فردا امتحان دارم. ایام امتحانات همیشه فصل زرشکی من بوده. که البته هیچ همبستگی ای با هم ندارند و شاید بیش تر تصادف و شاید سرنوشت عجیب من...
فقط اومدم بگم که دیگه نمی نویسم. باز هم مثل همیشه نمی دونم تا کی. شاید یک هفته. شاید هم یک سال! راستش دلم می خواد مدتی دور از هیاهوی کلمات (با همون ادبیات نوشته ی قبلی که پاکش کردم!) به صدای درونم گوش کنم. صدایی که قالب کلمات رو به خودش نمی گیره و این روزها عجیب منو با خودش می بره. به دنیایی که همه چیزش واقعیه و زودباور... اول اعتراف. بعد هم روزه ی سکوت! مسیحی خوبی میشم!
شاد باشید.
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 10:28  توسط سمیه
|
جدیداْ بحث فوتبال خیلی داغ شده. سر انتخابات فدراسیون و این حرف ها. من اصولاْ فقط موقع جام جهانی فوتبال تماشا می کنم! بیش تر از اسم بازیکنان برزیل و ایتالیا و البته زین الدین زیدان(!) هم اطلاعات فوتبالی ندارم. هیچ علاقه ای هم به کسب این اطلاعات ندارم و هیچ وقت کشته مرده های فوتبال رو درک نکرده م! ولی نکته ی جالبی که وجود داره اینه که این بحث ها در مورد مسائل حاشیه ای اون قدر برای یه عده حیاتی و مهمه که مطمئنم به هیچ وجه نگاه های تمسخرآمیز ما که خارج گود هستیم براشون قابل هضم نیست! در واقع به نظر من و حداقل چند نفری که دور و برم هستند٬ دعوای به این گستردگی سر فوتبال خیلی خنده داره! دارم به این فکر می کنم که احتمالاْ بحث های سیاسی و دعوا سر حکومت هم برای یه عده ی دیگه همین حالت "مضحک بودن" رو داشته باشه!
+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 16:26  توسط سمیه
|
استاد می فرمایند:
مسیحیان چیزی به نام اعتراف دارند که اون ها رو از بدی گناه پاک می کنه. شاید درست مثل اعتراف قبل از امتحان یه دانشجو پیش هم کلاسیش که درس رو بلد نیست. برای این که دوستش آرومش کنه و بگه که نه تو بلدی! ولی در واقع این طور نیست. اعتراف عاشق پیش معشوق هم رسم همیشه ی روزگار بوده. فقط برای این که معشوق هم جرات اعتراف به عشقش رو داشته باشه و راه وصال هموارتر بشه.
مسلمانان اعتراف به گناه رو یک گناه کبیره می دونند و عرفا اعتراف به عشق رو کشتن عشق.
زیرنویس:
این روزها همه ی اجزای زندگیم به موازات هم پیش میرن. درسم. گناهم و عشقم...
+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 15:10  توسط سمیه
|
من ... ام. من خیلی ... ام. من خیلی خیلی ... ام. من خیلی خیلی خیلی ... ام. من خیلی خیلی خیلی خیلی ... ام. من ...
زیرنویس:
صد بار از رو نوشته ی بالا بنویس تا یادت باشه ... بازی از خودت درنیاری.
+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 14:32  توسط سمیه
|
در ادامه ی یادداشت قبل:
ورود یک تفکر دینی جدید به یک جامعه دست کمی از یک انقلاب نداره. همه چی باید عوض بشه. و مهم تر از همه فرهنگ و تمدنی که مردم بهش عادت کرده ند هم باید عوض بشه. همه ی این ها رو به این اضافه کنید که معمولاْ ورود یک دین به یک جامعه خیلی هم جریان روشنفکرانه ای نداشته! و حداقل در مورد ادیان بزرگ تاریخ همراه با جنگ و خونریزی بوده. بنابراین احتمالاْ اکثریت مردم تمایل درونی برای پذیرفتن این تفکر جدید دینی رو نداشته ند. همین طور فرهنگ و آداب جدید که احتمالاْ سنخیتی با روحیه ی مردم و بافت جامعه و حتی آب و هوا(!) نداشته. بنابراین تنها تفکر دینی ای می تونه نفوذ و گسترش پیدا کنه که علاوه بر داشتن تفکرات جذاب٬ قابلیت ریخته شدن در قالب سنت های مختلف رو داشته باشه.
