حتمن می دونید که در ایران سه بار (حداقل!) مذهب شیعه به عنوان مذهب رسمی اعلام شده. ظاهرن بار اول توسط حکومت صفویه و بار دوم هم توسط رضاخان و بعدش هم که جمهوری اسلامی! همیشه برام سوال بود که خوب حالا این یعنی چی! تا این که چند وقت پیش یکی از دوستام (که رشته ش تاریخ ایران بود) دقیقن برام توضیح داد که رسمی کردن یک مذهب چه بلایی سر اقلیت های مذهبی میاره.
ظاهرن تو فقه شیعه یک قانونی وجود داره که در جامعه اسلامی فرد غیر مسلمان یا باید پولی رو به عنوان جریمه ی اقلیت بودنش به حکومت بده و یا این که اون سرزمین رو ترک کنه. خوب طبیعیه که اقلیت هایی که قدرت مالی و نفوذ سیاسی ندارند بالاجبار ادعا می کنن که مسلمان شده ند و نسل های بعدیشون هم به طور طبیعی مسلمان میشن و یا اگه خیلی روی مذهبشون تعصب داشته باشند مجبور به ترک اون کشور میشن. این اتفاقیه که در زمان رضاخان برای یهودیان ایران (که اکثرن در قسمت های جنوبی ایران ساکن بوده ند) افتاده.
درد و رنجی که برای اقلیت های مذهبی ایران تحمیل شده قابل درکه. ولی درد و رنجی که اون نسل متحمل شده ند باعث شده که نسل های بعدی شون با آرامش بیش تری تو این کشور زندگی کنند. چون دیگه اقلیت مذهبی نیستند و دوازده ماه سال رو تو سر و کله ی خودشون و بقیه نمی زنند! مذهب مشترک باعث شده که خیلی از مشکلات بدیهی مثل جنگ ادیان و مذاهب رو نداشته باشیم. حتی با داشتن طیف گسترده ای از فرهنگ های بومی.
دارم فکر می کنم که مرز اعتقاد به دین و تعصب چیه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 19:29  توسط سمیه
|
این هم یک داستان احساسی-عشقی از نوع اصیل ایرانی!
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 21:6  توسط سمیه
|
یک توصیه ی خیلی مهم به تمام دوستان!
همین الان برید فیلم "چه کسی امیر را کشت؟" رو ببینید. اگر هم قبلن دیدید٬ دوباره ببینید. بعد از مدت ها یک فیلم عالی و خاص رو دیدم. فیلمی که جای دو بار دیدن رو هم داره! فیلم نامه و بازی ها عالی بودند. همین طور صحنه سازی٬ انتخاب بازیگر و حتی طراحی گریم!
لازم به ذکره که من این فیلم رو به صورت "مال حرام" از
این جا داون لود کردم. به هر حال به فتوای خودم این فیلم ها حکم گوشت مردار و ترس مردن از گرسنگی رو داره!
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 1:55  توسط سمیه
|
و تو چه می دانی دنیا زیر نور فرابنفش چه زیباست!
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 1:47  توسط سمیه
|
بالاخره بعد از هفت سال عینکم شکست!
خیلی چیزها رو بعد از خراب شدن یا شکستن راحت میشه پرت کرد وسط سطل آشغال. ولی بعضی از از وسایل انگار جزوی از وجود آدم هستند. به راحتی نمیشه ازشون دل کند. عینکم رو دوست داشتم. سال اول دانشگاه خریده بودمش. برای چشم هام. عزیزترین عضو بدن آدم. سلیقه ی مادرم بود... همه ی صحنه های زیبایی که باهاش دیده م میاد جلوی چشمم. هنوز هم یادمه با همین عینک بود که می تونستم ببینم طرف راست صورت بعضی از آدم ها وقتی می خندند چال میفته...
+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 3:15  توسط سمیه
|
خداوند گرگ بیابون رو هم نصیب پست داک چینی نکنه! (یا برعکس؟!)
الهی آمین!
