هنوز هم آدم ها دو دسته ند: اون هایی که وقتی می خندند طرف راست صورتشون چال میفته و مابقی! ...
هنوز هم آدم ها دو دسته ند: اون هایی که وقتی می خندند طرف راست صورتشون چال میفته و مابقی! ...
همیشه همین طور بوده. هوا که شروع می کنه به سرد شدن٬ فصل برزخی من هم شروع میشه...
کل روابط پدر پسری رو به دو دسته میشه تقسیم کرد. اولی محمدرضا شجریان گونه٬ و دومی حبیب گونه. در نوع اول پسر رفته رفته شبیه پدر میشه و در نوع دوم برعکس!
البته نوع دیگری هم وجود داره که تو ایران متداول نیست. و در اون اگه پدر فوتبالیست بود٬ پسر خواننده میشه و اگه پدر خواننده بود٬ پسر فوتبالیست میشه!
دیروز داشتم تو google earth نقشه ای اسرائیل و دور برش رو می دیدم. راستش چند تا چیز بود که نظرمو به خودش جلب کرد.
اولیش تعداد نسبتاْ زیاد خطوط مرزی بود که هر کدوم مربوط به یک آتش بس یا یک توافق نامه می شد. به نظر من این خطوط و تاریخچه ای که روی هر کدوم بود درد و رنجی رو که مردم این نواحی در این مدت نسبتاْ طولانی کشیده ند رو می تونست نشون بده. از طرفی شکل و گستردگی غیرعادی این خطوط به وضوح آدم رو متقاعد می کنه که اسرائیل مثل یک نطفه شروع شده و کم کم رشد پیدا کرده. و البته نه با تمدن چندین هزار ساله. فقط با یک تاریخ صد ساله ی پر از جنگ و خونریزی...
دومین نکته تفاوت آشکار بین تاسیسات شهری در دو طرف خط بود. که البته این تفاوت رو تو شهری مثل بیت المقدس (اورشلیم) میشد دید. حالا این تفاوت می تونه مربوط به تخریب هایی باشه که کشور اسرائیل در این قسمت شهر انجام داده و احتمالاْ میده و یا مربوط به اپیدمی عقب ماندگی در کشورهای اسلامی. و البته میشه درک کرد که وقتی تکنولوژی در دو طرف این خط یکسان نیست٬ نتیجه ی رقابت سنگ و گلوله همین اوضاع فعلیه!
نکته نهایی و جالب تر اینه که من همیشه تصور می کردم که بیت المقدس در قسمت اسرائیل نشین قرار داره٬ ولی نقشه به طور مشخص نشون میده که این ساختمون در قسمت مسلمان نشین این شهر قرار داره. بنابراین درگیری مسلمان ها و یهودیان در این منطقه که بارها تو تلوزیون ایران دیده م (اگه درست باشه) به وضوح نشون میده که این اسرائیلی ها هستند که دارند به حقوق فلسطینی ها تجاوز می کنند.
من از اسرائیل و فلسفه ی نژادپرستانه ای که باعث به وجود اومدن اون شده خوشم نمیاد. همین طور از تمام جنایاتی که توسط ارتش این کشور انجام شده و انجام میشه و احتمالاْ با روند فعلی انجام خواهد شد. از طرفی دارم به این فکر می کنم که یک "کشور" چه طور به وجود میاد. یا یه قدر جلوتر بریم. مرزهای هر کشوری چه طور تعیین شده ند؟ جز این نیست که با جنگ های احمقانه و کشتار مردم بی گناه؟ اگه این طوری به قضیه نگاه کنیم کشور ما هم در گذشته دست کمی از اسرائیل نداشته. ولی مهم اینه که الان دیگه این تفکر رو نداریم و حداقل ادعا می کنیم که همسایه های ایران می تونند آسوده باشند٬ چون هیچ تجاوزی به کشورشون نخواهد شد.
دارم به این فکر می کنم که آیا میشه با قبول همین مرزها٬ با قبول همین اسم های روی نقشه٬ و با قبول تمام اشتباهاتی که یهودیان و مسلمانان در این مدت مرتکب شده ند این آتشی رو که دودش چشم خیلی ها رو کور کرده خاموش کرد؟
یکی از مشکلات مهمی که این جا وجود داره اینه که استادت اون قدر باهات صمیمیه و اون قدر کارش رو درست و سر وقت انجام میده که دیگه نمی تونی نصف وقتت (در بهترین شرایط) رو به نق زدن همراه شاگرد دیگه ی استاد بگذرونی و رفتار استاد عزیز رو از زوایای مختلف تجزیه و تحلیل کنی. اینه که مجبور میشی تمام وقت بشینی و کارت رو انجام بدی!
