توی دهات ما(!) کلاْ همه جا موج "اوباما" پیچیده. البته جاهای دیگه هم تا اندازه ای هیلاری. چند روز پیش استادم داشت می گفت که احتمالاْ روابط ایران و آمریکا بعد از این انتخابات بهتر بشه. من هم در جواب گفتم که بهبود یک طرف کافی نیست. باید هر دو طرف یک رابطه تصحیح بشن. که البته با اوضاع فعلی امید زیادی به بهبود طرف ما نیست... به هر حال کسی نظر ما رو در مورد انتخابات آمریکا هم نخواهد پرسید. مثل این که تو این دور و زمونه جای نظر ما همیشه تو ته سطل آشغاله.
زیرنویس:
سابقه ی مشهوریت آدم ها برای من جالبه. این رو ببینید! یک پیک اولیه ی ناگهانی در اثر یک سخنرانی معروف در سال ۲۰۰۴ و به دنبالش پست Senator، یک سکوت 2 ساله و دوباره سر زبون افتادن تدریجی و حساب شده برای انتخابات بعدی! به هر حال این که رئیس جمهور بعدی آمریکا این موجود باشه اصلاْ دور از انتظار نیست. راستی این رو هم ببینید! یک خط صاف قبل از سال ۲۰۰۵. البته داده های مشابهی برای دوره ی اولی که آقای خاتمی رئیس جمهور شد وجود نداره. ولی به احتمال زیاد یه خط نزدیک به صفر مشابهی داشته. به نظر میاد که تو این کشور همیشه روی چهره های ناشناس میشه حساب کرد. شاید به این خاطر که تنها امید مردم ما اومدن یک اسطوره ست. که با اومدنش همه ی مشکلات ما یک شبه تموم بشن. مشکلاتی که اون قدر عمیقند که جز به دست همون اسطوره ی افسانه ای حل نخواهند شد.
من از موسیقی چیزی بیش تر از اسم نت ها نمی دونم! ولی میشه گفت موسیقی دوست دارم و خیلی گوش میدم. امروز یه نکته ی جالب در مورد موسیقی به ذهنم رسید که شاید خیلی چیز بدیهی ای باشه. به هر حال موسیقی تخصص من نیست!
به نظر میاد که صداهایی که توی یک موسیقی خاص شنیده میشه رابطه ی نزدیکی با شغل و صداهای روزمره و حتی طبیعت اون منطقه داشته باشه. می خوام بگم که موسیقی یه نوع تکامل یافته ای از صداهاییه که آدم در روز می شنوه و البته یه آدم هنرمند باید پیدا بشه و این صداها رو به هم بچسبونه و ملغمه ی زیبایی از این نواها درست کنه.
برای مثال٬ موسیقی سنتی ایران با ضرب های زیاد و پشت سر همی که داره آدم رو به یاد صداهایی میندازه که تو بازار مسگرها می شنوه. یا صدای جرس از کاروان شتری که داره از بیابون می گذره. این ضرب ها تو موسیقی آذری پررنگ تر هستند. نمی دونم معادل این پررنگ بودن تو موسیقی چیه! ولی اگه یه آهنگ آذری گوش داده باشید حتماْ منظورمو می فهمید. شاید این صداها آدم رو به یاد دشت های وسیع و دامنه های سبز با یه گله ی بزرگ گوسفند که صدای زنگوله هاشون تو هم می پیچه بندازه.
راستش صداهایی که تو موسیقی کلاسیک غرب وجود داره هیچ وقت برام قابل هضم نبود! ولی الان دارم احساس می کنم که این صداها با طبیعت سبز این جا و به طور کلی کشورهایی که به عنوان غرب می شناسیم بی ارتباط نباشه. صداهای ممتد در زمینه و قطع و وصل شدن های ناگهانی که آدم رو به یاد صداهای یه جنگل پردرخت میندازه. صدای آبشار. صدای پرنده ها. و حتی گاهی صدای تبر!
الان که دارم اینو می نویسم بیرون داره برف میاد. اولین برف رویت شده توسط شخص بنده در بلاد کفر! راستی این ها هم برفشون سفیده!