+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 0:34  توسط سمیه
|
در ولایت ما یک نوع پنیر وجود داره که بهش میگن پنیر کوزه ای (کوزه پنیری!). درست کردنش هم به این صورته که پنیر رو به صورت فشرده توی یک کوزه ی گلی می ریزند و درش رو محکم می بندند. بعد کوزه رو توی خاک چال می کنند. (نترسید!) بعد به مدت حدود یک ماه دور کوزه آب می ریزند تا دورش خشک نشه. کل قضیه باعث میشه که پنیر٬ آب و مواد معدنی خاک رو جذب کنه و یه نوع قارچ که تو پنیر وجود داره با این مواد و شرایط بدون هوا تخمیر انجام بده و پنیر به اصطلاح کپک بزنه! البته این کپک بسیار خوشمزه و مغذی هست. قیمت این نوع پنیر هم نسبت به پنیرهای دیگه مثل پنیر لیقوان گرون تره. احتمالن به خاطر سخت بودن درست کردنش!
راستش مادرم عاشق این نوع پنیره. بنابراین همیشه تو زمستون ها بساط پنیر کوزه ای داشتیم و داریم! می تونم بگم که مادرم تقریبن استاد درست کردن پنیر کوزه ای هست. و من هم اصولن خاطرات شیرینی از مزه ی این پنیر دارم! جای دیگه ای هم جز تبریز از این پنیرها ندیده م.
دیروز به صورت اتفاقی متوجه شدم توی سالادی که برای ناهار خریده بودم از همین پنیرها ریخته اند! کلی ذوق زده شدم. البته فکر نمی کنم آمریکایی ها برای درست کردن این پنیر از پروسه ی کوزه استفاده کنند!
+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 21:26  توسط سمیه
|
حراست. نیروی انتظامی. و حالا معاون فرهنگی!
دارم کم کم به مکافات در همین دنیا اعتقاد پیدا می کنم!
+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 20:7  توسط سمیه
|
نوشته ی اخیر سیما باعث شد که من هم به این فکر بیفتم که دچار معلولیت های پنهان فراوانی هستم. البته من تجربه ی خاص سیما رو ندارم. ولی زندگی در ایران به عنوان یک زن٬ معلولیت های اجتماعی خاصی رو به آدم تحمیل می کنه. و در طول سالیان دراز کم کم این معلولیت ها بخشی از وجود آدم میشن. به طوری که دیگه حتی با درمان های ترمیمی و فیزیوتراپی(!) هم نمیشه به رفع این معلولیت ها امیدوار بود.
بارزترین این معلولیت ها باور به زشت بودن کلمه ی "زن" و تمام مشتقات و مفاهیم مربوط به زنه. زن یک کلمه ی بی ادبیه! همون طور که بدنش هم بی ادبیه و تمام اتفاقات فیزیولوژیک بدنش هم بی تربیتیه! حتی احساسات زنانه هم بی کلاسیه! یعنی مثلن اگه بخواهی مهم قلمداد بشی "باید مرد باشی". و و و ...
به نظر من این باور درونی که هدیه ی جامعه م به من و هم دوره ای هام بوده٬ ما رو دچار معلولیت کرده. به طوری که به سختی قادر هستیم رفتارهای طبیعی زنانه از خودمون نشون بدیم! زن بودن برامون ملغمه ای از تردید و نفرته. بین طبیعت زن گونه مون و رفتارهای مردگونه مون اسیر هستیم. شاید سعی می کنیم که بین زمین و آسمون زن بودن رو انکار کنیم...
+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 3:36  توسط سمیه
|
این ای میل هایی که ازتون می خوان دوباره بفرستیدشون تا شاهد یک اتفاق هیجان انگیز باشید٬ نهایت آی کیو فرستنده شون رو نشون می دن. (با عرض پوزش از دوستانی که از این ای میل ها و فان وال ها برای این جانب فرستاده اند و می فرستند!)
+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 21:42  توسط سمیه
|
یکی از خنده دارترین اتفاقاتی که به عنوان یه دانشجو ممکنه براتون بیفته اینه که: شروع می کنید یه مقاله که مال استادتونه رو بخونید. بعد یه جاییش گیر می کنید. شروع می کنید به گشتن تو اینترنت برای موشکافی بیش تر ماجرا. بعد از کلی زحمت بالاخره یه مقاله پیدا می کنید که دقیقن مربوط به مساله ی شماست. و بعد می بینید که این همون مقاله ایه که زیر دستتونه!
