تبليغاتX
ذهنیات من

ذهنیات من

زندگی مون طاعون زده شده. هر روز هم با خبر مرگ یکی حضور پر رنگش رو به رخمون می کشه...

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 11:19  توسط سمیه  | 

این روزها در به در به دنبال "نقطه ی عطف" زندگیم می گردم. ترسم از اینه که نکنه رد شده و من نفهمیده م!

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 7:30  توسط سمیه  | 

امسال تابستون یه دانشجوی سال اول "آندرگرد" با ما کار می کنه. از ام آی تی اومده. کارش تو قسمت اتوماسیون پروسه ی عکس برداری آزمایش هاست. کارش رو خیلی خوب و دقیق انجام میده. ایده هاش هم تا اندازه ای هیجان انگیزند. و میشه سنش رو خیلی راحت از روی قطعاتی که طراحی می کنه حدس زد. درست مثل کاردستی های نبوغ آمیز یه بچه دبیرستانی!  

علاوه بر کارش٬ موجود خیلی دوست داشتنی ای هم هست. و بین این جماعت چینی(!) تنها موجودیه که باهاش احساس صمیمیت می کنم. با این که می دونم ممکنه بعد از یک ماه که برمی گرده دانشگاهشون شاید هیچ وقت نبینمش. یه دوست دختر هم سن و سال خودش هم داره که بعضی وقت ها میاردش آزمایشگاه. و با ذوق و شوق تمام طراحی اون روزش رو براش توضیح میده! دختره هم با این که شاید چیز زیادی از توضیحات نمی فهمه با اشتیاق تمام گوش میده و هر از چند گاهی ابراز شگفتی می کنه!

من هم زیر چشمی نگاهشون می کنم و در حالی که ناخودآگاه خنده م گرفته٬ با خودم فکر می کنم که: هی٬ جوانی!

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 6:26  توسط سمیه  | 

بعد از قضیه ی رزمایش ایران٬ یهو فس همه ی خبرها خوابید! انگار نه انگار که تا یک هفته ی پیش ابرقدرت ها (که دست بر قضا ما هم این دفعه ابر قدرت شده بودیم!) برای هم شاخ و شونه می کشیدند و اسم ایران از لیست خبرهای داغ پایین نمی رفت.

اولین اثر انداختن سپرها٬ قیمت نفت بود که داره با سرعت خیلی خوبی پایین میاد و رویای طلایی بشکه ای ۲۰۰ دلار مستر پرزیدنت ما رو نقش بر آب می کنه! ولی راستش ظاهرن مسترپرزیدنت اون قدرها هم ... نیست. از این آب گل آلود ماهی های بیش تری میشه گرفت. بازی جالب و پرهیجانی شروع شده و سود کمی هم عایدمون نشده!

قبلن قرار بود طرف پابرهنه ها و مظلومین جهان باشیم. حالا داریم با ابرقدرت ها یه قل دو قل بازی می کنیم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 8:6  توسط سمیه  | 

نمونه ای از آخرین سرگرمیم: *
(چیز جالبیه. شدیدن برای فیزیکی ها توصیه ش می کنم!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 23:32  توسط سمیه  | 

یارو گیر داده بود که آبجو برای تقویت مو خیلی مفیده. ول کن معامله هم نبود. ناخودآگاه سرم رو بالا آوردم و یه نگاهی به وسط سرش انداختم. شبیه استادیوم های ایران یکی در میون خالی بود. چشمم که به چشمش افتاد فهمیدم که فهمیده به چی داشتم فکر می کنم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 1:11  توسط سمیه  | 

ظاهرن خدا هم با ما مشکل داشت. شما پیامبری رو می شناسید که تو جایی جز "میدل ایست" مبعوث شده باشه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 10:9  توسط سمیه  | 

چراغ های رابطه تاریکند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 19:48  توسط سمیه  | 

این روزها دانشگاه پر از بچه مدرسه ای شده! نمی دونم برای چی میان این جا. احتمالن یه برنامه ی اردو مانند باشه. ولی اردو تو دانشگاه؟! به هر حال دیدن قیافه های شاد و خندان و پر از انرژی چهارده پونزده ساله خالی از لطف نیست. امروز منتظر اتوبوس که بودم٬ تو رفتار و برخوردشون با هم دقیق شدم. راستش به نظرم اومد برخوردی که این دختر و پسرهای دبیرستانی با هم دارند در بدترین موارد از نوع رفتار و برخورد دانشجوهای سال سه یا چهار دانش گاه های ما به مراتب بهتره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 7:26  توسط سمیه  | 

