تا حالا نشده بود که دلم برای مادرم این قدر تنگ بشه. حتی همه ی روزهایی که مجبور بودم تهران بمونم. با این که سنم کم تر بود و وابستگی هام بیش تر. شاید وابستگی ها هم هم راه آدم بزرگ و بدقواره میشن. حتی خواب هام هم این روزها وحشی تر شده ند. انگار هنوز باور نکرده م این همه فاصله رو...
رفتم کنار دریاچه نشستم و شروع کردم به اشک ریختن. کم کم صدای هق هق هام بلند تر شد. مردم رد می شدند و با تعجب نگاه می کردند. من! جلوی این همه آدم! داشتم گریه می کردم. درست مثل یه بچه ی چهار ساله که دست مادرشو ناغافل ول کرده و تو یه هیاهوی تموم نشدنی گم شده...
+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 5:32  توسط سمیه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 8:20  توسط سمیه
|
این جا به طرز فجیعی زیبا شده! شب تا صبح صدای پرنده ها که انگار هر گونه ای ساعت خاص خودشو برای آواز خوندن داره! و صبح تا شب صدای باد لای برگ های تازه و جوان بهاری. و گل هایی که هر روز به مجموعه ی رنگ هاشون اضافه میشه و انگار قصد تموم شدن رو هم نداره! و هر از چند گاهی ابرهای سفید و بارون های سیل آسای شبانه و به دنبالش درخشش آبی آسمون.
بهار زیباییه! ولی آدم اگه دلش سر جاش نباشه٬ این همه زیبایی فقط مثل یه فحش می مونه. امتحان کوانتوم دارم. ۷ تا ۱۰ شب! دارم باهاش کلنجار میرم. تا حالا ۶ تا کلاس مختلف کوانتوم رو تجربه کرده م! ولی به جرات می تونم بگم که هیچ کدوم مثل اون کلاس اولی که داشتم برام هیجان انگیز نبودند. چه قدر دلم می خواست چهار سال پیش بود و من دوباره اون تخته پاک کنی که تخته رو خوب پاک کرد رو دستم می گرفتم! ...
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 23:14  توسط سمیه
|
دیروز جناب اوباما اومده بودند دهات ما! این بچه های دموکرات دوآتیشه ی ما هم رفته بودند محل سخنرانیش. کلی از عکس هاشونو گذاشتن تو فیس بوک. عکس ها هم همگی به صورت کلوزآپ از صورتشون با پس زمینه ی باراک اوبامای در حال سخن رانی هست!
کلی به ریششون خندیدم! فکر کنم خاتمی آخرین سیاست مداری بود که دلم می خواست باهاش عکس بگیرم.
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 19:34  توسط سمیه
|
بعضی وقت ها از خودم می ترسم. از این که چیزی جدا از "من" تو وجودم هست که منو کنترل می کنه. چیزی که قادر به درکش نیستم. دوست دارم هر وقت که اراده کنم شاد باشم یا عصبانی یا بی تفاوت یا... بعد تازه می فهمم که چه قدر ضعیفم. چه قدر "هیچ چی" نیستم! ...
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 21:40  توسط سمیه
|
مادربزرگم می گفت امسال هوا خیلی بهاری نیست. گرم و بدون باران. دمای امروز تبریز رو هم که چک می کردم بین ۳۰ تا ۳۵ درجه بود. ظاهرن تهران هم در وضعیتی وخیم تر به سر می بره. مادربزرگم می گفت یکی از دوستان در تبریز (که ترجیه ن اسمش رو فاش نمی کنم!) فرموده ند که دلیل گرمای هوای امسال و نباریدن باران٬ عدم شرکت مردم در انتخابات بوده!
+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 19:7  توسط سمیه
|
این هم از قهرمانان آمریکایی ها! چه دنیای کثیفی...
+ +
+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 15:48  توسط سمیه
|
به نظر من رشته ی تحصیلی آدم تو شخصیت و رفتارهای اجتماعی آدم خیلی تاثیر میذاره. شاید مربوط به این باشه که مردم به صورت ناخودآگاه روش برخورد با مساله شون در دنیای آکادمیک رو وارد مسائل روزمره ی زندگی شون می کنند. این برای من که زندگی دانشگاهیم تو دو تا دنیای نسبتن متفاوت مهندسی و علوم پایه گذشته ملموس تره.
مهندس ها بیش تر تو دنیای واقعی زندگی می کنند تا فیزیک دان ها! فیزیک علمیه که آدم رو بیش از اندازه تخیلی می کنه. و این تخیل کم کم به جزئیات زندگی آدم هم وارد می شه. شاید قبلن زندگی و نوع رفتار فیزیک دان ها برام عجیب (و بعضن جذاب!) بود. ولی الان احساس می کنم که فیزیک پیشگی و سر و کله زدن با دنیایی از مفاهیم ساختگی با تعریف های عجیب و هیجان انگیزی که دارند٬ نتیجه ای جز ظاهر و برخورد غیرعادی (در نظر مردم غیر فیزیکی) نخواهد داشت.