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 22:22  توسط سمیه
|
دوران تصمیم گرفتن دیگه برام تموم شده! حالا فقط منتظر بهانه ام. تا کی باشه و به دست کی باشه...
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 21:7  توسط سمیه
|
+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 23:38  توسط سمیه
|
این روزها روزهای خوبی نیست! پر از اغتشاش هستم. روزها که پروژه سرگرمم می کنه. ولی شب ها.... شروع می کنم به فکر کردن. همه ی احتمال های ممکن رو بررسی می کنم. سعی می کنم چیزی از قلم نیفته. روال استدلال ها درست و منطقی پشت سر هم چیده میشن و همین طور ادامه پیدا می کنن. ولی... نمی دونم مشکل چیه. از نتیجه ی آخر راضی نیستم. همه ی احتمال ها و همه ی راه های ممکن به یه جا می رسن. و این آخرین نتیجه برام زشت و و بدترکیب شده. آخر همه چیز زشته. زشت و بی ریخت و بی معنی...
همین طور یهو می بینم که ساعت 3 نصف شبه و من چند تا از
این اثرهای هنری رو خلق کرده م! (اخطار اول: باز کردن لینک به افراد باکلاس توصیه نمی شود. اخطار دوم: به به! به به! یادتون نره)
+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 22:59  توسط سمیه
|
امروز با یکی از دوستام در مورد بچه های نسلی که دور و برای ده سال از دوره ما کوچک تر هستند حرف می زدم. یکی از مشکلات نسل خاصی که من هم جزوش هستم اینه که با نسل های قبل و بعدش به صورت فاحشی اختلاف سلیقه داره. با نظرات خاصی که تا حدی همه چیز رو زشت و خاکستری می بینه. از طرفی جمعیت ایران تو رده ی سنی ماها یه پیک بزرگ داره که به صورت طبیعی سلایق اون رو قدرت مندتر از سلایق بقیه می کنه. به نظرم اگه این نسل نتونه با نسل های بعد از خودش ارتباط برقرار کنه زندگی مردم ایران در آینده ی نزدیک باز هم یک تراژدی تکرار شده خواهد بود.
+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 0:52  توسط سمیه
|
برخورد با بچه های ایرانی نسل دومی از نچسب ترین و نامطبوع ترین اتفاقاتیه که تو آمریکا برای آدم میفته.
البته به دلیل این که همه شون تو امریکا به دنیا اومده ن یا حداقل تو آمریکا بزرگ شده ند٬ خصلت "کول" بودن آمریکایی رو دارند. همیشه شادند و برتری طلبی خاصی که مخصوص آمریکایی هاست رو تو حرف زدنشون می تونید حس کنید. اکثرشون فارسی رو تا حدی بلدند و با لهجه ی کتابی که در تقریب مرتبه اول خیلی هم خوبه٬ حرف می زنند. ولی معنی اصطلاحاتی مثل "ای ول" رو به هیچ وجه نمی دونند! به همین خاطر حرف زدن باهاشون عذاب آوره. اگه باهاشون مدتی هم صحبت بشید مجبور می شید که یه مکالمه ی احمقانه در مورد مسائل مسخره و روزمره رو باهاشون انجام بدید. توجه کنید که این جور مکالمه ها به زبان انگلیسی این قدر دردآور نیست. ولی وقتی بعد از مدت ها یک فارسی زبان پیدا می کنید٬ دوست دارید مکالمات صمیمی تر و شادتری داشته باشید که حداقل با این موجودات ممکن نیست. بدتر از همه حسیه که نسبت به ایران دارند. همه ی مراسم ایرانی رو به صورت تمام و کمال برگزار می کنند. ولی در نهایت تفکر و دیدی که نسبت به ایران و مسائلش دارند از کوروش و داریوش و تخت جمشید و تاریخ جشن سده و در بهترین حالت مراسم شام با شیرین عبادی فراتر نمیره. این ها درکی از بدبختی های مردم ایران ندارند. حتی از خوش بختی ها و خوش حالی هاشون هم درک درستی ندارند. و خلاصه به همه ی سنت ها و باورهای ایران با دید آمریکایی شون (و البته به صورت ناخودآگاه) خیلی شیک و تمیز٬ گند می زنند.
