر تکرار شد که ناخودآگاه با شنیدن خبر ازدواج یکی از دخترهای فامیل بغض ته گلوم رو فشار می‌داد. شاید یه چند بار هم یواشکی به دور از نگاه بقیه چند قطره اشکی هم ریخته باشم...

نمی‌دونم چرا یاد این حس فراموش شده‌ی بچه‌گی‌هام افتادم! شاید به خاطر عکسی بود که مریم چند روز پیش برام فرستاده بود. از خونه جدیدشون و از زندگی جدیدشون. احساس می‌کنم دچار یه جور حس خودخواهی مردانه شده‌م! از این‌که شاید دلم می‌خواست مریم با همه‌ی شور و حال و شیطنت‌هایی که داشت تا ابد مال خودم می‌موند!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 7:45  توسط سمیه  | 

یکی از معمول‌ترین بحث‌هایی که در قسمت کامنت‌های سایت یوتوب که مربوط به یک آهنگ زیبا و دلنشین شرقی هست دیده میشه یک دعوای اساسی بین گروه‌های مختلف زبانی و فرهنگی هست. و معمولن درون‌مایه‌ی این دعوا به این برمی‌گرده که هر کدوم از گروه‌ها سعی دارند اثبات کنند این آهنگ خاص مربوط به زبان اون‌هاست و بقیه این آهنگ رو از فرهنگ اون‌ها دزدیده‌ند و الی آخر!
معمولن هم دعوا بین ترک‌زبان‌ها٬ فارس زبان‌ها‌ (اعم از ایرانی و افغانی و ترکمنستانی و ...) کردها و ارمنی‌هاست! خوش‌بختانه هر از چندگاهی یکی پیدا میشه و به این قوم همیشه در حال نزاع توصیه می‌کنه که به جای دعوا از این موسیقی زیبا لذت ببرند!
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 21:49  توسط سمیه  | 

دولت اسرايیل وقتی به قدرت می‌رسه یک خط دور خودش می‌کشه و تمام غیریهودی‌ها رو از داخل این خط خارج می‌کنه و یا عرصه‌ی زندگی رو بر اون‌ها تنگ می‌کنه.
دولت جمهوری اسلامی ایران وقتی به قدرت می‌سه همین کار رو با اقلیت‌های دینی (غیر از چهار دینی که در قانون اساسی اومده) انجام می‌ده. البته با شدت خیلی کم‌تر.
اگر با اصل کاری که در اسرايیل میشه مشکل داریم٬ چرا همین کار رو با بعضی از اقلیت‌های دینی کشورمون انجام میدیم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:57  توسط سمیه  | 

به نظرتون کدوم یکی احمقانه‌تره:
۱- این ‌که هر روز صبح نیم ساعت جلوی آینه بایستی و صورتت رو با مواد مختلف تقاشی کنی.
۲- این‌ که‌ حدود هر ماه یه بار یک روز تمام جلوی آفتاب دراز بکشی تا پوست بدنت یکی دو درجه تیره‌تر بشه.
۳- هر دو
۴- هیچ‌کدام

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 2:8  توسط سمیه  | 

فکر کنید آقای کروبی بشه ريیس جمهور!
نــــــه!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 23:43  توسط سمیه  | 

امشب قراره یه اتفاق مهم در دنیای فیزیک بیفته. اگه گفتین چی!

 اونایی که می‌دونن نگن٬ تا اونایی که نمی‌دونن حدس بزنن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 5:59  توسط سمیه  | 

این ترم یکی از استادام هر بار یه جعبه‌ی عجیب و غریب که کلی سنگ‌های هیجان انگیز روش چسبیده شده و به معنی کلمه آدم رو یاد جعبه‌ی جادو میندازه٬ با خودش میاره سر کلاس!
البته محتوای این جعبه چیزی نیست جز تعداد قابل توجهی شکلات رنگ و وارنگ! و در طول درس به شاگرد شیرین‌عسلی که بتونه یکی از اشکالات نوشته‌های روی تخته رو بگیره اعطا میشه! (یا به صورت دقیق‌تر به سمتش پرت میشه!) اصلن هم مهم نیست که شما چند سال داشته باشید. تنها تصور همین نکته که قراره یکی یه شکلات بهتون جایزه بده باعث میشه که تا آخر درس چهارچشمی حواستون به تخته‌سیاه و درس باشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 23:30  توسط سمیه  | 

