تبليغاتX
ذهنیات من

ذهنیات من

باید به این خانم "اعظم راد" یک آفرین اساسی گفت! *

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 15:57  توسط سمیه  | 

داشتم تو آینه صورتمو نگاه می کردم. حدود یه ماهی میشه که ابروهام رو برنداشته م. راستش احساس خیلی خوبی دارم. قیافه م مثل دخترهای ۱۶ ساله شده! البته آدم تو ۲۵ سالگی دیگه طراوت اون موقع ها رو نداره. ولی باز هم یه حس منحصر به فرد با تجسم خودم تو این قیافه بهم دست میده! فکر کنم بعد از این دیگه کاری به کار اون چند تا تار مو نداشته باشم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 15:4  توسط سمیه  | 

هفته ی وحشت ناکی داشتم! فکر کنم سر جمع شبی سه چهار ساعت بیش تر نخوابیدم. البته این اواخر کل زندگیم دیجیتالی شده. خواب. غذا. حتی اخلاق!

دنبال یه زندگی خطی هستم. به اندازه درس بخونم. به اندازه بخوابم. به اندازه ورزش کنم. به اندازه اخبار رو دنبال کنم. به اندازه حرص بخورم. به اندازه تفریح کنم. به اندازه خوش اخلاق باشم و به اندازه جیغ بزنم. این قدر هم چایی نخورم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 14:39  توسط سمیه  | 

داشتم برای لاله (خواهر کوچولو!) یه کتاب از آمازون سفارش می دادم. بعد خواستم که آدرس رو مستقیم بدم که کتاب فرستاده بشه خونه مون. که... بعله! کشوری به نام ایران در لیست پستی شون وجود خارجی نداشت!

البته قبلن خیلی جاها دیده بودم که تو لیست ها اسم ایران رو پرونده باشند. ولی خوب خیلی برام اهمیت نداشت. دلیل این کارشون رو هم دقیقن نمی فهمم. تا اون جایی که می دونم تحریم آخر٬ تجارت با دولت ایران و اون هم موارد خاص رو منع می کنه. و مطمئنن این شرکت نمی تونه بگه که مثلن ما به دلیل قانون اخیر نمی تونیم با افراد داخل ایران معامله کنیم و به همین خاطر اسم ایران رو از لیست آدرس های پستی مون حذف کرده یم. یعنی افرادی که هیچ وابستگی ای به دولت ندارند هم باید تحریم بشن؟ یعنی این طوری "حقوق بشر" آباد میشه؟!

من هیچ دلیل دیگه ای برای این کار مسخره نمی تونم پیدا کنم. جایی سراغ دارید که بشه ازشون (و خیلی های دیگه) شکایت کرد؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 13:10  توسط سمیه  | 

محبوبیت از طرف مردم٬ دیگه برام توجیه عقلانی نداره! *

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 9:35  توسط سمیه  | 

این فیلم دید زدن سارکوزی رو تا حالا از n+1 نفر گرفته م! می خوام بدونم برای خود فرانسوی ها هم این فیلم این قدر جالبه؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 9:29  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امروز!

زیرنویس:

این آهنگ یکی از معروف ترین و زیباترین آهنگ های ترکیه که من دیروز اتفاقی پیداش کردم. چیزی که این اثر رو زیباتر می کنه صدای منحصر به فرد "عالیم قاسیموف" ه. این آدم یکی از بزرگ ترین استادان مقام (Mugam) ترکی هست. بعدن در مورد مقام یه چیزهایی می نویسم. (البته خودم هم باید کلی روش مطالعه کنم!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 23:53  توسط سمیه  | 

مادربزرگم می گفت که قدیما تو تبریز (البته شما انگار کنید همین ۲۰ -۳۰ سال پیش!) مردم این طوری ازدواج نمی کردند. دختر که دور و برای ۱۸ سالش می شد٬ مادرش هی اونو با خودش می برد روضه های مختلف مال حاج خانم های سر تا ته بازار تبریز! البته این روضه رفتن های پی در پی نشانه ی این بود که این دختر ما دیگه بزرگ شده و ملت حواسشون باشه. از اون طرف مادر پسرها هم بی کار نمی نشستند! تا پسر کاکل به سر تو مغازه ی سر بازارچه بساط دکونشو ردیف می کرد٬ مادر هم چادر سرش می کرد و می رفت روضه تا برای پسر مذکور دنبال دختری از هر نظر باکمالات و جمالات بگرده. این بود که ملت با خوبی و خوشی با هم وصلت می نمودند. به نظر میاد این سیستم یکی از پیچیده ترین سیستم های dating باشه که برای اولین بار در دنیا توسط خاله خان باجی های تبریز ابداع شده بود!