اعتراف می کنم که بدترین تجربیاتم تو آمریکا هم صحبت شدن با آمریکایی های ایرانی الاصلی بوده که به شدت هم احساس مهربونی می کردند...
+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 22:18  توسط سمیه
|
اندر احوالات ریسرچ در ینگه دنیا:
داریم یه آزمایش جدید روی یه شکل بندی خاص از مواد دانه ای انجام میدیم. به نظر میاد که نتایج جالبی از توش در بیاد. می تونید نتایجش رو بعدن تو نیچر بخونید (آرزو بر جوانان عیب نیست!) خلاصه که سه هزار تا ذره با ابعاد نیم سانتی متر مکعب رسید دستمون. چون عجله داشتیم و البته به خاطر مسائل مالی که یکی از مهم ترین اجزای کار علمی هست٬ مجبور شدیم همه ی این دانه ها رو با دست تمیز کنیم و به صورت خاصی بچینیمشون. کاری که فقط اسم "خرکاری" رو میشه روش گذاشت. با خودم فکر کردم که اگه همین آزمایش رو تو ایران انجام می دادم٬ بدون شک وسط کار از این که تو دانشگاه امکانات کافی نداریم شکایت می کردم. حداقل پیش دوستام غر می زدم و همه هم نظر من رو با کمال میل تایید می کردند!
به نظرم دیدن رویه ی درست کار علمی با همه ی سختی ها و مشکلات طبیعی خیلی مهمه. همین طور دیدن و تجربه کردن راه های منطقی حل کردن این مشکلات. چیزی که امکانش به دلیل جو به شدت بسته ی علمی ایران٬ برای ما محدود بوده.
+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 23:25  توسط سمیه
|
دیروز به صورت اتفاقی چشمم به در آزمایشگاه مون خورد که روش نوشته بود: "خطر پرتو لیزر و تشعشعات هسته ای". در حالی که خطرناک ترین کاری که ما تو آزمایشگاه انجام می دیم عکس گرفتنه!
بعد از روی کنجکاوی بقیه ی آزمایشگاه ها رو هم چک کردم. روی در همه شون همین نوشته بود. به این میگن: جو سازی علمی!
+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 23:7  توسط سمیه
|
+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 2:1  توسط سمیه
|
دوست دارم با همه ی وجود اعلام کنم که به شدت به این دست نوشته ها احتیاج دارم!
من و هم دوره ای هام داریم در یک دوره ی "تردید هم راه با انکار علمی" به سر می بریم. به عبارت دقیق تر در مقابل هر نوع خبری که گویای رسیدن به یه پیشرفت علمی در ایران باشه موضع می گیریم. دلیل واضحش هم اینه که اعتمادمون رو به رسانه های داخل کشور که به صورت خاص به خبرگزاری علمی می پردازند از دست داده یم. اشتباهات فاحش و بزرگ نمایی های بی دلیل چیزیه که تقریبن در تمام خبرهای علمی داخل کشور دیده میشه و در طول زمان (حداقل بین هم دوره ای های من) نوعی بد بینی و بی اعتمادی و یاس ایجاد کرده.
به همین خاطر شنیدن کارهایی از این دست رو برای خودم و اطرافیانم مهم می دونم. اول به این خاطر که به دور از هیاهوگری ها و یا دلسردسازی ها٬ دید درست و دقیقی نسبت به وضعیت علمی ایران داشته باشیم. به این معنی که به صورت یک جانبه تنها نقاط قوت یا کمبودها رو نبینیم. دیدن دو طرف ماجرا و داشتن یک دید واقع بینانه نسبت به مسائلی که باهاش به عنوان "فیزیک پیشه" درگیر خواهیم بود٬ به ما کمک می کنه که انتظارات منطقی تری از شرایط داشته باشیم.
از طرف دیگه شنیدن پیشرفت های "واقعی" از زبان کسانی که بهشون اعتماد داریم می تونه ما رو به صورت "واقعی" به آینده امیدوار کنه و این جو دلسردی رو تا حدی تعدیل کنه.
