تبليغاتX
ذهنیات من

ذهنیات من

این هم برای پیشواز عید. البته به زبان شیرین ترکی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:43  توسط سمیه  | 

زندگی وسط "جنگل" چیز جالبیه! دور و برای پنج صبح که میشه پرنده ها غوغا می کنند! ناخودآگاه احساس هم زاد پنداری عجیبی با حضرت سعدی بهم دست میده!

گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و ما خاموش

فقط مشکل این جاست که اکثر مرغ های این جا دارکوب هستند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 13:25  توسط سمیه  | 

۶۵ درصد٬ عدد ستاد انتخابات بود که به هیچ وجه قابل اعتماد نیست. در خوش بینانه ترین شرایط فرض می کنیم عدد واقعی ۵۰ درصد باشه. و از طرفی هم فرض می کنیم که ۲۰-۳۰ درصد از افراد جامعه که اصول گرا +احمدی نژاد گرا هستند٬ همگی در انتخابات شرکت کرده اند. بنابراین میشه امیدوار بود که در بدترین شرایط (با در نظر گرفتن تقلب و رای سازی) ۲۰-۴۰ درصد نمایندگان از اصلاح طلب ها باشند. غیر از این به نظر من انتخابات دست کاری اساسی شده!

به هر حال این همونی بود که می خواستیم: مجلس ناهمگن!

این پیروزی رو تبریک میگم! ولی یادمون باشه که به قول دکتر شیرزاد از هر قدم به اندازه ی همون قدم انتظار پیش رفت داشته باشیم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 10:17  توسط سمیه  | 

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد...

*

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 1:48  توسط سمیه  | 

این جا تقریبن همه جناب مسترپرزیدنت ما رو می شناسند. همه در موردش می پرسند و بعد هم می خندند! ولی حتی یه نفر هم ماجرای سرمای وحشت ناک ایران رو از من پرس و جو نکرد.

این ها رو میگم که بدونیم همه ی دایه های مهربان تر از مادرمون ما رو چیزی جز "فرصت" نمی بینند. آخرش این خود ما هستیم که باید یه خاکی تو سر این حکومت عزیز بکنیم. و در نهایت: وعده ی ما پای صندوق های رای!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 9:11  توسط سمیه  | 

این دفعه یه کم بیش تر فکر کنیم. به هر حال فردای روز انتخابات همه ی رسانه ها از حضور پرشکوه مردم و ساختن حماسه ای جدید و مشت محکم بر دهان دشمنان داخلی و خارجی خواهند گفت. حداقل یه کاری کنیم که دلمون نسوزه!

این لیست همون چیزیه که دنبالش هستید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 5:27  توسط سمیه  | 

دیروز مریم بالاخره چند تا عکس از مراسم عقدش رو برام فرستاد! به قول خودش با این سرعت افتضاح اینترنت باید می نشست و سایزشونو کوچک می کرد. و من هم واقعاْ درک می کنم که با این همه کشیک تو بیمارستان و امتحان تخصص و البته آقای شوهر(!) وقت درست و حسابی این جور کارها رو نداشته باشه.

از دیروز تا حالا هزار بار نگاهشون کرده م. خیلی خنده داره که من مجبور شدم درست ۲ روز قبل از مراسم خواهرم بیام این جا... یادمه همیشه تو عالم بچگی دوست داشتم عروسی خواهرم رو ببینم! ولی هیچ وقت فکر نمی کردم که این جوری و با این شدت حماقت از دستش بدم...

هنوز هم وقتی عطری رو که شب آخر مریم و هومان برام کادو گرفتند بو می کنم٬ تو چشمام اشک جمع میشه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 9:51  توسط سمیه  | 

چیزی که این جا به طور کامل حس میشه اینه که مردم این جا (یا حداقل مردم دانشگاهی این جا که من هر روز دارم می بینمشون) واقعن "کار" می کنند. به هر حال یه روز باید قبول کنیم که ما ایرانی ها اصلن کار نمی کنیم. بنابراین چیزی تولید نمیشه. و دلیل این که تا حالا از گرسنگی نمرده یم هم اینه که نفت خیلی گرونی داریم. البته من منکر مدیریت افتضاح دولتی نیستم. و قبول دارم که این مدیریت هیچ برنامه ای برای تولید بیش تر و تشویق برای کار بیش تر نداره. ولی خوب مگه مدیران کی ها هستند. جز این که "خودمون" در رده های بالاتر؟!