مطمئنم که همه مون می دونیم که اسلام توسط یک جنگ وارد ایران شد. من زیاد روی چیزهایی که تو کتاب تاریخ راهنمایی خونده م اعتماد نمی کنم! به نظرم همه چیز درست مثل حمله ی آمریکا به عراق می مونه! به بهانه ی آوردن "دموکراسی" به این کشور و در واقع برای به دست آوردن منافع مهم تر از دموکراسی! من به هیچ وجه نمی تونم قبول کنم که مردم ایران در اون زمان با یک جنگ قلباْ مسلمان شدند. دوست دارم بیش تر در این مورد مطالعه کنم. ولی چیزی که به نظر میاد اینه که ایرانیان مجبور بودند دین اسلام رو انتخاب کنند. چون بعد از جنگ٬ ایران تحت حکومت اعراب بود. و منطقیه که حکومت برای تقویت خودش تمام فرهنگ رایج کشور رو که به نوعی ریشه ی غیر اسلامی داشته از بین ببره.
ولی چیزی که مسلمه اینه که فرهنگ ایرانی به هیچ وجه با فرهنگ اعراب که به اسم اسلام وارد ایران شده بود جور در نمیومد. به هر حال حداقل تاریخ نشون میده که ایرانی ها خیلی متمدن تر از اعراب بوده ند. حتی اگه از تخت جمشید و باقی قضایا صرف نظر کنیم(!) حداقلش اینه که ایرانی ها سال ها خداپرست بودند و اعراب سال ها بت پرست! بنابراین به طور قطع سنت ها و فرهنگ اعراب که به اسم دین اسلام وارد ایران شد٬ بدترین اتفاقیه که برای فرهنگ ایرانی افتاده.
ادامه دارد...
+ نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 13:44  توسط سمیه
|
من هیچ تخصصی برای اظهار نظر در مورد ادیان ندارم. چون برای حرف زدن در این مورد باید اطلاعات کافی و جامع در مورد ادیان داشته باشی که من ندارم! ولی خوب این حرف ها رو به عنوان پاسخی به سوالات ذهنیم می گم که به هیچ وجه ادعا نمی کنم درسته! ولی دوست دارم نظرات شما رو هم بدونم:
اول از همه من دین رو به عنوان یک روش تفکر در مورد ماوراء تعریف می کنم که مستقل از تمام تفکرات ماورائی موجود در بطن یک جامعه٬ به صورت ناگهانی توسط یک شخص خاص به نام رهبر دینی ارائه میشه. و تصور هم بر اینه که این رهبر دینی به نوعی با ماوراء ارتباط داره و مهم ترین کاری که انجام میده همون تغییر پایه ی تفکر ماورائی جامعه ست.
چیزی که فکر کنم همه قبولش داریم اینه که عقاید ماورائی در تمام مسائل زندگی روزمره تاثیر میذاره. همین طور تو فرهنگ و آداب و سنت های یک جامعه. بنابراین وقتی افراد یک جامعه برای اولین بار با یک تفکر انقلابی مواجه میشن مجبور هستند که تمام ریزه کاری های زندگیشون رو تغییر بدند. برای همین به نظر میاد که یک دین جدید برای این که در همون ابتدای کار طرفدارانش رو از دست نده٬ سعی می کنه که سنت های جدید رو بر اساس همون سنت های رایج جامعه ارائه بده. به عبارتی تمام نمادها و سنت ها سر جای خودشون می مونند و تنها چیزی که عوض میشه شکل نگاه کردن و معنا دادن به اون هاست. مثلاً دین زرتشتی که بیش تر نمادها و سنت هاش رو از میترائیسم گرفته. یا حتی اسلام که به وضوح میشه ردپای فرهنگ عرب رو در قوانین و آیین هاش دید.