پارسال المپیاد جهانی فیزیک در ایران برگزار شد. کاری که ظاهرن مخالفان داخلی زیادی هم داشت (با توجه به شرایط ایران). ولی انجام شد. شاید بهترین حالت ممکن نبود. ولی به هر حال انجام شد. کسی هم قضیه رو تو بوق و کرنا نکرد. ولی مطمئنم حتی شنیدن تلاش های آدم هایی که این کار رو انجام دادند٬ ما رو امیدوار می کنه که: هنوز هم میشه تو ایران کار جدی انجام داد و به نتیجه رسید.
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 0:51  توسط سمیه
|
یکی از مهم ترین کارها قبل از منصوب کردن هر فردی به پستی که اصولن مصاحبه های مطبوعاتی زیادی باهاش انجام میشه اینه که یه سری کلاس فشرده ی "حرف زدن" براشون بذارن. حالا فرق نمی کنه که این پست ریاست جمهوری باشه یا سرمربی گری تیم ملی فوتبال!
+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 23:55  توسط سمیه
|
یک روز پرکار رو تموم می کنید و می خواهید برگردید خونه. یادتون می افته که تو خونه چیزی برای خوردن ندارید و الان هم برای خرید دیره. تصمیم می گیرید برید به قهوه خونه ی کنار ساختمون. از اولین باری که تو ایالات متحده قهوه خوردید ۳ هفته ست که می گذره. و تازه فهمیدید که چرا آمریکایی ها این قدر قهوه می خورند. زندگی این ها به کارشون بسته ست. و کارشون به زندگی شون. زندگی می کنند که کار کنند و چون باید کار کنند سعی می کنند همه ی وقتشون رو با هشیاری کامل به سر ببرند. (چی دارم می گم!) به قهوه خونه که می رسید تصمیم می گیرید که یه غذای ساده هم سفارش بدید. می رید و به لیست کنار پیش خون خیره می شید. از وقتی اومدید آمریکا٬ نسبت به همه ی لیست ها احساس انزجار می کنید. در واقع تو هیچ لیستی جای خاصی ندارید. یک بی هویت واقعی! (قابل توجه مریم) زود یه غذا که شکلش پر از علف و هویجه سفارش می دید و می نشینید. به دور و برتون نگاه می کنید. به آدم هایی که با هم حرف می زنند و غذا می خورند. یادتون میاد یه زمانی دور٬ شما هم این طوری غذا می خوردید... غذا حاضر شده. شما برش می دارید و فکر می کند که نگاه خانم قهوه چی چه قدر عجیب بود. می نشینید و نگاهی به غذا می ندازید. به نظرتون کمی عجیبه. بوش هم یه ته مایه ی دل آشوب کن براتون داره. بلند می شید و میرید کنار پیش خون. این بار با دقت بیش تری به مواد داخل غذایی که سفارش دادید نگاه میندازید. و نمی دونید که چرا کلمه ی به این گندگی Beef رو ندیدید. احساس می کنید خانم قهوه چی هم چنان داره با تعجب به شما نگاه می کنه. ظاهرن نمایش جالبی براش ترتیب داده بودید! برمی گردید سر میزتون. اگه قراره نمایشی در کار باشه باید آخرش برای خودتون جذاب تر باشه. بلند میشید و با طمانینه وسایلتون رو جمع می کنید. بشقاب غذا رو برمی دارید و با حرکاتی که نظر همه ی افراد داخل قهوه خونه رو جلب کنه٬ محتویات داخل بشقاب رو تو سطل آشغال می ریزید. بعد در حالی که دست هاتونو به هم می زنید٬ نگاهی به خانم قهوه چی میندازید و در حالی که لبخند پیروزمندانه ای بر لبانتون نقش بسته از اون جا خارج میشید. اولین دستشویی سر راهتون رو پیدا می کنید و برای حسن ختام٬ دست هاتون رو آب می کشید.
و به این ترتیب یک وعده ی دیگر غذایی رو هم تموم می کنید.