حتمن تازگی‌ها متوجه شدید که تو موتور جستجوی گوگل یه امکان جدید گذاشته شده. به این صورت که با تایپ چند حرف یا کلمه‌٬ گوگل به کمک شما میاد و چند تا عبارت رو برای جستجو پیشنهاد می‌کنه. البته نمی دونم این عبارت‌ها رو بر اساس چه الگوریتمی پیشنهاد میده. ولی همون‌طور که دیدید عبارت‌های پیشنهاد شده با ترتیبی غیرمنظم(!) از تعداد نتیجه‌ی جستجو هست. که می‌تونه به خوبی بیان‌گر تعداد سایت‌های علاقه‌مند به موضوع جست‌جوی شما باشه.

به نظر من که ایده‌ی خیلی خوبی بوده و تو جست‌جوهای اخیرم خیلی برام مفید واقع شده. تا این‌که... دیروز داشتم دنبال شعر کامل یه قطعه‌ی فارسی می‌گشتم٬ که...! طبق معمول با پدیده‌ی "آباد کردن تضمینی اینترنت با حضور ایرانیان" مواجه شدم! به هر حال احتمالن لازم نباشه که توضیح بدم کلمات و عبارات پیشنهاد شده از چه جنسی بودند!

چیزی که برام جالبه اینه که چرا تو کشوری که مسائل مربوط به اون قسمت‌ها(!) رو سانسور می کنند٬ اتفاقن علاقه‌ی مردم به اون قسمت‌ها نسبت به قسمت‌های دیگه این قدر بالاست.

خیلی روشن و واضح یه جای کار ایراد داره. مشکل هم اصلن ساده نیست. وقتی بیان مساله خودش از طرف جامعه محکوم به "ناهنجاری" بشه٬ و تنها راه حل پیشنهادی پاک کردن صورت مساله با فیلترهای مختلف باشه٬ آیا امیدی هست که بفهمیم صورت مساله چیه؟ حالا حلش پیش‌کش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 9:3  توسط سمیه  | 

به سلامتی قراره آخر این هفته به دیار باقی بشتابیم! ظاهرن یه طوفان به نام "جوزفین" داره میاد دهات ما رو با خاک یکسان کنه. از دیروز هم هی ای‌میل میاد که آماده باشید و آذوقه جمع کنید(!) و این حرف‌ها. البته با توجه به این‌که به صورت شرطی یاد گرفته‌یم که اول یه عده بمیرند بعد تازه بفهمیم که عجب طوفاتی بود(!) این هشدارها حسابی روی اعصابه. ولی از اون جایی که اصولن با مقیاس ما ایرانی‌ها٬ این آمریکایی‌ها پیازداغ همه چی رو زیاد می کنن فعلن تصمیم گرفته‌م که در آرامش مطلق باشم!

اصلاحیه:
اسم طوفان هانا بوده! البته من هم کاملن گیج شده‌م. چون تو ای‌میل‌های اولیه اسم طوفان فصلی رو جوزفین نوشته بودند. اگه اطلاعات بیش‌تری در مورد ارتباط هانا و جوزفین پیدا کردم حتمن می‌نویسم. راستی! کل ماجرای طوفان٬ یه شب بارون سنگین و یه کم باد بود! گفتم که با مقیاس ما ایرانی‌ها ...!
 