به نظر من تا این جای کار هیچ مشکلی نداره و خیلی هم خوبه. ولی مشکل دقیقاً از جایی شروع میشه که تفکرات یک دین به یک جامعه ی دیگه وارد میشه و تمام فرهنگ و سنت های جامعه رو به همراه دین و "به اسم دین" به خورد جامعه ی جدید میده.
ادامه دارد...
+ نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 1:46  توسط سمیه
|
من واقعاْ لذت می برم وقتی می بینم که دوست ایرانیم وقتی منو می بینه به جای "سلام" میگه "های". به هر حال "سلام" یه کلمه ی تروریستیه و جلوی بر و بچس خوب نیست. البته یه آپشن دیگه مثل "درود" هم هست که دیگه زیادی لوسه!
زیرویس:
دوستان اعتراض کرده بودند که کلمه هایی که به کار می بری زیادی خشنه! بنابراین بعد از این به جای "حالم به هم می خوره" میگم: "لذت می برم"!
+ نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 0:57  توسط سمیه
|
تو دانشگاه های آمریکا چیزی که معمولاْ زیاد تو چشم می خوره٬ لباس های با آرم اون دانشگاهه! دانشجوها معمولاْ لباس های خیلی ساده رو که اسم دانشگاه روش نوشته شده و از فروشگاه های دانشگاه میشه خرید می پوشند. بعضاْ لوگوهای خیلی جالبی هم به چشم می خوره که مثلاْ از یه نماد (مثل دیو آبی blue devil که نماد دانشگاه ماست) استفاده کرده ند.
داشتم به لباس هایی که سال ها تو دانشگاه های ایران دیده م فکر می کردم. دانشگاه اگه روی نپوشیدن یه سری لباس های خاص و زدن یه سری تیپ های خاص دیگه (که من شدیداً با احمقانه و مضحک دونستنشون موافقم!) حساسه، می تونه روی تولید لباس های جالب با لوگوهای جالب فکر کنه. طوری که دانشجو با پوشیدن این لباس ها واقعاً احساس کنه که زیر مجموعه ای از یه دانشگاهه، نه عضو یه گروه موسیقی هوی متال در حال اجرای یک اثر هنری! البته لطفاً برای اولین بار هم که شده از لوگوی فارسی استفاده کنید تا حداقل یه بار تو زندگیمون یه نوشته ی فارسی روی یه لباس ببینیم!
زیرنویس:
تا حالا فکر کردید که چرا نوشته های روی لباس هایی که تو ایران تولید میشن، انگلیسی هستند؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 9:4  توسط سمیه
|
یه سری دیگه از آدم هایی که حالمو به هم می زنن کسانی هستند که تنها چیزی که اون ها رو به یاد "وطن" میندازه٬ قورمه سبزی و کباب کوبیده ست.
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 14:31  توسط سمیه
|
دارم به این نتیجه می رسم که دین (با تعریف ها و مرزهای فعلی) خیلی چیز مزخرفیه. شما فقط در نظر بگیرید که بیش تر جنگ هایی که در طول تاریخ و حتی در حال حاضر داره اتفاق میفته موضوعیت دینی داره. در واقع اگه به همه ی جنگ هایی که دور و بر کشورمون اتفاق میفته نگاه کنیم خیلی ساده به دعوای سنی ها و شیعه ها و این که بالاخره بگیم حضرت عمر یا خاک تو سر عمر مربوط میشه.
ادیان همیشه با ادعای آزادی بخش بودن مردم رو به سمت خودشون دعوت کرده ند. ولی دقیق تر که نگاه کنی همه چیز درست مثل تبلیغات یه انتخابات تو ایران می مونه! همه بهترینند و برای اثبات بهترین بودن بقیه رو به لجن می کشند.