و البته این بود نقش حیاتی روضه ها در بقای جامعه ی اسلامی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 21:35  توسط سمیه  | 

اسمشو گذاشته ن کارناوال هنرمندان ایران زمین. بعد میری جلو می بینی دارن "باباکرم" می رقصن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 13:14  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امشب. به شرطی که تکفیرم نکنید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 9:16  توسط سمیه  | 

خوش حالم که دیگه یه تازه وارد نیستم. یکی از نشانه های تازه وارد بودن اینه که مدام شرایط قبلی تو ایران رو با شرایط جدید این جا مقایسه کنیم. و بعد هم به این نتیجه برسیم که خاک تو سر ما که مثل این ها نیستیم!

همون طور که گفتم٬ خوش حالم که این مرحله تموم شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 7:35  توسط سمیه  | 

مرز بین احساسات مادرانه رو چه چیزی تعیین می کنه؟ یا به عبارتی چه چیزی باعث میشه که یک زن خودش رو مادر یکی دیگه بدونه و اونو به صورت غریزی دوست داشته باشه؟

راستش جواب این سوال اخیرن خیلی برام مهم شده. این که آیا تنها راه مادر شدن "به دنیا آوردن" یک بچه ست؟ یه زمانی یادمه در این مورد با مادرم بحث می کردم. اعتقاد داشت که مهم ترین چیزی که باعث میشه یک زن نسبت به بچه ش حس مادری باشه٬ دردیه که موقع به دنیا آوردن بچه متحمل میشه. و بدون درک این درد حس مادری کامل نمیشه. به هر حال من به هیچ وجه نمی تونم این حس رو بفهمم و درک کنم.

ولی گذشته از این مساله بارها احساس "مادر بودن" زنی رو نسبت به خودم درک کرده م. زنی که حتی تجربه ی مادر شدن به روال عادی رو هم نداشت. و با درک این حس٬ با خودم فکر کرده م که آیا من هم می تونم نسبت به یک موجودی که هیچ رابطه ی ژنتیکی تحمیل شده از طرف طبیعت رو با من نداره٬ همین حس رو داشته باشم؟...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 2:22  توسط سمیه  | 

این هم کادوی تولد من٬ رسیده از کانادا! با تشکر مخصوص از عاصفه و مرضیه!

(البته توجه داشته باشید که این تنها قسمتی از کادوی مورد نظر هست. دل همگی آب!)

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 5:6  توسط سمیه  | 

دارم به این برگه های هوم وورک بچه ها که روی کف زمین پخش شده نگاه می کنم. بعد از این به هیچ هوم وورکی که از یه TA پس گرفته م دست نمی زنم. حداقل بعد از دست زدن دستامو به صورت کامل با آب و صابون می شورم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 20:35  توسط سمیه  | 

روایتی هست که میگه زبان ترکی توسط قوم مغول وارد ایران شده. و وقتی که مغول ها بر غرب ایران چیره میشن و حکومت جدیدشون رو تاسیس می کنند زبان ترکی رو هم (احتمالن به زور و خشونت) بین مردم این منطقه رواج میدن. به هر حال میشه ترس و وجشت مردم اون زمان از مغول ها رو به وضوح از خونه های حفر شده تو کندوان فهمید.

من هیچ مطالعه ی خاصی در این مورد نداشته م. این مطلب رو هم نه تایید می کنم٬ نه تکذیب! صرفن چیزیه که از یه سری از دوستای تاریخ خون ام شنیده م. هیچ منبع موثقی هم برای این مطلب نمی شناسم!