به هر حال من از دنیای فیزیک راضی هستم و دارم ازش لذت می برم!
+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 7:53  توسط سمیه
|
این نوشته ی آخر سمیرا خیلی به دلم نشست!
من متاسفانه هیج وقت دکتر قولتو قچیان رو ندیده م. البته توصیفات بسیاری از ایشون شنیده م. هم از سواد علمی و هم از بداخلاقی و حتی برخوردهای تبعیض آمیز با دانش جویان دختر. ولی با اطمینان می تونم بگم که این فیلم به عنوان معرفی شخصیت آدمی مثل دکتر قولتو قچیان کاملن بی رحمانه و دور از انصافه.
این فیلم برای من درست مثل این می مونه که برای معرفی دکتر ار فعی به عامه ی مردم بیایی و صحنه ای از کلاس فیزیک ۲ رو نشون بدی که دکتر با خط کش دنبال دانشجوی نابخردی(!) که علی رغم تاکیدهای فراوان استاد از کلاس خارج شده بود٬ راه افتاد و درحالی که میکروفون به لباسش وصل بود٬ با تندی و عصبانیت حرف هایی رو زد که بی شباهت به جلسه ی دکتر قولتو قچیان نبود... من اون روز سر کلاس فیزیک ۲ از رفتار دکتر ار فعی خوشم نیومد. ولی خوش بختانه این فرصت رو داشتم که ۳ تا کلاس دیگه با ایشون داشته باشم و شخصیت ایشون رو از زاویه های دیگه ای هم ببینم. زاویه هایی که برای من زیبا و جذاب و پر از انرژی بودند.
من با اطمینان تمام این نوع برخوردها رو تو محیط دانشگاه محکوم می کنم! فحاشی نه برازنده ی استاده و نه دانشجو. اما خلاصه کردن همه ی شخصیت یک آدم که داره با عشق برای علم یا هنر یا فرهنگ یا هر چیز ارزشمند دیگه ی این ممکلت کار می کنه٬ تو صحنه ای از یک برخورد ناخوشایند کمی دور از انصافه.
+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 10:17  توسط سمیه
|
ساعت رو کوک کردم برای ۷ صبح و رفتم تو رخت خواب. خسته بودم. بیش تر از ۲۴ ساعت بود که بیدار بودم. کلی کار داشتم و حالا یهویی همه ی کارها تموم شده بودند. می تونستم دلی از عزا دربیارم! سعی کردم ذهنمو آزاد کنم تا طبق معمول دچار کابوس زدگی بعد از کابوس نشم. روز سختی داشتم. یه نهار رسمی با پیرمردی که از شنیدن اسمش هم ذوق زده می شدم. کاش من هم فقط یک صدم از لذتی رو که وقتی فهمید ایرانی هستم بهش دست داد٬ داشتم. یا لحن پر از افتخاری که باهاش هندسه ی پیچیده ی تکرار تو معماری مساجد ایرانی رو برام توضیح داد...
به مریم فکر کردم. یادم نمیاد هیچ وقت این همه به کسی لطف کرده باشم. آدم ها متفاوتند. بعضی ها متفاوت تر. بعضی ها منحصر به فرد. بعضی ها... بعد سعی کردم به جد و آبای بیل گیتس فحش بدم. نه. خودم مستحق ترین آدم برای فحش دادن بودم. به صورت خیالی پشت دستم رو داغ کردم که بعد از این هیچ ویرایش گری جز حضرت LaTex وارد کامپیوترم نشه. سرم داشت شلوغ می شد. بی خیال...
به بچگی هام فکر کردم. خوابیدن برام عجیب بود. یعنی هر روز صبح با شگفتی بیدار می شدم. یادم نمیومد کی خوابم برده. فقط انگار زمان رو از وسط قیچی کرده باشند. با گذاشتن و برداشتن پلکی٬ از شب به صبح می پریدم! و هر شب کارم این بود که بفهمم چه طوری خوابم می بره. ولی دریغ که با باز کردن پلکم و دیدن نور روز می فهمیدم که باز سرم کلاه رفته. اون قدر سرم کلاه رفت که دیگه بی خیال قضیه شدم و به مرور زمان یادم رفت که چه سوالات مهم بی پاسخی تو زندگیم داشتم...
به این فکر کردم که چه چیزی باعث میشه لذت فرو کردن انگشت تو دهن بعد از این که از تو دماغ درش آورده باشی٬ سال ها بعد فقط به یه صحنه ی مشمئز کننده تبدیل بشه...
که یهو زنگ به صدا در اومد! چرتم به کل پاره شد. به هر حال وقتی ساعت دیجیتالی ندارید نمی تونید ساعت ۶ عصر بخوابید و انتظار هم داشته باشید که ساعت ۷ صبح از خواب بیدار بشید!
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 22:55  توسط سمیه
|
راه های جدید انتقال بیماری ایدز:
سرنگ آلوده. از مادر به فرزند. "غیره". آب استخر!
+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 2:56  توسط سمیه
|
شش ماه حبس و "۱۰ ضربه شلاق"
*
...
+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 14:37  توسط سمیه
|