مسلمان ها از یهودی ها طلب کارند٬ چون پیامبرشون رو یهودیان اذیت کرده بودند. به خاطر همین یا ازشون پول می گیرند یا بیرونشون می کنند. مسیحیان هم از یهودیان متنفرند چون عیسی رو یهودیان به صلیب کشیدند. مسلمانان مسیحیان رو نجس می دونند چون اعتقاد به تجسم دارند. تازه خداشون هم سه تاست. پس مشرکند و هر مشرکی هم نجسه. یهودیان هم چشم دیدن مسلمان ها و مسیحی ها رو ندارند چون همه دسیسه کرده ند و اون ها رو از سرزمینشون انداخته ند بیرون!
به نظر میاد این نفرت اون قدر تو وجود بشر ریشه دوونده که دیگه به ندرت یادمون میاد که اصلاً از اول دعوا سر چی بوده!
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 2:52  توسط سمیه
|
من منتقد سینما نیستم! ولی از فیلم خوب خیلی خوشم میاد. به نظرم درست نیست این که بعضی ها میگن سینمای ایران به خاطر محدودیت های موجود در ارائه٬ پیشرفت کرده. سینمای ایران قبل از انقلاب محدودیت نداشت. ولی خوب هم فیلم گاو و سوته دلان و آقای هالو رو داشتیم٬ هم ...!
شاید نکته ی مهم اینه که سلیقه ی عمومی با یک انقلاب از "..." به "گاو" تغییر نکرده!
+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 3:29  توسط سمیه
|
ما ایرانی ها کلاْ موجودات پیچیده ای هستیم. پیچیده ی ساده هم نه. پیچیده ی پیچ در پیچ! اگه بخوام خلاصه کنم خروجی رفتارمون اینه که اصلاْ رفتار اجتماعی بلد نیستیم. با دموکراسی و حقوق زن و مردم سالاری دینی و حتی بی دینی هم هیچ اتفاقی برامون نمی افته!
متاسفانه نمی دونم چرا بچه هایی که میان این جا بهتر که نه٬ پیچیده تر و غامض تر میشن. مثلاْ بارها شده که من یه کار کوچیک برای کسی انجام داده م. هیچ انتظاری هم در قبال این کارم ندارم. ولی خداییش دیگه خیلی بی ادبیه که سرتو بندازی پایین یه "ممنونم" خشک و خالی هم نگی! البته مسلمه که من نه با تشکر این موجودات عمر جاودانه پیدا می کنم و نه با بی اعتناییشون از اوج به حضیض می افتم! فقط خیلی ساده: این کارها واقعاْ بی کلاسیه!
یا مثلاْ فرض کنید که من از دو ماه پیش هی برای چند نفر پیغام پسغام می فرستم که تعطیلات رو چی کار می کنید. برنامه تون چیه و این حرف ها. همه متفق القول برنامه ی خاصی نداشتند و موافق بودند که اگه من برنامه ای بریزم بیان و " مواظب خودت باش. بوس!" ولی دیروز که یه سری برنامه ریزی نمودیم متوجه شدم که بیش تر از نصف این آدم ها بلیط مسافرتشون رو هم گرفته ند! فقط خیلی ساده: این کارها واقعاْ بی کلاسیه!
+ نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 23:31  توسط سمیه
|
یه چیز دیگه که خیلی لجمو در میاره این دختر محجبه های ایرانی (و البته با حجاب سبک لبنان!) هستند که اول married میشن بعد میان US !
+ نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 7:53  توسط سمیه
|
گروه ما یه دانشجوی کره ای داره و دوتا ایرانی (من و سپهر). امروز جشن خداحافظی یکی از بچه های هندی گروه بود به نام شومیک که تازه دفاع کرده و برای پست داک داره میره نیویورک. شومیک کلاْ شوخی زیاد می کنه. امروز وسط شوخی های آخرش به استاد گفت که اگه یه دانشجو از سوریه هم بگیره٬ یه گروه کامل axis of evil * خواهد داشت! همه خندیدند. و من هم کاملاْ مجاب شدم که تمام مردم دنیا صرف نظر از مکان تولدشون قدرت تشخیص حرف های احمقانه ی سیاست مدارن و به تمسخر گرفتن این حرف ها رو دارند.