+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 6:52  توسط سمیه  | 

این روزها اگه اخبار انتخابات آمریکا رو دنبال کنید چیزی بیش تر از خاله ‌زنک‌ بازی ازش نمی‌فهمید. و این خاله زنک بازی های انتخاباتی به طرز فجیعی صورت مبتذلی دارند. جالب این جاست که افکار عمومی هم خیلی خوب و خطی با این قصه های رسانه‌ای این ور و اون ور میشه.
با اطمینان زیاد می‌گم که شعور سیاسی مردم ایران (حتی با انتخاب موجودی مثل مستر پرزیدنت)٬ یه چند order of magnitude از مال آمریکایی‌ها بالاتره.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 0:5  توسط سمیه  | 

به وضوح تعداد نوشته بر روز دوستان من کم شده. دلیلش چیه؟ بی‌حوصله‌گی؟ گرما؟ تفریحات سالم بهتر؟ ناامیدی؟ کم شدن آی‌کیو؟ خرزنی برای تافل یا موارد مشابه؟ پروژه؟ قطعی برق و عدم دست‌رسی به کامپیوتر روشن؟ دسترسی به کامپیوتر روشن ولی عدم دست‌رسی به اینترنت؟ ...
چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 0:1  توسط سمیه  | 

در نهایت لوس بودن دانش‌گاه ما همین بس که فردا همه جای ینگه دنیا به دلیل چیزی معادل "روز کارگر" تعطیله. ولی تمام کلاس‌های ما به انضمام تمرین تحویلی‌ها همچنان قرص و محکم سر جای خود قرار داره!

راستی خودمونیم این تقویم اسلامی هم جوکیه برا خودش! الان چند تا سایت مختلف رو دیدم که شروع ماه رمضان در آمریکای شمالی رو در بازه‌ای از ۳۱ آگوست تا ۲ سپتامبر اعلام کرده‌اند!

به هر حال خدمت دوستانی که به فتوای ما عمل می کنند(!) عرض شود که ما فردا رو اول ماه مبارک رمضان اعلام می کنیم. امید که به برکات این ماه خدا خودش عنایت کنه و قبل از این که یک کافر تمام عیار بشم من رو به راه راست هدایت کنه. الهی آمین!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 8:37  توسط سمیه  | 

این روزها زیاد فکر می کنم. به خودم و سرنوشتم به عنوان یک زن که پاسپورت ایرانی داره.

به گلشیفته فکر می کنم... دختری که از سال های دور برام مظهری از اوج زیبایی و استعداد بود. و لبخند شگفت انگیزش که همیشه عاشقش بودم!

به قوم زشت‌بین و زشت‌اندیش و زشت‌صفتی فکر می کنم که محدوده ی تصورشون از زیبایی و شکوه یک زن از رخت خوابشون فراتر نمیره.

به قانونی فکر می کنم که از دیدش زن چیزی بیش تر از یک روسپی نیست.

و باز هم به خودم فکر می کنم... مهم نیست. به کوری چشم همین قوم زشت‌بین زشت‌اندیش زشت‌صفت٬ زیباتر از همیشه خواهیم خندید!

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 11:18  توسط سمیه  | 

اسم حکومت "جمهوری" ه. بعد که دقت می کنی همه چیزمون شبیه حکومت های کمونیستیه. احتمال داره رابطه ی ظریفی بین قسمت "اسلامی" و کمونیسم وجود داشته باشه که البته ما بی اطلاعیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 11:54  توسط سمیه  | 

گفتم موقعیت فراهمه٬ یه کم پز بدیم. این مربی تیم بسکتبال آمریکا تو المپیک چین٬ مربی تیم بسکتبال دانشگاه ما بوده. به هر حال سنگ مفت٬ گنجیشک مفت!
لینک های مرتبط : * * *

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 18:42  توسط سمیه  | 

میگن یکی از بزرگ ترین عوامل موفقیت "عشق شکست خورده" ست! حالا ما هم در به در دنبال عشق می گردیم. فقط تو رو خدا آخرش به شکست منجر بشه. حوصله ی دردسر نداریم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 8:53  توسط سمیه  | 

فردا ترم جدید شروع میشه. امروز رو کلن به تغییر دکوراسیون خونه گذروندم! کلی از کتاب‌هام رو هم مرتب کردم. افزایش انتروپی با گذشت زمان اجتناب ناپذیره! حالا هر چه قدر که می‌خوای مرتب و منظم باشی باز هم همه چی ناخودآگاه به هم می‌ریزه.