رویداد عاشورا از نظر من (که البته هیچ اصراری به درست بودنشون ندارم!) یک اتفاق بسیار بزرگ و باشکوه و در عین حال خیلی ساده بوده. بزرگ و باشکوه چون یک حرکت انقلابی بود که با وجود سرکوب شدن و شکست کامل٬ تا قرن ها نمادی برای آزادگی و اعتراضات مردمی و در یک کلام تلاش برای از بین بردن قدرت ظالم شد (البته در دنیای شیعه). و ساده از این لحاظ که پیام خیلی روشن و واضحی داشته و این پیام چیزی نیست جز فریاد در برابر ظلم.
و تراژدی کشته شدن این لشکر انسان های آزاده راه رو برای داستان و اسطوره سازی باز می کنه. به نظر من (که البته باز هم تاکید می کنم که اصراری به درست بودنش ندارم!) یادآوری رویداد عاشورا برای نسل فعلی ما که روحیه ی انقلابی رو داره از دست میده خیلی مهمه. البته دقت کنید که منظورم روحیه ی "انقلاب اسلامی!" نیست. منظورم روحیه ی ظلم ستیزی به جای مثلاْ صاف کردن دماغه!
حداقل تا اون جایی که حافظه ی من اجازه میده٬ تبلیغ عاشورا به دست روحانیت بوده. که البته نتیجه ای جز جلز ولز کردن برای دست بریده و گلوی تیر خورده و خیمه ی آتش زده(!) نداشته. کاش بشه یه فرهنگ جدید و بهتر رو برای یادآوری این روز رواج داد و هر سال به جدیت دنبالش کرد. فکر کنم اگه چیز خوبی باشه٬ حداقل خودمون و دور و بری هامون تو این ماه احساس بهتری داشته باشیم.
البته خوب من یه ایده ی خیلی جالب رو میشناسم که در حوزه ی خودش واقعاْ بی نظیره. *
امروز یه چیز خیلی هیجان انگیز یاد گرفتم به نام air quotes ! البته قبلاْ هم چند بار این حرکت محیرالعقول رو از این آمریکایی ها دیده بودم ولی به حساب یه حرکت لوس و بی مزه مثل بقیه ی کارهاشون میذاشتم. ولی امروز فهمیدم که در پس این حرکت مسخره چه ایده ی جالبی نشسته! به نظر میاد آمریکایی اون قدرها هم که به ما یاد داده میشه خرفت نیستند!
راستش خیلی خوشحالم که امسال برای اولین بار ماه محرم رو ایران نیستم! همیشه از این ماه نفرت داشتم. با اون سایه ی نحسی که با اولین روزش همه جا می افتاد. تو کوچه و خیابون. تو تلوزیون. تو کلاس درس و حتی تو قیافه ها و لباس مردم! خوش حالم که امسال نمی بینم آدم هایی رو که عربده های وحشیانه می کشند و خودشونو مخلص و نوکر و بنده و حتی سگ کسانی می دونند که احتمالاْ می خواستند بگن که انسان باید آزاده باشه! و تصویرهای هر از چند گاه سکسی(!) از دست و پا و چشم و لب و لوچه و قربون صدقه هایی که بیش تر از همه آدم رو یاد متلک های الوات دروازه غار میندازه. خوش حالم که دیگه مجبور نیستم تو تاکسی صدای زجرآور نوحه گوش بدم و نصف شب با صدای نحس سنج و تبل های یاماها از خواب بپرم. یا راه به راه داستان های تخیلی و لعنت های عجیب و غریب و شباهت های "مسئولین نظام" با اصحاب کربلا رو بشنوم. و خوش حالم که امسال این ماه این قدر نفرت انگیز و تهوع آور برام شروع نشد.
این قوم بی نزاکت هیاهوگر سرنوشتی جز نابودی نداره! تو تاریخ این کشور خیلی ها اومدند و رفتند. روزی می رسه که دوره ی این ها هم تموم میشه!
بعد از مدت ها سلام!
طبق معمول صدای منو از دورهام می شنوید. هوای این جا هم سرد شده ولی ما هم چنان پر و پا قرص ریشه هامونو تو این زمین یخ زده می گسترونیم! دوباره نوشتنو از سر می گیرم. البته همون سبک قبلی و باز هم روزمره ها و جرقه های ذهنی و گاهاْ غر زدن ها که البته آشنایی دارید!