امروز مریم یادم انداخت که دو روز دیگه روز پدره! اعتراف می کنم که یادم نبود. اگر هم مریم نمی گفت٬ یادم نمی افتاد...
پدرم رو دوست دارم. با همه ی وجود. ولی این اواخر احساسات عجیبی پیدا کرده م. احساس می کنم که نمی شناسمش. حس می کنم اون قدر که باید باهاش هم صحبتی نکرده م. اون قدر که باید براش از خودم و احساساتم و افکارم نگفته م. شاید فاصله ی مکانی نزدیکی که قبلن داشتیم و امکان حرف زدن های عادی و روزمره نذاشت که جدی تر بشناسمش. نمی دونم...
ولی همین قدر می دونم که عاشق طبیعت بود! عاشق سرسبزی بود. عاشق سرزندگی کوه بود... بعضی وقت ها که یه منظره ی زیبا رو می بینم٬ به یادش چشمام پر از اشک میشن...

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 0:1  توسط سمیه  | 

خدمت تمامی دوستان ساکن ینگه دنیا اعلام میشه که من دو هفته دیگه به مدت چهار پنج روز بی کار تشریف دارم. و تصمیم گرفته م که به قصد مسافرت روی سر یکی از دوستان محترم خراب بشم! لهذا هر کسی که در ایام نام برده بی کار تشریف داره و تعهد میده که منو ببره بگردونه(!) و مهم تر از همه سمیه فرهادی خونش پایین اومده یه سیگنال بده تا سر فرمون رو بچرخونیم طرف ولایتشون. در ضمن قول شرف میدم که یه کادوی سورپرایزی خوب و جینگولی هم براش بگیرم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 7:5  توسط سمیه  | 

اخیرن یکی از معضلات جدی وبلاگم این شده که هر از چند گاهی یک نفر پیدا میشه و یکی از نوشته هایی که به نظر خودم از متوسط نوشته های این جا کشک تر و به قول نیما تخمی تره رو بر می داره و میذاره این جا! البته با توجه به ذوق و قریحه ی خدادادی و البته سلیقه ی منحصر به فردش یک عنوان کاملن پرت و بی ربط هم براش انتخاب می کنه.

بعد هم یه سری ملت میان و نظرات کارشناسی خودشونو به اضافه فحش به آخوندها و غیره(!) ضمیمه ی نوشته می کنند و نوشته رو هم می برند به صفحه ی اول. در نتیجه آمار بازدیدهای وبلاگ من به جای چهل پنجاه تای معمول روزانه میشه پونصد تا!

من با فلسفه ی وجود این صفحات زرد مخالف نیستم. به هر حال ایده ی شروع کننده ی این سایت برای به اشتراک گذاشتن لینک های جالب و خوندنی قابل تقدیره. هیچ ایراد قانونی ای هم نداره. چون نوشته های وبلاگ من با حفظ آدرس به این سایت منتقل میشن و مطالبش هم عینن نقل قول میشن. ولی اتفاقی که این وسط می افته و البته باز هم هیچ ایراد قانونی ای نمیشه بهش گرفت٬ وزن دادن به نوشته های من بدون حضور و استفاده ی مستقیم از من هست. یعنی در جواب دادن به یک خواننده ی دست دوم هیچ اجازه ای از من گرفته نمیشه و هیچ استفاده ای هم از نظر من نمیشه. و روند انتقاد و نظردهی و پاسخ گویی طوری ادامه پیدا می کنه که موضوع نوشته رو از مسیر اصلی ای که تو ذهن من بوده کاملن منحرف می کنه.

راستش من هنوز هم فکر می کنم که عادلانه ترین سیستم ارزیابی یک نوشته٬ خود نوشته ست. یعنی یک نوشته باید اون قدر قوی باشه که بدون حضور نویسنده هم بتونه از خودش دفاع کنه. شاید تنها چاره ای که برای فرار از این صفحه های زرد دارم اینه که پرمایه تر و مستدل تر بنویسم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 11:56  توسط سمیه  | 

کمی هم برای نگارمان:

قرار این بود که من با تو شوخی کنم و تو غافل گیر بشی. نه برعکسش!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 9:37  توسط سمیه  | 

چرا ما همیشه باید "امام حسینی" رفتار کنیم؟ مگه "امام حسنی" رفتار کردن مشکلی داره؟!