هفته‌ی پیش مراسم معارفه‌ی بچه های ورودی جدید بود. ما هم به عنوان پیش‌کسوت(!) در این امر خطیر شرکت داشتیم. البته خودم هم مجبور شدم یک دوره‌ی یک‌روزه رو هم‌راه این نونهالالان بگذرونم. چون مراسم معارفه‌ی پارسال و همه‌ی دوره‌های مربوطه رو از دست داده بودم. بچه‌های باحالی بودند. پنج تا چینی٬ سه تا آمریکایی٬ یه یونانی و یه نفر هم از بریتانیای کبیر! پارسال چون خودم تازه وارد بودم و زیاد با مناسبت‌ها و روابط غربی‌ها آشنا نبودم همه چیز برام جالب و شاید دوست‌داشتنی بود. ولی امسال نکته‌های خیلی ریزی توجه‌م رو به خودش جلب کرد!

تو کل معارفه این بچه‌ها به دو گروه تقسیم شده بودند. یه گروه انگلیسی زبان و دیگری گروه غیر انگلیسی زبان! یعنی مثلن سر میز ناهار یا تو کلاس‌ها و دوره‌ها با هم بودند. زیاد هم به کار هم کاری نداشتند. بیش‌تر که تو رفتار و حرف‌هاشون دقت کردم به نظرم اومد که گروه انگلیسی زبان به شدت از داشتن این هم‌کلاس‌های خنگ (البته از نظر خودشون!) ناراحت بودند و سعی می کردند زیاد با گروه دیگه ارتباط برقرار نکنند و بیش‌تر با خود استادها و راهنماها گرم می‌گرفتند. اعضای گروه غیر انگلیسی زبان تا حد زیادی اعتماد به نفس پایینی داشتند. چون خوب نمی‌تونستند انگلیسی حرف بزنند٬ تو بحث‌ها شرکت نمی‌کردند و بیش‌تر با خودشون بودند و اکثرن هم در حال حرف زدن به زبان چینی.

تجربه‌ی سال گذشته‌م به من میگه که این جو زیاد پابرجا نخواهد بود! اولین امتحان که گرفته بشه گروه انگلیسی زبان متوجه میشه که در مورد گروه غیر انگلیسی زبان اشتباه می‌کرده و کم‌کم یاد می‌گیره که از اعضای این گروه برای پیش‌رفت خودش استفاده کنه. ازش تو درس‌ها راهنمایی می‌گیره و هر از چند گاهی هم اعضای این گروه رو برای شام یا ناهار دعوت می‌کنه. احتمالن حرف‌هایی هم که پشت سرشون می‌زنه به زنندگی سابق نباشه. در همین حال گروه غیرانگلیسی زبان کم‌کم ارتباطات گسترده‌تری پیدا می‌کنه و در نتیجه زبان و لهجه‌ش تا حد زیادی بهتر میشه. برای همین اعتمادبه‌نفس اعضای این گروه بیش‌تر میشه و به صورت آگاهانه شروع می‌کنن به گسترش ارتباط با گروه‌های غیرچینی.

این وسط این پسر ساکت و خجالتی یونانی رو کاملن درک می‌کنم! درست مثل پارسال خودم. نه چینی و نه آمریکایی! (یا به عبارتی نه اهل می‌خانه و نه اهل مسجد!) شروع کردم باهاش حرف زدن. به بهانه‌ی علاقه‌م به زبان و فرهنگشون. شاید تنها کسی باشه که تجربه‌هام تو این سیستم di-cultural به شدت به دردش بخوره!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 7:58  توسط سمیه  | 

و این منم
زنی تنها٬
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی

-فروغ فرخزاد-

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 14:32  توسط سمیه  | 

این رو ببینید. این هم لینک مربوط به خطبه.