فقط دوست دارم بدونم اگه هم شهری ها و هم زبان های من بدونند که ریشه ی زبانی که به این شدت بهش افتخار می کنن مال قوم مغول و تاتار باشه٬ باز هم این قدر نسبت بهش تعصب خواهند داشت؟ خیلی دور نمیرم. حالا اگه فرض کنیم (فقط فرض!) که این جریان تاریخی درست باشه٬ چرا ایرانی ها تونستند گسترش زبان عربی رو کنترل کنند ولی گسترش ترکی رو نه؟

اگه منبع جالب و معتبری تو این زمینه می شناسید لطفن معرفی بفرمایید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 8:52  توسط سمیه  | 

مرد هزارچهره عالی بود! یعنی به اعتقاد خیلی ها بهترین کار مدیری بود که تا حالا ارائه شده. در مورد این سریال همه جا کلی نوشته ند و من هم نمی خوام در مورد این کار فوق العاده چیزی بگم. تنها چیزی که برام عجیبه اینه که چه طور یک سریال تو تلوزیونی که زیر نظر حکومته و به شدت با سانسور حکومتی همراهی داره تا این حد حرف های اعتراض آمیز رو به طور مستقیم و بی پرده میگه!

شاید کل قضیه این باشه که برای حرف زدن و پیش بردن سلیقه تو این مملکت باید به اندازه ی کافی قدرت مند بود. و مدیری این قدرت رو با ساختن مجموعه های خاص و غیرقابل رقابت و البته با صبر و حوصله٬ به دست آورده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 6:43  توسط سمیه  | 

اصولن خبرهای خیلی مهمی که در روز ۱۳ فروردین داده میشن فاقد اعتبار هستند. و هر قدر که این خبر گنده تر باشه احتمال سرکاری بودنش بیش تره. از اون جایی که این روزها دست زیاد شده ما هم تصمیم گرفتیم که خبر فوق العاده مهممون رو روز ۱۴ فروردین بدیم و بعد هم ارجاعش بدیم به ۱۳!

خداییش اصلن فکر نمی کردم که این همه آدم برن سر کار! یعنی به نظرم اومد که چون این روزها همه ی رسانه ها دارن این شوخی رو می کنن و بعد اعتراف می کنند دیگه همه جریان رو می گیرند. و حالا که سارکوزی داره قدش رو بلند می کنه٬ چرا من ازدواج نکنم!

خلاصه که از پریروز داره از اقصی نقاط دنیا برام پیام تبریک و تعجب می رسه به طوری که کم کم خودم هم داشت باورم میشد که قراره ازدواج کنم! البته این ایمیل ها نکات بسیار جالبی داشت. اول این که آقایون بدون استثنا همگی تبریک گفته بودند و آرزوی خوشبختی! ولی خانم ها اول درستی خبر رو سوال می کردند و در نهایت (و به وضوح با حالت تعجب و نارضایتی!) تبریک می گفتند و این که چرا بی خبر و حالا داماد کیه؟! کلن به این نتیجه رسیدم که خانم ها نسبت به صحت و سلامت عقل بنده بیش تر اطمینان دارند تا آقایون! نکته ی جالب این جا بود که مرضیه فکر کرد به خاطر فشار دوری و غربت٬ زده به سرم و دارم هذیون می گم! تنها کسی هم که همون اول به "دروغ ۱۳" بودن قضیه پی برد عاصفه بود که بعد هم لطف کرد و اون کامنت سرکاری اول رو نوشت که واقعن جای تقدیر و تشکر داره! یه چند نفر هم سعی کرده بودند که داماد کذایی رو حدس بزنند که بعضی گزینه ها واقعن جای تامل داشت!

البته از کل ماجرا خیلی خوشم نیومد. اعتراف می کنم که دیدن آدم های سر کار رفته خیلی لذت بخشه (خنده ی بدجنسی!) ولی من عادت به دروغ گفتن ندارم و خودم این دو سه روز رو خیلی اذیت شدم. جا داره از دوستانی که زحمت کشیده بودند و برام تبریک فرستاده بودند٬ هم تشکر کنم و هم عذرخواهی! از دو تا از دوستانی هم که زحمت کشیده بودند و اطلاعاتی در مورد ویزای برگشت داده بودند ممنونم. بابت تمام خسارت های مادی و معنوی(!) وارده هم دیگه باید ببخشید!

و در نهایت بدانید و آگاه باشید که احتمال دیدن یک بشقاب پرنده که داره از آسمون جلوی پاتون فرود میاد بیش تر از اینه که این جانب برای انجام هر گونه "امر خطیر" ی پاشم این همه راه رو بکوبم و برم ایران. اگر هم احیانن تابستون رو رفتم ایران مطمئن باشید که از دانشگاه اخراج شده م و هر دلیل دیگه ای هم آوردم قبول نکنید!

