تو دنیایی که من به هیچ وجه نمی تونم به همه ی منابع آگاهی دسترسی داشته باشم. تازه اگه دسترسی هم داشته باشم مغزم نمی تونه همه رو با هم تحلیل کنه٬ اصلن چرا باید دنبال این باشم که چی درسته چی غلط؟!
یه زمانی فکر می کردم "یه کم بهتر بودن" بهتر از هیچیه. ولی حالا زیاد مطمئن نیستم. یعنی حس می کنم که "یه کم" نمی خوام. همه رو با هم می خوام!
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 1:44  توسط سمیه
|
به نظرم استفاده از لینوکس یکی از نشانه های پیشرفته بودن یک سیستم و به صورت خاص یه سیستم دانشگاهیه. و جالبیش هم این جاست که به زور نمیشه از لینوکس تو یه سیستم بیمار استفاده کرد! مثلن فکر کنید که یه ورژن جدید لینوکس میاد و روی سیستم های موجود تو دانشگاه نصب میشه. چون لینوکس به کسی قسم نداده که همه چیش با همه چیز بقیه جور در بیاد به احتمال خیلی بالا سیستم قبلی رو دچار مشکل می کنه. این اتفاقیه که این جا به کرات میفته و هر دفعه هم کارکنان مسئول یه ای میل می زنن و مشکل رو توضیح میدن و حداکثر ۲۴ ساعت بعد مشکل رو حل می کنن. حالا فرض کنید که این اتفاق تو یه دانشگاه ایرانی بیفته! تا بیاد مراحل قانونی نامه نگاری طی بشه و بعد کارکن مربوطه متقاعد بشه که اندکی اون قسمت مبارکش رو تکون بده و یه گوشه چشمی به مشکل مورد نظر بندازه٬ احتمالن یه سه چهار تا ورژن جدید هم اومده و رفته!
ما جهان سومی ها همون ویندوز قفل شکسته هم از سرمون زیادیه! (این گزاره از نوع غر زدن بودن. لطفن روش بحث نکنید!)
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 0:13  توسط سمیه
|
چند تا تصمیم خیلی مهم تو زندگیم دارم. شاید یه جور مرام نامه با خودم! یکیش اینه که هیچ وقت از ارزش هام حرف نزنم. از چیزهایی که برام قداست دارند و بیش تر جنبه ی احساسی دارند تا عقل گرایانه. این طوری اگه n سال دیگه تصمیم گرفتم که عاقلانه یا بر اساس احساسات جدید (که احتمالن اون موقع برام جالب ترند) عمل و فکر کنم تو رو دربایسی کسانی که براشون خطابه ایراد می کردم نخواهم بود.
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 16:16  توسط سمیه
|
به نظرم داشتن "حق مساوی طلاق" برای زن و مرد یکی از ملزومات عاشقانه بودن رابطه ایه که با امضای یک قرارداد به وجود میاد.
این طوری زن و مرد هر دو مطمئن هستند تنها دلیلی که کنار هم زندگی می کنند فقط امضای یک قرارداد نیست. قراردادی که یکی از طرفین تعهد داده تا زمانی که طرف دیگه دوست داره کنارش بمونه. دلیلی که باعث شده کنار هم بمونند٬ عشق به هم دیگه ست. نه هیچ محدودیت و مرز تحمیل شده از طرف قانون.
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 6:36  توسط سمیه
|
خیلی اهل تماشای ورزش نیستم. شاید از بین همه ی ورزش ها فقط تماشای مسابقات فوتبال رو ترجیح میدم. و البته تنها با حضور دوستان پرشور و حالی که دیدن حرکات محیرالعقول اون ها جالب تر از خود مسابقه باشه!