در آخر مصاحبه آقای علم الهدی می گویند:

"همچنين در پايان بايد گله ای هم از برخي سايت های اينترنتی و رسانه ها داشته باشم كه با سخنان من برخورد كرده اند. من از اين افراد می خواهم حداقل صحبتم را گوش كنند و سپس با آن برخورد كنند. به صرف اين كه تيتری از بنده چاپ شد، سريع موضع نگيرند. زيرا حرف بنده تحليلی است و برای حرفم استدلال دارم و اين حق بنده است كه استدلالم شنيده شود و سپس با آن برخورد و استدلالم را رد كنند... اگر كسی می خواهد حرف بنده را رد كند اول استدلال های من را بشنود و اگر قانع نشد استدلالم را رد كند. اين شيوه كه برخي سايت های اينترنتی با تمسخر و استهزا بخواهند با گفته های بنده برخورد كنند شيوه معقولی نيست و حتی نبايد با يك فرد نامسلمان نيز اين گونه برخورد شود."

من علاقه ای به بحث های مربوط به احکام شرعی ندارم. ولی چیزی که برام جالبه اینه که جامعه ی روحانیت معمولن در خیلی از موارد دینی و شرعی برای مردم "استدلال" میارن. و پیش فرضی که دارن اینه که هر کسی که عقل سلیم داره باید این استدلالات خاص روحانیت رو بپذیره و به این احکام عمل کنه. به عبارتی با مطلق دیدن روند استدلال خودشون راه رو برای هر گونه انتقاد از احکام دینی می بندند. آیا نتیجه ی این کار چیزی جز تحجر خواهد بود؟ آیا روحانیت با این دید سخت گیرانه صلاحیت در دست داشتن قدرت (حکومت بر مردم) رو دارند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 9:48  توسط سمیه  | 

من تجربه ی کوتاهی از تحصیل فیزیک در ایران داشتم. ولی این تجربه ی کوتاه مربوط به جایی بود و توسط کسانی انجام شد که ادعاهای بزرگی در زمینه ی تحول آموزش فیزیک ایران داشتند. حداقل دیگران از اون ها انتظار این تحول رو داشتند. (که چراش ظاهرن دلایل تاریخی پیچیده ای داره!) تقریبن تمام اعضای این جمع تحصیلات تکمیلی خودشون رو در ایران گذرونده بودند و دلایل آرمانی خاصی هم برای این کارشون داشتند. چیزی که من از صحبت های پراکنده با اعضای این گروه یادم میاد این بود که اعتقاد داشتند لازمه ی پیش رفت فیزیک ایران اینه که خودمون بتونیم دانش جو رو با توجه به نیازهای خودمون تربیت کنیم و تجربه (به زعم اون ها) نشون میده که فرستادن دانش جو به خارج از کشور دوای مشکل ما نیست. نکته ی جالب این جا بود که این گروه به سرعت خودش رو در انزوا از بقیه گروه های ایران قرار داد٬ مشکلات داخلی خیلی زیادی پیدا کرد و به نظر خیلی ها از هدف اولیه ی خودش کاملن دور شد. و در یک کلام (حداقل به نظر من) به طور کامل شکست خورد.

من علاقه ای به تفسیر شخصیت آدم ها ندارم. یعنی به نظرم درست نیست که تو یه سیستم مشکل دار بیاییم و دنبال انسان خطا کار بگردیم و مشکل رو از زاویه ی شخصیت های فردی آدم ها بررسی کنیم. (کاری که معمولن در مورد اعضای این گروه انجام میشه) بیش تر دوست دارم بدونم که چه اشتباهات "گروهی" باعث شد که این گروه شکست بخوره. به نظرم فهمیدن روند این شکست خیلی کلاسیک(!) می تونه برای خیلی از ماها مفید و آموزنده باشه. و راهی رو نشون ما بده که نباید دوباره طی بشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 8:35  توسط سمیه  | 

یکی از مصادیق آش نخورده و دهن سوخته اینه که تو مهمونی آخر یه سمینار "رد واین" بغل دستی تون بریزه روی بلوز سفید شما!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 2:17  توسط سمیه  |