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 5:17  توسط سمیه  | 

این جا روز به روز اوضاع داره بدتر میشه. مدت زیادیه که اخبار رو دنبال نمی کنم. چون واقعن اعصابم رو خورد می کنه. ولی صدای جنگ با ایران اون قدر بلند شده که بدون خوندن اخبار هم میشه شنید! امروز یه ایمیل بلند بالا از گروه یهودی های دانشگاهمون برام رسید که داشتند برای جلوگیری از  جنگ با ایران امضا جمع می کردند. (وخامت اوضاع رو داشته باشید!)
ولی طبق معمول تو ایران هیچ خبری نیست. هوا خوب و آفتابیه. ما هم برای مزاح و باز شدن روحیه مون فعلن داریم قبر می کنیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 2:45  توسط سمیه  | 

بختیار عاشیق او دور کی اونو جانانی سئویر
بینوا بولبولونی ائوز گولی خندانی سئویر

من او زولفون آزی یوز دفعه بلاسین چکدیم
دلی کونلوم یئنه او زولفی پریشانی سئویر

اعتبار اولماز ائوزون گؤسترن عاشیق لرده
احسن ائول عاشیقه جانان نی پنهانی سئویر

-واحد-
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 22:51  توسط سمیه  | 

اول ها که وارد آمریکا شده بودم٬ رفتار مردم برام دل نشین بود. تو قسمت های اداری همه مودب هستند. برام احترام می گذارند و سعی می کنند کارم رو به بهترین وجه ممکن راه بندازند. تو کوچه و خیابون هم همه لبخند می زنند و صبح به خیر می گن.
ولی مدت زیادی طول نکشید که متوجه شدم هدف این کارها و رفتارها٬ "من" نیستم. در واقع وجود و عدم وجود من برای کسی مهم نیست. همه ی آدم ها به این شکل رفتار می کنند. مستقل از این که فرد مقابل تو باشی یا هر کس دیگه. فرهنگی که من متعلق بهش هستم٬ در من این دید رو ایجاد کرده که رفتار طرف مقابلم به شدت با احساسش نسبت به من رابطه داره. بنابراین یاد گرفته ام که با کسی که با من رفتار خوب بدون قید و شرط داره احساس صمیمیت کنم. این دوگانگی بعدها خیلی آزارم می داد. وقتی اطمینان داشتم که لبخند طرف مقابلم با احساسش نسبت به من هیچ رابطه ای نداره.
ولی بعدها یاد گرفتم که این یکی از ملزومات یک جامعه ی پیش رفته ست. آدم ها در یک جامعه ی پیش رفته باید بتونند از وقت خودشون حداکثر استفاده رو برای پیش رفت بیش تر بکنند. بنابراین گرفتن وقت هم دیگه با تنش های مختلف مجاز نیست. چه با درگیری های لفظی و عصبیت (که معمول جامعه ی ماست) و چه با ایجاد رابطه ی عاطفی در محیط کاری یا اجتماعی.  و نتیجه ش میشه یک جامعه با چهره های شاد و خندان٬ اما بدون هیچ پشتوانه ی احساسی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 18:38  توسط سمیه  | 

تو ایران تعریفی که از یک فیزیک پیشه ی "باسواد" میشه کسیه که انرژی بالا کار کنه و البته در قسمت نظری.

زیرنویس:
این رو از دید یک دانش جوی فیزیک و با توجه به جو و دیدگاه رایج بین هم دوره ای هام نوشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 3:15  توسط سمیه  | 

با تبریک به سیما و سامان! *

(راستی اسم هاشون هم خیلی هیجان انگیزند!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 8:11  توسط سمیه  | 

الان یه هفته ست که داره از آسمون سیل می باره! من تا حالا تو عمرم این همه بارون رو یه جا ندیده بودم. تازه این وقت سال! البته صبح ها هوا خوب و آفتابیه و به خاطر بارون شب هم تا حدی خنکه. ولی بعد از ظهر ها آسمون یهویی تغییر وضعیت میده و طوفان و رعد و برق شروع میشه. در کل آب و هوای شگفت انگیزیه!

امروز صبح از پنجره داشتم منظره ی درخت های حیاط پشتی خونه رو دید می زدم که یهو یک پرنده ی نسبتن بزرگ با سرعتی که با توجه به حافظه ی دیداری من خیلی کم بود٬ اومد و روی یکی از شاخه ها نشست. تقریبن مدتی طول کشید تا کامپایلم تموم بشه و بفمم که این پرنده ی تنبل یه جغده! راستش من فقط تو باغ وحش جغد دیده بودم. البته کمی که فکر کردم دیدم وجود جغد تو این منطقه طبیعیه. دلیلش هم کارتون بنل و اون جغد شاخ داریه که با سنجاب ها دشمن بود! همین طور داشتم با هیجان این موجود رو نگاه می کردم و به نظریه ی سنجاب-جغد خودم فکر می کردم که یهو یه جغد دیگه هم اومد و نشست کنارش!