خوب دیگه عروسی تموم شد! بفرمایید خونه هاتون. از نور چشمان هم بعدن پذیرایی خواهیم کرد!

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 9:21  توسط سمیه  | 

راستش می خواستم دیروز به صورت علنی بگم ولی به دلیل دلایل امنیتی(!) امروز می گم.

بالاخره قرار شد تابستون برای انجام یه امر خطیر برم ایران. (بالاخره ما هم!) الان هم در به در دارم دنبال اطلاعات مربوط به ویزای مجدد می گردم. کسی نمی دونه کجا برای ویزای برگشت بهتره؟ ترکیه؟ قبرس؟ دوبی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 20:2  توسط سمیه  | 

تو زندگیم کارهای خنده دار زیاد کرده م. حالا که دارم به این کارها فکر می کنم٬ می بینم که اثر جوونی و جاهلی بوده! در واقع اون زمان تفکرم و تجربیاتم به حد کافی پخته نبود و باعث می شد که در مورد مسائل دور و برم نگاه عمیق تر امروز رو نداشته باشم.

با روند مشابه٬ احتمالن ۱۰ سال بعد به کارها و فکرها و نوشته های امروزم بخندم! و به طور قطع کسانی هم هستند که در حال حاظر تجربیات و آموخته هاشون خیلی بیش تر از منه و کارها و حرف هام براشون خنده داره.

به نظر من "بزرگ تر" بودن تو جامعه ی وبلاگی مسئولیت بزرگیه. وبلاگستان جاییه که به طور قطع ازش خیلی چیزها یاد گرفته یم. حتی کسانی که بیش تر نقش دهنده رو بازی کرده ند تا گیرنده باز هم به این جامعه مدیونند. شاید کوچک ترین وظیفه ی "بزرگ تر" های وبلاگستان در برابر "کوچک تر" ها٬ تحمل نوشته های خنده دارشون باشه و در ادامه راهنمایی به همراه صبر و حوصله.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 10:14  توسط سمیه  | 

من تازه متوجه شده م که موسیقی پاپ ایران یه ملغمه ای از موسیقی هندی و عربی و افغانی و ترکی (ترکیه) ست. البته منظورم موسیقی های "ال ای" ی بود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 0:5  توسط سمیه  | 

یادش به خیر٬ دکتر ار فعی یه زمانی می گفت که شما فیزیکی ها باید از یه سری مسائل یه حداقل اطلاعی داشته باشید. چون همیشه ممکنه مردم غیرفیزیکی از شما در مورد این چیزها سوال بپرسند. مثلن هر فیزیک دانی باید یه چیزهایی در مورد لیزر و سیاه چاله بدونه!

در برخورد با سوال های مشابه سه تا موضع میشه انتخاب کرد.

اول این که خیلی صادقانه بگیم "بلد نیستم!"

دوم این که اون قدر طرف رو بپیچونیم و اصطلاحات عجیب و غریب (که احتمالن خودمون هم تازه یاد گرفتیم!) به خورد طرف بدیم که به ناچار سرش رو تکون بده که یعنی "فهمیدم!"

سوم این که جزو اون دسته از فیزیکی هایی باشیم که رسالت ساده سازی مفاهیم پیچیده رو بر عهده می گیرند و زمان زیادی رو صرف می کنند تا در عین ساده سازی مفاهیم چیز غلط و بی ربطی هم به خورد مردم ندن.

با این که مورد سه خیلی روشن فکرانه و شیک به نظر میاد ولی زیاد هم جالب نیست. به عبارتی اصلن چه نیازی هست که مردم غیر فیزیکی با مفاهیمی که فقط با رابطه های پیچیده ی ریاضی درک میشن آشنا بشن و بدتر از اون شروع کنند به تخیل و قصه سازی و احیانن مزخرف سازی! (ببخشید!)

می تونید این نوشته رو انحصارطلبی علمی یا حتی نژادپرستی فیزیکی تعبیر کنید!

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 1:42  توسط سمیه  | 

این رو الان دیدم. چیزی بیش تر از یه فیلم تبلیغاتی مسخره نیست! البته من حماقت گروه های تندرو اسلامی رو قبول دارم. همین طور این واقعیت رو که خیلی ها با دیدن صحنه های این فیلم و با پیش زمینه های تبلیغاتی قبلی٬ اون ها رو باور خواهند کرد. ولی شواهد و مدارک فیلم به حدی مسخره بود که واقعن ارزش اعتراض رو نداره!   

