زندگی مون طاعون زده شده. هر روز هم با خبر مرگ یکی حضور پر رنگش رو به رخمون می کشه...
زندگی مون طاعون زده شده. هر روز هم با خبر مرگ یکی حضور پر رنگش رو به رخمون می کشه...
این روزها در به در به دنبال "نقطه ی عطف" زندگیم می گردم. ترسم از اینه که نکنه رد شده و من نفهمیده م!
امسال تابستون یه دانشجوی سال اول "آندرگرد" با ما کار می کنه. از ام آی تی اومده. کارش تو قسمت اتوماسیون پروسه ی عکس برداری آزمایش هاست. کارش رو خیلی خوب و دقیق انجام میده. ایده هاش هم تا اندازه ای هیجان انگیزند. و میشه سنش رو خیلی راحت از روی قطعاتی که طراحی می کنه حدس زد. درست مثل کاردستی های نبوغ آمیز یه بچه دبیرستانی!
علاوه بر کارش٬ موجود خیلی دوست داشتنی ای هم هست. و بین این جماعت چینی(!) تنها موجودیه که باهاش احساس صمیمیت می کنم. با این که می دونم ممکنه بعد از یک ماه که برمی گرده دانشگاهشون شاید هیچ وقت نبینمش. یه دوست دختر هم سن و سال خودش هم داره که بعضی وقت ها میاردش آزمایشگاه. و با ذوق و شوق تمام طراحی اون روزش رو براش توضیح میده! دختره هم با این که شاید چیز زیادی از توضیحات نمی فهمه با اشتیاق تمام گوش میده و هر از چند گاهی ابراز شگفتی می کنه!
من هم زیر چشمی نگاهشون می کنم و در حالی که ناخودآگاه خنده م گرفته٬ با خودم فکر می کنم که: هی٬ جوانی!
بعد از قضیه ی رزمایش ایران٬ یهو فس همه ی خبرها خوابید! انگار نه انگار که تا یک هفته ی پیش ابرقدرت ها (که دست بر قضا ما هم این دفعه ابر قدرت شده بودیم!) برای هم شاخ و شونه می کشیدند و اسم ایران از لیست خبرهای داغ پایین نمی رفت.
اولین اثر انداختن سپرها٬ قیمت نفت بود که داره با سرعت خیلی خوبی پایین میاد و رویای طلایی بشکه ای ۲۰۰ دلار مستر پرزیدنت ما رو نقش بر آب می کنه! ولی راستش ظاهرن مسترپرزیدنت اون قدرها هم ... نیست. از این آب گل آلود ماهی های بیش تری میشه گرفت. بازی جالب و پرهیجانی شروع شده و سود کمی هم عایدمون نشده!
قبلن قرار بود طرف پابرهنه ها و مظلومین جهان باشیم. حالا داریم با ابرقدرت ها یه قل دو قل بازی می کنیم...
ظاهرن خدا هم با ما مشکل داشت. شما پیامبری رو می شناسید که تو جایی جز "میدل ایست" مبعوث شده باشه؟
این روزها دانشگاه پر از بچه مدرسه ای شده! نمی دونم برای چی میان این جا. احتمالن یه برنامه ی اردو مانند باشه. ولی اردو تو دانشگاه؟! به هر حال دیدن قیافه های شاد و خندان و پر از انرژی چهارده پونزده ساله خالی از لطف نیست. امروز منتظر اتوبوس که بودم٬ تو رفتار و برخوردشون با هم دقیق شدم. راستش به نظرم اومد برخوردی که این دختر و پسرهای دبیرستانی با هم دارند در بدترین موارد از نوع رفتار و برخورد دانشجوهای سال سه یا چهار دانش گاه های ما به مراتب بهتره.
خدمت تمامی دوستان ساکن ینگه دنیا اعلام میشه که من دو هفته دیگه به مدت چهار پنج روز بی کار تشریف دارم. و تصمیم گرفته م که به قصد مسافرت روی سر یکی از دوستان محترم خراب بشم! لهذا هر کسی که در ایام نام برده بی کار تشریف داره و تعهد میده که منو ببره بگردونه(!) و مهم تر از همه سمیه فرهادی خونش پایین اومده یه سیگنال بده تا سر فرمون رو بچرخونیم طرف ولایتشون. در ضمن قول شرف میدم که یه کادوی سورپرایزی خوب و جینگولی هم براش بگیرم!