امروز تو قهوه خونه ی کنار دانشکده منتظر آماده شدن قهوه م بودم که چشمم به تلوزیون افتاد. مسابقه ی والیبال ساحلی المپیک بین تیم چین و آمریکا بود و البته در قسمت زنان. در نهایت تیم آمریکا باخت! ولی چیزی که خیلی نظرم رو به خودش جلب کرد لباس هایی بود که این ورزش کاران زن پوشیده بودند. راستش هر جوری که به قضیه نگاه می کنم هیچ دلیلی برای پوشیدن این لباس ها جز ایجاد جذابیت برای تماشاگران نمی بینم. فرم بدن زن به صورت طبیعی جالبه و معمولن بدن ورزش کاران زن جذابیت بیش تری داره. این که یک زن دوست داشته باشه قسمتی از بدنش رو به نمایش بگذاره هیچ اشکالی نداره. ولی موظف بودن یک زن برای به نمایش گذاشتن بدنش برام جالب نیست. این که ورزش کاران مرد "موظف" به پوشوندن قسمت های خاصی از بدن خودشون باشند و در همین حال زنان ورزش کار "موظف" به نپوشوندن اون قسمت ها٬ چه معنی ای می تونه داشته باشه جز کمک به شرکت های تبلیغاتی حمایت کننده از برگزاری یک مسابقه ی خاص؟
من تنها در صورتی می تونم خلاف این رو بپذیرم که یکی من رو متقاعد کنه که پوشیده تر بودن بدن یک زن در یک مسابقه ی ورزشی مانع از انجام حرکت های خاص مورد نیاز اون ورزش میشه! در غیر این صورت من به عنوان یک زن که زنان شرکت کننده در المپیک رو نمادی از وجود و حضور خودم می دونم نسبت به استفاده ی تبلیغاتی از بدن زنان ورزشکار اعتراض دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 3:47  توسط سمیه
|
امروز ظاهرن مریم و هومان رفته ند مسافرت به قصد ماه عسل! پارسال نیمه شعبان مراسم عقدشون بود که به سلامتی بنده حضور نداشتم. یک سال واقعن چه قدر زود می گذره!
به هر حال امیدوارم همین جور شوخی شوخی سال بعد یا دیگه حداکثر دو سال بعد "خاله" هم شده باشم!
+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 11:1  توسط سمیه
|
دم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه می شود
بی آن که بداند٬
حلقه ی آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق
-حسین پناهی-
+ نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 22:19  توسط سمیه
|
یادمه پیش دانشگاهی که بودم٬ بازار روزنامه ها داغ بود. پدرم هر عصر که میومد خونه ۳ تا روزنامه دستش بود. دو تا مال صبح و یکی مال عصر. با این که به اصطلاح کنکوری بودم دلم نمیومد که "روزنامه پارتی" هر شب رو از دست بدم. همگی به بهانه ی چای و میوه تو آشپزخونه جمع می شدیم (انگار جای دیگه ای تو خونه نبود!) و در حالی که هر کس یه گوشه نشسته یا ایستاده یا احتمالن لمیده(!) بود یه برگ از روزنامه رو دستش می گرفت و می خوند. هر از چند گاهی هم یکی که از نوشته ای به هیجان اومده بود نوشته رو بلند می خوند و یکی دیگه هم می گفت: "وقتی تمومش کردی به من هم بده ببینم". اوضاع جالبی بود و تا حدی دوست داشتنی و لذت بخش. البته همون طور که می دونید زیاد طول نکشید...
بعدها که دانشگاهی شدم٬ هر وقت می خواستم برگردم تهران مادرم بسته های ترشی و مربا رو برام روزنامه پیچی می کرد و می گذاشت تو ساکم. همون روزنامه هایی که یه زمانی باهاش زندگی کرده بودیم. عصبی شده بودیم. خندیده بودیم. و چایی خورده بودیم. یه بار از مادرم پرسیدم: مامان این روزنامه ها پر خاطره ست! حیفت نمیاد این ها رو دور این ظرف های ترشی می پیچی؟! و مادرم گفت: این ها کاغذن. حیف "ما"ییم دخترم.
+ نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 10:32  توسط سمیه
|
به نظرم خیلی عجیبه که هنوز جنگ صفین با قران های سر نیزه و همین طور ماجرای خوارج هنوز از کتاب های درسی حذف نشده.
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 23:21  توسط سمیه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 19:14  توسط سمیه
|
در بی فرهنگی و عقب ماندگی "ملت بزرگ آمریکا" همین بس که هنوز از سیستم
فوت و اینچ و درجه ی فارنهایت استفاده می کنند. (حالا باز پوند یه کم روند
تره!) بعد وقتی دارید با یکی مکالمه ی روزمره انجام میدید٬ مجبور می شید
هر از چند گاهی انگشت حیرت به دهان بگیرید و به این بیندیشید که: حالا
اینی که گفت یعنی چه قدر؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 1:31  توسط سمیه
|
فرق دکترا خوندن تو ایران و آمریکا اینه که تو آمریکا تو یه برده ی مدرن و با کلاس علمی هستی. ولی تو ایران یک ریاضت کش رها شده ی علمی!