به هر حال کار مردم ما شده نق و نوق سر قیمت مرغ و میوه ی شب عید. کسی هم از خودش نمی پرسه که: حالا که من تو هفته شاید بیش تر از یکی دو ساعت کار مفید نمی کنم٬ چرا تا حالا از گرسنگی نمرده یم؟!

حیف که زیاد از تئوری توطعه خوشم نمیاد. والا می گفتم که کار٬ کار انگلیس هاست! این اواخر قیمت نفت همیشه یه جورایی تو حالت خوف و رجا بوده! وقتی دولت برای خر کردن مردم و جبران گند کاری ها و تزریق واردات دل خوش کنک بهش نیاز داره بالا میره. ولی وقتی که یه عده می خوان اوضاع رو درست کنند و کمی هم صرفه جویی و پس انداز٬ و احیانن سرمایه گزاری بلند مدت٬ یهویی قیمت سقوط می کنه!

جل الخالق!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 8:11  توسط سمیه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 3:37  توسط سمیه  | 

هوا خیلی بهاری شده. عصر که داشتم قدم می زدم٬ باد مرطوب و لذت بخشی صورتمو نوازش می کرد. بوی آشنایی داشت. بهار همه جا بهاره. حتی پشت این همه اقیانوس. فقط کافیه که با نگاه اشراقی و رمزآلود کمی رنگش بزنیم.

دلم می خواد دختر "زمین" باشم. زمینی که روش رو با قلم سیاه خط خطی نکرده ند. از نقشه های مرز بندی شده خسته شده م. از مردمی که هیچ حرف مشترکی برای گفتن ندارند... زبان "زمین" بین المللیه! دلم می خواد چشم هامو ببندم و فقط به صدای باد گوش بدم که نرم و آروم داره درخت ها رو بیدار می کنه. شاید من هم با وزش باد بهاری بیدار شدم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 10:26  توسط سمیه  | 

در مورد تحریم هیچ حرفی نمی خوام بزنم. ولی یه سوال خیلی مهم و اساسی دارم. چرا ایران "نباید" بمب هسته ای درست کنه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 8:42  توسط سمیه  | 

من اعتقاد دارم که آدم هایی که معمولن نمی تونن عاشق بشن اون هایی هستند که به شدت خودخواه و از خودراضی هستند. یعنی اون قدر شیفته ی خودشون و شخصیتشون هستند که هیچ وقت فرصت نمیشه که چشمشون به یکی دیگه بیفته و ازش خوششون بیاد! البته نکته ای که وجود داره اینه که این آدم ها اگه احیانن٬ دست برقضا از یکی خوششون بیاد قضیه واقعن جدی میشه!

من آدم خودخواهی نیستم. ولی اگه آدم صبح و ظهر و شب کسی جز خودش رو نبینه٬ مجبور میشه یه جورایی وجود بدترکیب خودش رو تحمل کنه و حداقل وانمود کنه که شیفته ی خودش شده. (همون خودشیفتگی!) البته خودشیفتگی هم ظرفیت می خواد. مثل این مکالمه ی عاشقانه:

من: دیگه صبح شد! از سر شب همه ش داشتم ورقه صحیح می کردم. حالا چی می چسبه؟ یه چایی! عزیزم یه چایی درست می کنی؟

من: چه خبره؟! از شب تا حالا ۱۰ سری چایی درست کردم. ببین عزیزم٬ این همه کافئین برای پوست خانم زیبایی مثل تو خوب نیست!

من: بگو تنبلیت میاد پاشی یه چایی درست کنی! خانم زیبا هم خودتی. من خیلی هم زشت و خشنم! بعد از این هم درست صحبت کن...

من: به من چه. برو اون قدر چایی بخور که خفه شی...!

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 6:51  توسط سمیه  | 

فکرشو بکنید تو یه مراسمی که یه سری از حاضران بسیجی هستند٬ مجری از یه سخن ران دعوت کنه که بیاد بالا و بعد هم با انرژی تمام بگه: لطفاْ تشویق کنید!