صحنه های نشون داده شده هیچ ربطی به آیه هایی که بینشون پخش می شد نداشت. با وجود این که به شدت سعی شده بود آیه ها رو مدرکی برای خشونت تروریست ها نشون بده. ترجمه ها و تعبیراتی که از ترجمه ها گرفته می شد هم به وضوح دست کاری شده بود. حداقل قسمت های سخن رانی های فارسی (که همه مون آشنایی داریم!) و مربوط به خطبه های نماز جمعه و حرف های رئیس جمهور بود٬ به هیچ وجه معنی ای که زیرش ترجمه شده بود مبنی بر این که اسلام می خواد دنیا رو فتح کنه (و البته با حمله های تروریستی و ریختن برج های دوقلو!) نداشت. یا احتمالن اعدام گی ها! اون هم کجا؟! هلند!

تو همه ی ایدئولوژی ها یه عده موجودات تندرو وجود دارند. وجودشون هم اجتناب ناپذیره. ولی زیر سوال بردن کل یک ایدئولوژی با استناد به یک گروه خاص و برداشت ها و دیدگاه های این گروه خاص٬ نه منطقیه و نه قابل قبول برای اهل فن!

در کل فیلم مسخره ای بود. ولی فکر نمی کنم ماجرا خیلی ساده ختم به خیر بشه!

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 3:23  توسط سمیه  | 

گل من پرنده ای باش و به باغ باد بگذر

مه من شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین.

گل باغ آشنایی٬ گل من٬ کجا شکفتی؟

که نه سرو می شناسد٬ نه چمن سراغ دارد.

نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی

نه به دست مست بادی٬ گل آتشین جامی.

نه بنفشه ای٬ نه جویی

نه نسیم گفت و گویی.

نه کبوتران پیغام

نه باغ های روشن.

گل من میان گل های کدام دشت خفتی؟

به کدام راه خواندی؟

به کدام راه رفتی؟

گل من تو راز ما را به کدام دیو گفتی؟

که بریده ریشه ی مهر٬ شکسته شیشه ی دل.

منم این گیاه تنها

به گلی امید بسته.

همه شاخه ها شکسته.

به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم.

در آن سیاه منزل

     به هزار وعده ماندیم

          به یک فریب خفتیم...

 

م.آزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 0:56  توسط سمیه  | 

تکیه کلام بعد از عید امسال هم بالاخره مشخص شد: "خیییلی ممنونم!"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 18:31  توسط سمیه  | 

این هم هفت سین امین ما. البته بدون سبزه!

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 17:24  توسط سمیه  | 

اینو ببینین! به نظرتون هدفشون از گذاشتن یه سینی "سیر" چی بوده؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 19:15  توسط سمیه  | 

شاید یه کم خنده دار باشه ولی من امروز به اهمیت تماس بدنی در فرهنگ خودمون پی بردم!

تو فرهنگ آمریکا تماس بدنی افراد خیلی محدوده. یعنی فقط یک بار موقع معرفی با هم دست میدن و تمام! تنها مورد دیگه ای که از تماس بدنی آمریکایی ها دیده م مربوط میشه به لوس شدن افراطی دخترهای جینگولی که فقط خیلی آروم گوشه ی شونه ی هم رو می گیرند و کمی به هم نزدیک میشن! خلاصه که هیچ خبری از بغل کردن و ماچ کردن و لپ گرفتن و احیانن زدن پس گردنی نیست!

نمی خوام به قسمت منفی این قضیه اشاره کنم. می دونم که با این کار میکروب به هم منتقل می کنیم. احساس امنیت هم رو مختل می کنیم. گاهی هم به هم بی احترامی می کنیم. ولی شاید همین حرکت های ساده که در فرهنگ ما به شدت جا افتاده صمیمیت و دوستی ما رو هم بیش تر کرده. به جرات می تونم بگم که بعد از روزهای اول و تموم شدن دست دادن ها(!) که البته زمان خیلی زیادی هم ازش می گذره٬ با بدن هیچ انسانی تماس نداشته م. داشتم با خودم فکر می کردم که امروز مردم ایران چه قدر همدیگه رو نزدیک تر حس می کنند...

شاید نوعی کمبود از همین جنس باعث میشه که یه سری از ملت این وری یه برچسب به خودشون بزنند با عنوان: Free Hugs!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 21:44  توسط سمیه  |