+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 21:7  توسط سمیه
|
یکی از روش های ابراز روشن فکری که بین هم سن و سال های من رواج زیادی داره اینه که شروع کنی صفت خاصی رو به عموم مردم نسبت بدی (و در عین حال خودت رو از دایره بیرون بکشی) بعد در حالی که از شدت یاس رو به قبله شدی(!) تیریپ دپ بزنی و خودتو موجود تنهایی که هیچ کس قدرت درک زوایای پنهان شخصیتت رو نداره احساس کنی.
زیرنویس:
این نوشته نمونه ی ساده ای از همین نوع روشن فکر بازی بود.
+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 23:41  توسط سمیه
|
ایران که بودم یکی از عذاب آورترین اتفاقات زندگیم برگشت از مسافرت چند روزه ی تبریز به تهران بود. عصر شبی که می خواستم برگردم معمولن با مریم و لاله و امین می رفتیم شاهگلی و هوای تبریز که برای آخرین بار با همه ی وجود می بلعیدم. شاید بعدش ولی عصر و بستنی انار! بعد هم یه سری به مادربزرگ می زدیم و روبوسی و خداحافظی. شب معمولن با مامان و مریم و لاله می رفتیم ترمینال. تا لحظه ی آخر بیرون اتوبوس می موندم و بدون این که حرف خیلی مهمی زده بشه فقط تو همون لحظه ها غرق می شدم. آخرین حرف ها٬ آخرین نگاه ها و آخرین لحظه ها. بعد روبوسی آخر و سوار شدن به اتوبوس. مادرم عادت داشت آخرین نفری باشه که منو می بوسه. و من هم این عادت رو دوست داشتم! بعد که اتوبوس راه می افتاد دست تکون می دادیم و تا زمانی که از دایره ی دید هم خارج بشیم به هم خیره می شدیم و لبخند می زدیم...
وقتی که آخرین تار ارتباطی قطع می شد می نشستم روی صندلی و به این فکر می کردم که فردا صبح یک شهر زشت با آسمون تیره و گرفته منتظرمه...
+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 9:32  توسط سمیه
|
دیروز فیلم فریاد مورچه ها رو دیدم. فیلم خاص و متفاوتی بود. فیلم های مخملباف از نظر من یک خصوصیت منحصر به فرد دارند و اون هم اینه که داستان به جای پیام دهی بیش تر به روایت می پردازه. فیلم پر از سوال بود که به هیچ کدوم جواب داده نشد! فقط روایتی بود از دید مردمی خاص تو یه نقطه ی خاص از دنیا به زندگی و مرگ!
یکی از دیالوگ های مورد علاقه من اون جایی بود که مرد به زن می گفت: ... من به دنبال تو راه افتادم چون فکر می کردم تو در جستجوی حقیقتی. ولی از آدم حقیقت یافته فراری ام... آدم حقیقت یافته فاشیست میشه...
+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 23:55  توسط سمیه
|
بعضی رفتارها سن خاص خودشون رو دارن. مثلن ساختن یک شناسه ی اینترنتی قلابی و فرستادن گل و بوس به صورت ناشناس برای محبوب٬ مناسب سن پانزده سال یا شانزده سال یا حداکثر هیجده ساله.
+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 5:25  توسط سمیه
|
خوابگاه که بودیم٬ به سالن مطالعه می گفتیم "پیست". البته این کلمه مخفف عبارت "پیست خرزنی" بود.
+ نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 13:18  توسط سمیه
|
پاییز امسال (و البته به روال هر سال! ) قراره APS یه کنفرانس در زمینه ی fluid dynamics و این قصه ها برگزار کنه. مواد دانه ای هم ظاهرن همیشه بخش خاص و مهمی از این کنفرانس رو به خودش اختصاص میده. دیروز استادم ازم خواست که یه چکیده برای بخش سخن رانی بفرستم و یه سری بررسی جدید روی داده ها انجام بدم.