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 3:48  توسط سمیه  | 

دیشب بارون شدیدی بارید. مثل سیل بود. نصف شب بود که بارون بند اومد. تصمیم گرفتم برم یه کم بیرون قدم بزنم. هوا عالی بود! همین طور که داشتم راه می رفتم یهویی متوجه حضور صدها و شاید هزاران کرم خاکی روی پیاده رو شدم که همین طور داشتند آروم حرکت می کردند و تو پیاده رو وول می خوردند. یه لحظه احساس کردم که بین دریایی از کرم خاکی محاصره شده م. حس این که با اولین قدمی که بردارم تن لغزنده ی یه کرم خاکی به ته کفشم بچسبه خیلی چندش آور بود. شروع کردم با احتیاط قدم برداشتن. عملی نبود. سیل کرم خاکی ها بیش تر از اونی بود که بشه به سلامت از بینشون عبور کرد. بعد یه دفعه یاد درس زیست شناسی دبیرستان افتادم. یه چیزایی یادم می اومد. در مورد این که کرم خاکی اگه نصف بشه هر نصفه ش شروع می کنه به رشد کردن و تبدیل می شه به یه کرم خاکی جدید. یادم نمی اومد که اینو در مورد کرم خاکی خونده بودیم یا یه جونور دیگه. شاید می شد آزمایشش کرد. یاد بازی های بچگیمون با مریم افتادم. مریم همیشه آزمایش روی حشرات رو دوست داشت. آزمایشاتش هم به طرز وحشتناکی بدجنسانه بود. پاهای عنکبوت رو دونه دونه می کند و هر سری ولش می کرد تا ببینه با چند تا پا می تونه هم چنان حرکت کنه. یا یه بار یه سوسک زنده رو کله پا کرد و محتویات یه سرنگ رو که حاوی پنیسیلین تاریخ گذشته با آب مقطر(!) بود رو تماماْ خالی کرد تو بدنش! ... شاید من هم می تونستم الان یکی از این کرم ها رو نصف کنم و ... حتی فکر آزمایش این فرضیه هم برام تهوع آور بود. یه کرم خاکی دو نیم شده در حال مرگ یا دو کرم خاکی مجزا با زندگی و رویاها و دردها و شادی های جدا؟

اگه فرضیه ی دوم درست بود٬ یعنی من تونسته بودم با یه حرکت ساده ی دستم روح کرم رو هم به دو قسمت مساوی تقسیم کنم؟ شاید هم دو کرم تا زمان مرگشون یک روح در دو بدن رو تجربه می کردند. شاید هم همون لحظه یه روح تازه تو بدن یکی از دو کرم دمیده می شد. شاید. ولی کدوم کرم انتخاب می شد؟ کدوم یکی باید هویت جدید پیدا می کرد؟ کی باید این انتخاب رو انجام می داد؟...

خیلی دیر شده بود. کلی کار داشتم. زمین رو ول کردم و همین طور که چشمم به آسمون بود به طرف خونه حرکت کردم. نزدیک خونه یه چاله پر از آب شده بود. روش چند قدم راه رفتم تا لاشه های کرم ها از زیر کفش هام پاک بشن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 7:44  توسط سمیه  | 

این روزها کلاْ اعتماد به نفسم تو همه چی زیر سوال رفته. البته همیشه این مرض رو به صورت ادواری داشته م. ولی مشکل این جاست که دیگه نمی تونم این جا مخ یکی رو به کار بگیرم و از صبح تا شب براش نطق کنم و سعی کنم با حرف زدن کمی آرامش پیدا کنم. حالا دارم به این نتیجه می رسم که احتمالاْ دوست خیلی پرحرفی برای خیلی ها بوده م. و البته از نوع نق نقو!

همین جا از همه ی دوستانی که غرهای منو با گوش جان شنیده ند و هیچی نگفته ند از صمیم قلب سپاس گزارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 10:48  توسط سمیه  | 

گیرم که در باورتان به خاک نشستم

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای٬ پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های مانده در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟ ...

"خسرو گلسرخی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 7:37  توسط سمیه  | 

من الان ۶ ماهه که دارم تو ایالات متحده زندگی می کنم. ولی همین دیروز بود که متوجه شدم یکی از شاخه های دوشاخه کوچک تر از اون یکیه!