اخیرن یکی از معضلات جدی وبلاگم این شده که هر از چند گاهی یک نفر پیدا میشه و یکی از نوشته هایی که به نظر خودم از متوسط نوشته های این جا کشک تر و به قول نیما تخمی تره رو بر می داره و میذاره این جا! البته با توجه به ذوق و قریحه ی خدادادی و البته سلیقه ی منحصر به فردش یک عنوان کاملن پرت و بی ربط هم براش انتخاب می کنه.
بعد هم یه سری ملت میان و نظرات کارشناسی خودشونو به اضافه فحش به آخوندها و غیره(!) ضمیمه ی نوشته می کنند و نوشته رو هم می برند به صفحه ی اول. در نتیجه آمار بازدیدهای وبلاگ من به جای چهل پنجاه تای معمول روزانه میشه پونصد تا!
من با فلسفه ی وجود این صفحات زرد مخالف نیستم. به هر حال ایده ی شروع کننده ی این سایت برای به اشتراک گذاشتن لینک های جالب و خوندنی قابل تقدیره. هیچ ایراد قانونی ای هم نداره. چون نوشته های وبلاگ من با حفظ آدرس به این سایت منتقل میشن و مطالبش هم عینن نقل قول میشن. ولی اتفاقی که این وسط می افته و البته باز هم هیچ ایراد قانونی ای نمیشه بهش گرفت٬ وزن دادن به نوشته های من بدون حضور و استفاده ی مستقیم از من هست. یعنی در جواب دادن به یک خواننده ی دست دوم هیچ اجازه ای از من گرفته نمیشه و هیچ استفاده ای هم از نظر من نمیشه. و روند انتقاد و نظردهی و پاسخ گویی طوری ادامه پیدا می کنه که موضوع نوشته رو از مسیر اصلی ای که تو ذهن من بوده کاملن منحرف می کنه.
راستش من هنوز هم فکر می کنم که عادلانه ترین سیستم ارزیابی یک نوشته٬ خود نوشته ست. یعنی یک نوشته باید اون قدر قوی باشه که بدون حضور نویسنده هم بتونه از خودش دفاع کنه. شاید تنها چاره ای که برای فرار از این صفحه های زرد دارم اینه که پرمایه تر و مستدل تر بنویسم!
کمی هم برای نگارمان:
قرار این بود که من با تو شوخی کنم و تو غافل گیر بشی. نه برعکسش!
چرا ما همیشه باید "امام حسینی" رفتار کنیم؟ مگه "امام حسنی" رفتار کردن مشکلی داره؟!
الان یه هفته ست که داره از آسمون سیل می باره! من تا حالا تو عمرم این همه بارون رو یه جا ندیده بودم. تازه این وقت سال! البته صبح ها هوا خوب و آفتابیه و به خاطر بارون شب هم تا حدی خنکه. ولی بعد از ظهر ها آسمون یهویی تغییر وضعیت میده و طوفان و رعد و برق شروع میشه. در کل آب و هوای شگفت انگیزیه!
امروز صبح از پنجره داشتم منظره ی درخت های حیاط پشتی خونه رو دید می زدم که یهو یک پرنده ی نسبتن بزرگ با سرعتی که با توجه به حافظه ی دیداری من خیلی کم بود٬ اومد و روی یکی از شاخه ها نشست. تقریبن مدتی طول کشید تا کامپایلم تموم بشه و بفمم که این پرنده ی تنبل یه جغده! راستش من فقط تو باغ وحش جغد دیده بودم. البته کمی که فکر کردم دیدم وجود جغد تو این منطقه طبیعیه. دلیلش هم کارتون بنل و اون جغد شاخ داریه که با سنجاب ها دشمن بود! همین طور داشتم با هیجان این موجود رو نگاه می کردم و به نظریه ی سنجاب-جغد خودم فکر می کردم که یهو یه جغد دیگه هم اومد و نشست کنارش!
خداییش خیلی هیجان انگیزه که آدم تو خونه ش جغد داشته باشه. نه؟!