+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 22:38  توسط سمیه
|
امروز متوجه شدم که ما فیزیکی ها کلاْ موجودات بسیار شجاعی هستیم! تا حالا دیدین که یه ریاضی دان جرات کنه حتی اسم دلتای دیراک رو بیاره؟! اما ما پسرشجاع ها٬ پشت همه چی یه دلتای گنده میذاریم و تازه با اعتماد به نفس تمام ازش انتگرال هم می گیریم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 7:25  توسط سمیه
|
بیش تر از همه از این ایرانی هایی لجم می گیره که به ایران میگن ایران. ولی وقتی شور برشون میداره به ایرانی (و احتمالاْ به خودشون) می گن: ایروونی!
زیرنویس:
اگه گفتید ایده ی این نوشته رو از کدوم فیلم گرفته م؟!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 7:11  توسط سمیه
|
*
با تشکر از جناب دانا .
شما هم نصبش کنید و حالشو ببرید.
+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 5:48  توسط سمیه
|
دیروز داشتم به قیافه ی مردم و ربطی که به شخصیتشون داره فکر می کردم. به نظر من قیافه ی آدم ها تا یه سنی علی الاصول به شخصیتشون ربط نداره. ولی با بالا رفتن سن علایم شخصیت درونی روی چهره دیده میشه. به عبارت دیگه اعتقاد دارم که در طول زمان شخصیت ماها روی قیافه ی مادرزادیمون که خارج از انتخاب ما بوده تاثیر میذاره. مثلاْ قیافه ی یه آدم میان سال که شخصیت مثبت و متعادلی تو زندگیش داشته با قیافه ی یه آدم انگل و دزد خیلی فرق می کنه. حالت چشم ها٬ رنگ صورت٬ هیکل متناسب یا وارفته و خپل و حتی وجود آرامش یا ترس روی صورت این افراد می تونه تا حدی در مورد شخصیتشون به ما اطلاعات بده.
ولی چیزی که برام جالبه اینه که بیش تر افرادی که در سن پایین هستند به راحتی می تونند شخصیتشون رو پشت قیافه شون قایم کنند! حداقل برای خود من خیلی اتفاق افتاده که وقتی برای اولین بار کسی رو با همه ی حرکات و حرف هاش می بینم در مورد شخصیتش یک قضاوت اولیه می کنم که بعد از مدتی این قضاوت اولیه به طور کلی عوض میشه!
و واقعیت تلخی که وجود داره اینه که قیافه ی من جزو اون دسته ای هست که به هیچ وجه با شخصیتم هم خوانی نداره! یعنی تقریباْ تمام کسانی که منو برای اولین بار می بینند تصور می کنند که یه دختر خیلی سوسول با احساسات و عواطف عمیق دخترانه(!) هستم. و خوب این کاملاْ مخالف اون واقعیتیه که در درون من وجود داره. و من شدیداْ دنبال یه راه حل عملی برای این دید غلط اولیه هستم.
خوب حالا فرض کنید که من رفته م پیش یه جراح پلاستیک و ازش می خوام که مثلاْ یه غوز روی بینیم بذاره چون به نظرم این طوری بیش تر به شخصیت واقعیم نزدیک میشم. فکر کنم هیچ دکتری حداقل به خاطر سابقه ی کاری هم که شده این کار رو نکنه. این روزها مردم به راحتی حاضرند عروسک درونی شون رو پیدا کنند و قیافه شونو به این عروسک درونی نزدیک کنند. ولی کسی حاضر نیست به اسب درونی٬ به عقاب درونی٬ به لاک پشت درونی و حتی به گوزن درونی توجه کنه...
+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 2:28  توسط سمیه
|
ظاهراْ یه سریال جدید به نام "شهریار" داره از شبکه ی ۲ پخش میشه که مربوط به زندگی شاعر معروف ما میشه! فقط اسم کارگردان کافیه تا این سریال رو تا آخر دنبال کنم! البته خوشحالم که کارگردانی این سریال به رسم دیرین صدا و سیما به دست جناب فخیم زاده نیفتاده!