راستش شرکت تو همچین کنفرانسی و ارائه ی یک سخن رانی در اون خیلی برام هیجان انگیزه! البته می دونم که بعد از مدتی زندگی علمی تو ینگه دنیا این کنفرانس های مشهور برای همه ی ماها عادی میشن. ولی خوب سعی می کنم تا زمانی که هنوز تنور تازه وارد بودنم داغه از ذوق و شوق خودم حسابی لذت ببرم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 0:3  توسط سمیه
|
یک سال تمام دارم به این فکر می کنم که کدوم نابغه ای تو این دانش گاه به من پذیرش داده. هنوز به جواب نرسیدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 7:35  توسط سمیه
|
+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 5:48  توسط سمیه
|
امروز با یکی از دوستان ترک (ترکیه ای!) داشتیم گپ می زدیم که بحث به بدبختی های مشترک کشورهامون رسید! شباهت های تاریخی و فرهنگی این دو کشور با هم واقعن جای شگفتی داره و عجیب تر از اون اینه که تحولات درونی این دو کشور منجر به دو حکومت مشابه از نظر ساختار و متفاوت از نظر محتوا شده. یکی حکومت دینی و دیگری حکومت لائیک و هر دو در نهایت افراط و دیکتاتوری. ظاهرن سرکوب اقلیت های دینی و فکری و حتی زبانی تو کشور ترکیه صورت وحشت ناک تری نسبت به ایران داره.
ولی خوب به این دلیل که این کشور منابع و موارد مورد توجه غربی ها (و به طور مشخص موجودی به نام نفت!) رو نداره از دایره ی انتقاداتشون بیرون افتاده.
+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 6:31  توسط سمیه
|
امروز داشتم یه متن رو می خوندم که به نکته ی جالبی برخوردم. ریشه ی کلمه ی "خراسان" ظاهرن "خوراسان" بوده. خور معنی خورشید رو داره. و خراسان که شرقی ترین قسمت ایرانه یعنی محل رسیدن خورشید!
(اگه بی مزه بود ببخشید! کلی ذوق زده شدم گفتم این جا هم بنویسمش!)
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 7:29  توسط سمیه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 1:9  توسط سمیه
|
داشت تند و پشت سر هم حرف می زد. دقت و ظرافت خاصی تو انتخاب کلمات و چیدنشون کنار هم داشت. حرکات صورتش هم با ریتم حرف زدنش هماهنگ بود. هر از چند گاهی هم حرکت کوچکی از دستش رو به بقیه ی حرکاتش اضافه می کرد و با این کارش ناخودآگاه سرم رو به علامت تایید تکون می دادم. کمی که گذشت دیگه حواسم به حرف هاش نبود. داشتم به این فکر می کردم که چه قدر طرز حرف زدن یک مرد می تونه برای یک زن جذاب باشه. حالا می خواد مفاد این سخن رانی یک موضوع پیچیده ی فلسفی باشه یا خزعبلاتی که این مردک داشت به خوردم می داد.
+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 8:34  توسط سمیه
|
دو روز گذشته رو با بچه های گروه رفته بودیم یه سمینار در مورد ریزاندازه گیری یا همون micro measurment (کپی رایت این ترجمه مال خودمه!). سمینار تو شهر رولی که با دورهام حدود چهل دقیقه فاصله داره برگزار شد. برگزار کننده ی سمینار
شرکت بسیار معروف و بزرگی بود که ظاهرن بازار رو هم به صورت تمام و کمال در اختیار داره. موضوع سمینار در مورد معرفی strain gauge و تکنولوژی اندازه گیری با مواد فوتوالاستیک بود و بیش تر مباحث و سخن رانی ها مربوط به اندازه گیری strain در مهندسی مکانیک و ساختمان و تا اندازه ای معرفی محصولات و کاربردشون تو آزمایشگاه های درسی بود. در کل سمینار جالبی بود.
بیش تر شرکت کننده ها هم به صورت طبیعی مهندس ها بودند و ما تنها فیزیکی های اون جمع بودیم. راستش اولین و مهم ترین نتیجه ای که از سمینار گرفتم این بود که اگه من مهندسی رو ادامه داده بودم٬ بدون شک الان تو تیمارستان بودم!