استاد می فرمایند:
بعضی وقت ها که بیش تر به کارهامون دقت می کنیم می بینم که همه ی تصمیم های به اصطلاح مهم زندگیمون شوخی بوده. انگار خودمون با خودمون شوخی داریم. بعد یهو قضیه شوخی شوخی جدی میشه! اون قدر که دیگه قدرت تغییر واقعیتی که خودمون (شوخی شوخی!) به خودمون تحمیل کردیم رو نداریم...
داشتم وبلاگ مرضیه رو می خوندم (که البته مدت هاست دیگه آپ نمی کنه!) یادش به خیر! وبلاگش یه جور پاتوق بود برای یه جمع خاصی از بچه های دانشکده که توش با هم شوخی می کردیم و در کل جو خیلی شادی داشت. (حداقل برای من!) با خوندن دوباره ی آرشیوش ناخودآگاه پرت شدم به اون روزها.
راستش حالا که دارم بیش تر فکر می کنم٬ زندگی یک سال اخیرم که در تنهایی و انزوا از دوستان صمیمیم بوده٬ خیلی عوضم کرده. کم کم دارم شبیه آمریکایی ها میشم. جدی و برنامه ریزه شده. حتی توی احساساتی که اصولن نباید براشون برنامه ریخت...
دیروز یه کشف بسیار جالب کردم! البته احتمالن طبق معمول من باید آخرین نفری باشم که که همچین چیزی رو دیده! ولی به هر حال بسیار هیجان انگیز بود. ماجرا مربوط میشه به موجودات موذی ای که بهش میگن SpyWare.
البته این کشف هیجان انگیز باعث شد که ۳۰ دلار برای زنده کردن کامپیوترم پیاده بشم!
توی یک سالن نسبتن آروم و ساکت نشسته بودیم و داشتیم به سخن رانی گوش می دادیم. بغل دستی من استادی بود که از اسرائیل اومده بود. بسیار هم کله گنده بود! اما همین لغت "اسرائیل" باعث شده بود که تمام فکرم به سمت اون منحرف بشه. کوچک ترین حرکتش هم توجه من رو به خودش جلب می کرد. کم کم اعصابم از دست خودم خورد شد. چیز عجیبی وجود نداشت. یک استاد نسبتن شوخ که هر از چند گاهی سوال هایی می پرسید که توجه همه رو جلب می کرد و در ادامه شوخی هوش مندانه ای رو هم بهش اضافه می کرد. در واقع به عنوان یک فیزیک دان٬ موجود خیلی دوست داشتنی ای بود. ولی همین که لغت "اسرائیل" توی مغزم مرور می شد٬ تمرکزم از سخن رانی به سمت این پیرمرد جلب می شد. به هر حال امکان داشت که همین اتفاقات هم زمان تو ذهن این آدم هم در حال وقوع بود. کسی که کنار دستش نشسته بود شاگرد جدید دوست قدیمی ش بود که یادآوری اسم کشورش٬ مغزش و شاید قلبش رو به ارتعاش در می آورد.
باهاش حتی یک کلمه هم حرف نزده بودم. نه من از عقایدش چیزی می دونستم و نه اون چیزی از عقاید من. تنها چیزی که باعث می شد این آدم با همه ی آدم هایی که کنار دستم نشسته ند فرق کنه٬ یک "برچسب" بود.
امروز یک سخنران از دانشگاه نیوجرسی داشتیم که اصلن ترک (ترکیه ای!) هست. صحبتش به یک پدیده ی خاص رسید و می خواست بگه که این پدیده رو افراد از زوایای مختلف بررسی و تحلیل می کنند. برای همین گفت که: این مثل فیلی می مونه که ما داریم از جاهای مختلف لمسش می کنیم! همه خندیدند. ولی فکر کنم فقط من فهمیدم که جریان چیه!
این که آدم ها رو شکل خودمون دربیاریم و بعد باهاشون گپ بزنیم هنر نیست. مهم اینه که بتونیم آدم ها رو با هر شکلی که هستند قبول کنیم و بدون تلاش برای تغییر دادنشون باهاشون رابطه برقرار کنیم.
شاید این تنها صفت آمریکایی هاست که واقعن برام ستودنیه.