هر کی دستش بند نیست یه اسفند برای من دود کنه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 20:1  توسط سمیه  | 

این ترم پستم به یه دانشجوی خنده دار خورده! هر سری که تمرین ها رو تحویل میدن٬ یه ایمیل بلند بالا ازش دریافت می کنم که مزمونش تقریباْ هر دفعه اینه که : "امروز سرم خیلی شلوغ بود. ممکنه یه ساعت دیرتر تمرین رو تو باکس بذارم. لطفاْ بگید که تمرین رو قبول می کنید. لطفاْ...!" و در ادامه کلی مزخرفات در مورد این که چه طوری می تونه تمرین ها رو زودتر به من برسونه و البته یه فایل ضمیمه از تمرین هاش! من هم تا حالا کلی بهش گفته م که از نظر من یک ساعت مهم نیست. ولی انگار نه انگار! هر سری دوباره همین اوضاع رو داریم! تمرین هاش رو هم همیشه با Mathematica انجام میده. نرم افزاری که هر جوری بهش نگاه کنیم برای درس مکانیک مقدماتی بی ربطه! خلاصه مجموعه ی قضایا باعث شده که تصویر راوان پریش و غیرعادی از این آدم تو ذهنم نقش ببنده!

حالا این ها به کنار٬ دیشب این موجود رو که تا حالا یه بار هم ندیده مش٬ تو خواب دیدم! دوباره داشت مثل روانی ها بهم توضیح می داد که می خواد تمرین هاشو زودتر به من بده و هی از من می پرسید که قبول می کنم یا نه! تایید من هم هیچ فایده ای نداشت. راستش من ترس وحشت ناکی از آدم های روانی و رفتارهای غیرعادی شون دارم. چند بار هم تو زندگیم تو کوچه و خیابون و اتوبوس با این جور آدم ها برخورد کرده م. تو این جور مواقع ضربان قلبم به شدت بالا میره و با همه ی وجودم وحشت می کنم و سعی می کنم پاهام رو که قفل شده ند(!) حرکت بدم و به سرعت از کنار اون آدم دور بشم. خلاصه که کابوسی بود برای خودش! ولی نکته ی جالبش این بود که این آدم رو تو خواب به شکل پارسا پیروزفر دیدم! باید بگم که اجرای نقش روانی برای این بازیگر حرف نداره!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 0:38  توسط سمیه  | 

امروز یکی از دوستام داشت در مورد مجازات اعدام و تلاش گروه های مسیحی برای متوقف کردن این مجازات صحبت می کرد. می گفت که کشتن انسان تو مسیحیت کار "اخلاقی" ای نیست. حتی اگه اون آدم قاتل باشه. ازم در مورد نظر اسلام پرسید. من هم گفتم که اسلام خیلی صریح میگه که قاتل رو بکشید! قیافه ش به مزحک ترین شکل ممکن دراومد. طوری که انگار براش قابل تصور نبود که یک دین آسمانی دستور کشتن یک قاتل رو بده!

نمی دونم! ولی شاید همین تفاوت عقیده باشه که باعث شده غربی ها هر بلایی که دلشون می خواد سر شرقی ها بیارن و بعد هم کوچک ترین عکس العملی رو غیر انسانی و تروریستی بدونند!

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 3:52  توسط سمیه  | 

پیش فرض حکومت دینی ما اینه که اگه مردم رو تو خیابون باز بذارن٬ مردها به زن ها حمله می کنن و همون قضیه ی آسانسور تو کانادا پیش میاد. از طرفی چون حکومت دینی ما مبتنی بر اصول ظریف اقتصادی در اسلام هست٬ و از اون جایی که بستن مردها پرخرج تر از بستن زن هاست و از طرفی بستن یکی از این دو گروه برای حفظ ارزش های اعتقادی اسلام کفایت می کنه٬ زن ها رو می بندند و مردها رو باز می ذارند.

زیرنویس:

شما کلماتی بهتر از "بستن" و "بازگذاشتن" سراغ دارید؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 10:29  توسط سمیه  | 

چند وقت پیش داشتم با یکی از دوستان صجبت می کردم و تمام تلاشم این بود که متقاعدش کنم که درست نیست آدم روی افکارش پافشاری کنه چون ممکنه درست نباشند و اشتباه کرده باشیم. ولی در بین سخنرانیم(!) خودم به یه جور تناقض رسیدم. خود من هم داشتم با این پیش فرض که نظر من به صورت مطلق "درست" هست حرف می زدم و می خواستم به طرف مقابل القا کنم که اگه مثل من فکر نکنه اشتباه کرده!