خداییش خیلی هیجان انگیزه که آدم تو خونه ش جغد داشته باشه. نه؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 4:44  توسط سمیه  | 

استاد می فرمایند:

بعضی وقت ها که بیش تر به کارهامون دقت می کنیم می بینم که همه ی تصمیم های به اصطلاح مهم زندگیمون شوخی بوده. انگار خودمون با خودمون شوخی داریم. بعد یهو قضیه شوخی شوخی جدی میشه! اون قدر که دیگه قدرت تغییر واقعیتی که خودمون (شوخی شوخی!) به خودمون تحمیل کردیم رو نداریم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 23:30  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امروز!

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 1:41  توسط سمیه  | 

خونه ی جدیدم تو یه محله ی پر از جک و جونور و بالاخص "سگ" واقع شده! راستش من هیچ احساس خاصی نسبت به سگ ها نداشته م و ندارم. نه ازشون بدم میاد. نه ازشون می ترسم و نه حتی دلم می خواد که دستی به سر و روشون بکشم. هیچ وقت هم تو زندگیم مجبور نبودم این همه سگ رو در طول روز زیارت کنم. ولی نکته ی عجیبی که وجود داره اینه که وجود من برای همه ی سگ های این محله غیر عادیه! به محض این که از جلوی در خونه ای رد میشم٬ صدای پارس نخراشیده ی یه سگ و به دنبالش دندون هایی که به طرز خشمگینانه ای تیز میشن٬ میخکوبم می کنه. اول ها فکر می کردم که شاید به خاطر تازه وارد بودنمه که این موجودات به این شکل خشن واکنش نشون میدن و احتمالن بعد از مدتی حضورم رو عادی قلمداد می کنند. ولی زهی خیال باطل! بعد از حدود دو ماه هنوز هم همین آش و همین کاسه ست. به عبور و مرور رهگذرهای دیگه هم دقت کرده م. ولی هیچ موجودی این سگ ها رو به اندازه ی حضور من هیجان زده نمی کنه.
القصه که کم کم دارم از خودم می ترسم!

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 2:34  توسط سمیه  | 

داشتم وبلاگ مرضیه رو می خوندم (که البته مدت هاست دیگه آپ نمی کنه!) یادش به خیر! وبلاگش یه جور پاتوق بود برای یه جمع خاصی از بچه های دانشکده که توش با هم شوخی می کردیم و در کل جو خیلی شادی داشت. (حداقل برای من!) با خوندن دوباره ی آرشیوش ناخودآگاه پرت شدم به اون روزها.

راستش حالا که دارم بیش تر فکر می کنم٬ زندگی یک سال اخیرم که در تنهایی و انزوا از دوستان صمیمیم بوده٬ خیلی عوضم کرده. کم کم دارم شبیه آمریکایی ها میشم. جدی و برنامه ریزه شده. حتی توی احساساتی که اصولن نباید براشون برنامه ریخت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 8:57  توسط سمیه  | 

دیروز یه کشف بسیار جالب کردم! البته احتمالن طبق معمول من باید آخرین نفری باشم که که همچین چیزی رو دیده! ولی به هر حال بسیار هیجان انگیز بود. ماجرا مربوط میشه به موجودات موذی ای که بهش میگن SpyWare.

البته این کشف هیجان انگیز باعث شد که ۳۰ دلار برای زنده کردن کامپیوترم پیاده بشم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 0:18  توسط سمیه  | 

امروز داشتم به لاله می گفتم که بعضی وقت ها آدم می خواد حتی اسم (احتمالن نحس!) یکی رو هم نشنوه. اون وقت یهویی می بینی که مثل گاو میش پریده وسط زندگی و اعصابت!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 0:56  توسط سمیه  | 

دیروز مریم برام پیام گذاشته بود که امین تو امتحان سمپاد قبول شده! به این ترتیب امین سومین سمپادی خونه ی ما محسوب میشه!
راستش خیلی براش خوش حالم. من تجربه خیلی خوبی رو تو فرزانگان تبریز داشته م. البته زمان ما این مدارس یه جورایی مستقل از آموزش و پرورش بودند. و به خاطر همین٬ قوانین مزخرف و روش های مزخرف تر آموزشی توش اجرا نمی شد. حتی آزادی های فکری ای که داشتیم نسبت به مدارس دیگه بیش تر بود. ولی همون طور که گفتم از کیفیت فعلی آموزش تو مدارس سمپاد زیاد مطلع نیستم. ولی امیدوارم که حداقل اصولی که این مدارس بر پایه ی اون شکل گرفته پایدار مونده باشند.
به هر حال از صمیم قلب به امین عزیزم تبریک می گم و براش آرزوی روزهای شاد و طلایی رو دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 5:0  توسط سمیه  | 