البته این سمینار واقعن تجربه ی منحصر به فردی بود. از این نظر که طبیعتن به عنوان یک فیزیک پیشه کارم زیاد به شرکت های تولید کننده تو آمریکا نخواهد افتاد. و به خاطر همین دیدن یه شرکت بزرگ و قدرت مند برام جالب بود. به جرات می تونم بگم تو قسمت بازدید اولین باری بود که وارد یک خط تولید می شدم و فردی که داشت توضیح می داد به بعضی از سوالات جواب نمی داد چون جواب جزو اسرار شرکت بود! معمولن اسرار مربوط به تکنولوژی در یک شرکت ایرانی به صورت تمام و کمال دست خارجی هاست و خود رده بالاهای شرکت هم چیزی از این اسرار سر به مهر نمی دونند! یا این که به دلیل جو انحصاری و غیر رقابتی اصولن چیزی به نام "اسرار" وجود خارجی نداره و خدا رو شکر همه چی مون برملاست!
البته به سبک فرهنگ آمریکایی٬ سمینار بخش فان هم داشت! و به این صورت بود که یک strain gauge رو به دیواره ی (فلزی!) یه بطری نوشابه وصل کردیم و بعد هم تغییر فشار رو موقع باز کردن نوشابه اندازه گرفتیم. لازم به ذکره که نصب کردن strain gauge خاصی که برای آزمایش به هر کدوممون داده بودند (و یک قطعه با ابعاد نیم سانت در یک سانت بود) دو ساعت تمام طول کشید! الگوریتم پیچیده ای داشت و حدود ده نوع ماده مختلف رو هی روش اضافه و کم کردیم. ولی خیلی خوش گذشت!
موقع برگشت هم رئیس سمینار از افرادی که پرواز داشتند خواست که بطری نوشابه رو با خوشون نبرند فرودگاه. برای کسانی که نمی دونند باید بگم که پلیس فرودگاه تو آمریکا یه چیزی معادل گشت ارشاد خودمون تو ایرانه! همون درجه ی آی کیو و همون درجه ی بی احترامی. حالا فرض کنید که یهو ببینند که یارو یه بطری با یه سری سیم که دورش پیچیده شده رو داره می بره داخل هواپیما! به طور قطع تا دو ساعت بعد زمان پروازش در حال جواب دادن به سوال های بی سر و ته آفیسرهای فرودگاه خواهد بود!
+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 3:5  توسط سمیه
|
امروز روز تولد این وبلاگه!
البته دوستان می دونند که من از خیلی وقت پیش می نویسم. و این وبلاگ رو هم به خاطر ماجرای هک شدن پرشین بلاگ و در ادامه ی وبلاگ قبلیم ساختم. در کل این جا رو دوست دارم. این وبلاگ تاریخ مکتوب یک سال پیش منه که به نظرم با همه ی سال های زندگیم تفاوت داشت. خیلی از دیدگاه هام تا اندازه ای عوض شد و این تاریخ نگاری کمکم می کنه که هیچ وقت اعتقاداتم رو مطلق ندونم و همیشه جایی برای شک براشون باقی بذارم.
از طرفی برای اولین بار بود که تا این اندازه تنها بودم و تجربه ی غربت رو با همه ی وجود لمس می کردم. به جرات می تونم بگم که تو این سالی که گذشت٬ اصلی ترین دریچه ی ارتباطم با دوستانم همین جا بود. برای همین نوشته های این جا برام حس خوبی رو داره. به خصوص که کلی تلاش کردم تا نوشته های این جا انعکاس ناراحتی ها و دلتنگی هام نباشه و فقط لحظه های شادم رو ثبت کردم.
از بحث هایی که این جا پیش اومده بود خیلی چیزها یاد گرفتم. و به خاطر همین از همه ی دوستان عزیزی که برام نظر گذاشتند و من رو هم در دیدگاه خودشون شریک کردند از صمیم قلب سپاس گزارم. و باز هم ازشون می خوام که این لطف خودشون رو در مورد ذهنیات من ادامه بدند!
خوب حالا از این ها که بگذریم می خوام یه بازی برای جشن تولدم راه بندازم. و اون هم به این صورته که هر کسی که این جا رو می خونه یا می خونده (صرف نظر از این که نوشته ها براش جالب بودند یا نه) خودش رو تو قسمت کامنت های این پست معرفی کنه. و نظرش رو هم در مورد "ذهنیات من" بگه.
خداییش نامردید اگه این پست رو بخونید و کامنت نذارید!
در ادامه:
از همه ی کامنت ها ممنونم!
+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 7:57  توسط سمیه
|