به هر حال من هنوز هم اعتقاد دارم که آدم اون قدر باید انعطاف پذیر باشه که اگه بفهمه همه ی عمرش رو در یک مورد خاص اشتباه فکر می کرده جرات تغییر دادن خودش رو داشته باشه. ولی در عین حال تا زمانی که فکر می کنه چیزی درسته با تمام وجود بهش پایبند بمونه و از فکر خودش دفاع کنه.

حالا یه سوال اساسی تر برام پیش اومده. مرز این تغییر رو چی مشخص می کنه؟ حداقل برای خود من این مرز با "عقلانیت" مشخص میشه. یعنی در مورد کوچک ترین اختلاف سلیقه ای که با دیگران برام پیش میاد فکر می کنم و به این نتیجه می رسم که بالاخره کدوم تفکر رو قبول کنم. ولی مشکل این جاست که من نه به همه ی اطلاعات اولیه دسترسی دارم و نه این که منطق خودم رو بدون خطا می دونم. بنابراین همیشه ممکنه با پیش فرض های نادرست و به دنبالش استدلال های غیرمنطقی به نتیجه ای برسم و تفکری رو انتخاب کنم که در شرایط بهتری هرگز این کار رو نمی کردم!

دارم فکر می کنم که با این حساب بحث کردن دو نفر یا گروهی که به اصول یکسانی پایبند نیستند و از نظر استدلال های منطقی با هم هم خوانی ندارند٬ کار مسخره و بیهوده ایه!

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 10:26  توسط سمیه  | 

امروز عصر برای کاری رفته بودم به یکی از این ساختمان های کنار دانشکده. همین طور که داشتم می چرخیدم٬ از یکی از کلاس ها صدای زبان شیرین فارسی شنیدم! ظاهراْ کلاس آموزش زبان فارسی بود. از در پشتی که باز بود یه نگاه به کلاس انداختم. سه تا دانشجو بودند و داشتند یه جمله رو تکرار می کردند اون هم با لهجه ی افتضاح. اون قدر ذوق زده شده بودم که می خواستم همین طوری برم و بشینم که ناگهان استاد گرامی به صورت بلند و شمرده شمرده گفتند: خوب! تفاوت افعال ... و ...!!! من هم فقط تونستم با تمام وجود خنده مو نگه دارم و به سرعت از اون جا دور بشم!

سال اول که اومده بودیم تهران سر حرف زدن کلی مشکل داشتیم! خیلی از کلمه هایی که برای ما عادی بودند از نظر بقیه جزو کلمات دو معنایی و البته با معنی دوم "وقیح" بودند. البته تو ترکی هم از این کلمات وجود دارند ولی خوب نه به این گستردگی که تو فارسی (و البته در پایتخت!) وجود داره. یادمه کلی تلاش می کردیم که مثلاْ یه کلمه ی خاص رو از دایره ی لغاتمون حذف کنیم و بالاخره هم حذف شدند!

حالا فکر کنید یکی از این دانشجویان فرهیخته که کلی هم فارسی یاد گرفته بیاد تهران و شروع کنه به حرف زدن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 2:21  توسط سمیه  | 

شب از نیمه گذشته و من احتمالاْ تا سحر یکی به سر این ورقه ها و یکی به سر مبارک خودم بزنم! دفعه ی پیش مجبور شدم حدود ۲۰۰ بار این جمله ی احمقانه رو برای این نورچشمان بنویسم و جالب این که این سری هم بهبودی در نمودار نیروها حاصل نشده! خلاصه که به شدت با این کارتون های پی اچ دی اخیر احساس هم دردی می کنم!!!

زیرنویس:

یادش به خیر! اولین کسی که برامون طرز مرتب فکر کردن و مرتب حل کردن یه مساله ی دینامیک رو یاد داد وحید شاهر ضایی بود! سال دوم دبیرستان. امیدوارم که هم چنان شاد و خندان باشد و خاطره ی شمبلی غوز رو هم فراموش نکند!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 8:41  توسط سمیه  |