توی یک سالن نسبتن آروم و ساکت نشسته بودیم و داشتیم به سخن رانی گوش می دادیم. بغل دستی من استادی بود که از اسرائیل اومده بود. بسیار هم کله گنده بود! اما همین لغت "اسرائیل" باعث شده بود که تمام فکرم به سمت اون منحرف بشه. کوچک ترین حرکتش هم توجه من رو به خودش جلب می کرد. کم کم اعصابم از دست خودم خورد شد. چیز عجیبی وجود نداشت. یک استاد نسبتن شوخ که هر از چند گاهی سوال هایی می پرسید که توجه همه رو جلب می کرد و در ادامه شوخی هوش مندانه ای رو هم بهش اضافه می کرد. در واقع به عنوان یک فیزیک دان٬ موجود خیلی دوست داشتنی ای بود. ولی همین که لغت "اسرائیل" توی مغزم مرور می شد٬ تمرکزم از سخن رانی به سمت این پیرمرد جلب می شد. به هر حال امکان داشت که همین اتفاقات هم زمان تو ذهن این آدم هم در حال وقوع بود. کسی که کنار دستش نشسته بود شاگرد جدید دوست قدیمی ش بود که یادآوری اسم کشورش٬ مغزش و شاید قلبش رو به ارتعاش در می آورد.

باهاش حتی یک کلمه هم حرف نزده بودم. نه من از عقایدش چیزی می دونستم و نه اون چیزی از عقاید من. تنها چیزی که باعث می شد این آدم با همه ی آدم هایی که کنار دستم نشسته ند فرق کنه٬ یک "برچسب" بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 7:59  توسط سمیه  | 

ظاهرن داستان فقط مختص ایرانی ها نیست. * البته پیچیدگی هاش کم تره. ولی اصل داستان یکیه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 22:30  توسط سمیه  | 

امروز یک سخنران از دانشگاه نیوجرسی داشتیم که اصلن ترک (ترکیه ای!) هست. صحبتش به یک پدیده ی خاص رسید و می خواست بگه که این پدیده رو افراد از زوایای مختلف بررسی و تحلیل می کنند. برای همین گفت که: این مثل فیلی می مونه که ما داریم از جاهای مختلف لمسش می کنیم! همه خندیدند. ولی فکر کنم فقط من فهمیدم که جریان چیه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 23:10  توسط سمیه  | 

این که آدم ها رو شکل خودمون دربیاریم و بعد باهاشون گپ بزنیم هنر نیست. مهم اینه که بتونیم آدم ها رو با هر شکلی که هستند قبول کنیم و بدون تلاش برای تغییر دادنشون باهاشون رابطه برقرار کنیم.

شاید این تنها صفت آمریکایی هاست که واقعن برام ستودنیه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 7:11  توسط سمیه  | 

وطن بدیهی ترین مفهوم انتزاعی ای هست که ما برای خودمون ساخته یم. وطن رو به عنوان موجودی زنده که مستقل از همه ی ما وجود داره تصور می کنیم. چیز جالبی که در مورد وطن ما٬ ایران٬ وجود داره اینه که دوست داریم براش داستان های تراژیک بسازیم: وطن برامون مظهر پاکی و قداستیه که همیشه آماج حمله و تاراج بوده. یک عده دشمن داخلی و خارجی در کمین هستند که این وطن رو از بین ببرند. این دشمن فرضی هم با توجه به اعتقاداتمون و پیش زمینه های ذهنی مون به شکل اعتقادات یا گروه های مختلف سیاسی داخلی یا کشورهای خارجی نمود پیدا می کنه. بعد شروع می کنیم برای دفاع از این وطن مظلوم واقع شده با این دشمنان فرضی مبارزه کردن. در واقع داریم با مخالفان عقاید خودمون به اسم وطن مبارزه می کنیم!
به نظر من وطن هم به اندازه ی دین (به مفهومی که می شناسیم) چیزی جز تعصب نیست!
البته میشه بحث کرد که این تعصب آیا مفید هست یا نه.

زیرنویس:
این هم آهنگ امروز!

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 1:14  توسط سمیه  |