معروف ترین شعر ترکی شهریار "حیدربابایه سلام" هست که حتماْ همه تون یه قسمت هایی شو شنیدین! ولی من همیشه عاشق یه شعر زیبای دیگه ش به نام "خان ننه" بوده م. داستان مرگ مادربزرگ شهریار که رابطه ی عاطفی عمیقی با هم داشتند و ابراز عشق درونی شهریار به مادربزرگش موضوع این شعر بلند و بسیار زیباست. آخرین بند این شعر رو این جا می نویسم:
خان ننه آمان نولیدی
بیر اوشاغلیغی تاپایدیم
بیرده من سنه چاتایدیم
سنیلن قوجاقلاشایدیم
سنیلن بیر آغلاشایدیم
یئنیدن اوشاق اولورکن
قوجاغیندا بیر یاتایدیم
ائله بیر بهشت اولارسا
داها من اؤز آللاهیمدان
باشقا بیر شئی ایسته مزدیم...
+ نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386ساعت 1:59  توسط سمیه
|
نکته ی جالبی که وجود داره اینه که شما هیچ وقت یه دختر چینی رو با یه پسر هندی نمی بینید. یا حتی یه پسر سیاه پوست رو با یه دختر روسی.
زیرنویس:
وقتی کوچیک بودم به موهام خیلی می نازیدم. چون مادرم وقتی می خواست لوسم کنه٬ منو "دختر مو طلایی!" صدا می کرد.
+ نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 8:51  توسط سمیه
|
از دیروز تعطیلات Thanksgiving ما شروع شده. تو campus پرنده پرنمی زنه. جون می داد برای عکاسی از فصل زیبای پاییز. که اعتراف می کنم این اولین پاییزیه که این قدر همه جا برام رنگینه. البته ظاهراْ این رنگ های منحصر به فرد مربوط به کل آمریکای شمالی میشه. یک بازه از رنگ زرد تا قرمز و به نظر ناشمارا!
تو شام شکرگزاری خانواده دور هم جمع میشن و بوقلمون می خورن! من همیشه فکر می کردم که این یه مراسم مذهبیه. ولی در واقع این جشن برای بزرگ داشت اولین ورود اروپاییان به این سرزمینه. یه جورایی شکرگزاری برای پیروزی و شروع تمدن جدید در آمریکا. *
استادم امروز منو دعوت کرده بود خونه شون که البته من با پررویی تمام گفتم که نمیام! دوست ندارم به همه توضیح بدم که از گوشتی که شما می خورید٬ نمی خورم. ضمن این که وقتی غذایی رو که نمی دونم از چی درست شده برام میارن٬ دچار استرس میشم و اشتهام هم از کف میره! خیلی راحت بگم که من گوشت ذبح نشده نمی خورم. به هیچ وجه. هیچ دلیل فلسفی پیچیده ای هم نداره. به همون دلیل ساده و سنتی و شرقی ای که روسری سر می کنم! به هر حال این جا کلی گیاه خواریسم(!) رواج داره. همه شون هم سر و مر و گنده و لپ گلی هستند!
زیرنویس:
امروز داشتم به یکی از دوستام می گفتم که تا حالا همیشه روسری سرم بوده ولی شاید اولین جایی که روسریمو از سرم بردارم٬ میدون هفت تیر باشه٬ تو یه تجمع برای...
+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 0:53  توسط سمیه
|
حتماْ تا حالا یه چیزایی در این مورد شنیدید! یکی از خنده دارترین خبرهاییه که آدم می تونه تو همه ی عمرش بشنوه! من کاملاْ به دنیای غرب حق میدم که اسلام رو به عنوان ... اصلاْ ولش کنید!
ولی یادمون باشه که خیلی از همین عقاید و باورها که برای خود ما عادی شده ند وجود دارند که برای مردم خارج از گود خنده دارند. خنده دار برای همه ی زجری که ما برای خودمون ساخته یم و می سازیم. به اسم دین و به خاطر هیچ و پوچ.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 8:1  توسط سمیه
|