+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 23:49  توسط سمیه
|
امروز داشتم با یکی از بچه های چینی مون بحث زبان شناسی می کردم(!) بحث به تلفظ حروف کشیده شد. نکته ی جالبی که فهمیدم این بود که تو زبان های آسیای شرقی حروف مستقلی وجود دارند که برای اروپایی زبان ها قابل تلفظ نیستند. وقتی ازش خواستم که این حروف رو برام تلفظ کنه دیدم که بعله! این ها دقیقن همون تلفظ های "ج" و "چ" برای هم ولایتی های ماست!
حالا باز بگید مغول ها زبانشون رو بر ما تحمیل نکرده ند!
+ نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 2:1  توسط سمیه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 3:5  توسط سمیه
|
آمریکایی ها موجودات baby-like ی هستند. مثل یه بچه ذوق می کنند. مثل یه بچه ابراز احساسات می کنند. مثل یه بچه می خندند. خنده های نخودی و تو دل برو. ولی نمی دونم چرا همه ی جماعت استاد تو دانشکده ی ما٬ بدون استثنا یه فاند قلمبه از ارتش آمریکا دارند. وقتی هم نظرشونو در این مورد می پرسی همه مثل یه بچه شونه هاشونو بالا میندازند و در حالی که معصومیت همه ی وجناتشون رو در بر گرفته٬ میگن که مسائل سیاسی به اون ها مربوط نیست.
خلاصه ما آخرش نفهمیدیم این آمریکای "جنایت خوار" که میگن٬ کدوم یکیشونه!
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 3:4  توسط سمیه
|
فرض کنید که به عنوان یک ایرانی ساکن مرکز می خواهید زبان آلمانی یاد بگیرید. یا فرانسوی. یا ایتالیایی. یا روسی یا ... تنها دلیل تون هم پر کردن اوقات فراغت و به قول این آمریکایی ها "فان" هستش. (شاید فقط برای این که معنی ترانه ای سوزناک رو که بهش علاقه دارید بفهمید.) تنها کاری که باید بکنید اینه که به آموزشگاه سر کوچه تون مراجعه کنید و تو کلاس هاشون اسم نویسی کنید. حالا فرض کنید که به عنوان همون ایرانی ساکن مرکز٬ می خواهید زبان کردی یا ترکی یا لری یا مازندرانی یا ... یاد بگیرید. به جرات می تونم بگم که هیچ ایده ای در این مورد ندارم.
+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 21:10  توسط سمیه
|
قبلن هم گفته بودم. احساس می کنم واقعیت اینه که کل زندگی ما کنترل میشه. بعضی وقت ها همه ی تلاشم رو می کنم که بفهمم اتفاقی که افتاده یا حسی که دارم٬ مربوط به من بوده یا همون کنترل کذایی. ولی هر چی بیش تر پیش میرم بیش تر گیج میشم. تفکیک این دو تا تقریبن ناممکنه. فقط امیدوارم به جایی نرسم که نتیجه گیریم این باشه که اتفاقات بد مربوط به من بوده و اتفاقات خوب مربوط به همون "کنترل". البته جدیدن دارم مرز بین خوب و بد رو هم از دست میدم. حتی بعضی وقت ها فکر می کنم که همه ی اتفاقات و احساسات خوب هستن. چه با کنترل. چه بی کنترل.
+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 0:11  توسط سمیه
|
فکر کنم خیلی وقته که سر نزده م!
راستش می خواستم یه چیزی بنویسم اندر احوالات قر و قاطی اخیرم که منصرف شدم. به هر حال لطفن دلداری غربت زدگی و هم دردی در احساسات جینگولکی نکنید! نه غربت زده شده م. نه عاشق و نه هر کو... دیگه ای (ببخشید!) دور و برم اون قدر مسائل بزرگ تر و پیچیده تری وجود داره که این روزها حتی از فکر کردن به خودم هم خجالت می کشم. بگذریم... به نظرم اگه خودم رو ملزم کنم به شاد نوشتن٬ مجبور میشم شاد فکر کنم. حداقل برای چند دقیقه ای که این جا می نویسم.
در حال حاضر شوخ طبعیم رو از دست داده م. (فرض کنید که قبلن داشتم!) پس فعلن منتظر باشید.
+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 1:40  توسط سمیه
|