انگلیسی من بد نیست. ولی اون قدر هم خوب نیست که با اعتماد به نفس کامل حرف بزنم و مثل گذشته نطق های مفصل و هیجان انگیز(!) ایراد کنم. به هر حال این اوایل لهجه داشتن اجتناب ناپذیره و باعث شده که اعتماد به نفسمو برای حرف زدن از دست بدم. از طرفی همون طور که قبلاْ هم گفته بودم این دور و برها زیاد ایرانی نداره و چند تایی هم که هستند نسل دومی اند و حتی فارسی حرف زدن رو درست و حسابی بلد نیستند. در نتیجه تقریباْ هیچ هم صحبتی ندارم و حتی بعضی وقت ها میشه که چند روز پشت سر هم صدایی ازم درنمیاد! دارم فکر می کنم که اگه همین طور ادامه پیدا کنه احتمالاْ ماهیچه های مربوط به تارهای صوتیم دچار تحلیل بشن!!!
این اواخر همه ش خواب می بینم که برگشته م ایران و خودمو تو لوکیشن های مختلف و با آدم های مختلف می بینم. حتی کسانی رو که سال هاست ندیده م هم تو خواب می بینم. همیشه هم خوابم یه جور تموم میشه: همین طور که دارم با آدم های دور و برم حرف می زنم و می خندم، یهویی یادم میفته که ویزام یک بار entrance بوده و دیگه نمی تونم برگردم دانشگاه! در همین حال با اضطراب فراوان از خواب می پرم. بعد از این که ضربان قلبم به حالت عادی برگشت تازه احساس گناه می کنم. از این که کابوسم به جای دوری از خونه٬ وحشت از دوری از دانشگاه بوده...!
به هر حال گذشته از همه ی این حرف ها و دلتنگی ها برای ایران، چیزی که مسلمه اینه که برای اومدن به این جا هزینه ی زیادی پرداخت کرده م. هزینه هایی که متاسفانه معنوی هستند و غیر قابل بازگشت. شاید همین هزینه ها من رو مقید به ادامه ی راهی کرده ند که فقط "گمان" می کنم درست باشه. و شاید کابوس های اخیرم هم نتیجه ی همه ی اون دغدغه ها و استرس ها و دودلی هایی باشند که در یک سال گذشته برای انتخاب این مسیر داشتم. که البته با یه time lag نسبتاْ طولانی تازه الان اومده ن سراغم!
این رو ببینید! اون تیکه ی مربوط به نظر استادش که بهش میگن "پروفسور" رو هم داشته باشید!
امروز صبح که داشتم محتویات باکسم رو برمی داشتم٬ خانم منشی آفیس ازم پرسید که تو مسلمان هستی؟ گفتم آره! بعد پرسید که حتماْ با اقوامت زندگی می کنی. من هم گفتم که نه تنها زندگی می کنم. بعد یهویی چشماش به اندازه ی دو تا هندونه ی بزرگ شد و یه پنج ثانیه همین جوری موند و بعد پرسید: والدین تو چه جوری اجازه دادند که تو تنها زندگی کنی؟!
کلاْ از قبل تصمیم گرفته بودم که تو این مواقع کوچه ی علی چپ رو انتخاب کنم! بنابراین من هم در مقابل چشمامو تا حد امکان گشاد کردم و گفتم: چرا که نه؟ یعنی شما اجازه نمی دید دخترتون تنها زندگی کنه؟(!!!)
نمی دونم چرا ما ایرانی ها علاقه داریم که خودمون رو خیلی بافرهنگ نشون بدیم. پدر و مادر من حتی قبل از ورودم به دانشگاه امکان زندگی و تصمیم گیری مستقلم رو به عنوان یه "دختر" بهم داده بودند. ولی این باعث نمیشه یادم بره که دخترهایی هم سن و سال من هنوز هم تو گوشه و کنار هستند که زندگی مستقل که سهله٬ حق دیده شدن رو هم ندارند. دخترهایی که تنها چیزی که از زندگی می فهمند قانون مالکیته. دخترهایی که اگه حتی پدر اجازه ی آزادی تفکر رو بده این جامعه ی بیمار کثیف با نگاه های منزجر کننده ش به زن٬ اجازه ی تنفس رو هم ازش خواهد گرفت.
من توانایی این رو دارم که از خودم به عنوان یک زن ایرانی در برابر این آمریکایی ها دفاع کنم. می تونم نظرشون رو در مورد زن ایرانی عوض کنم. می تونم بهشون ثابت کنم که بیش تر چیزهایی که می شنوند فقط تبلیغات رسانه ایه. ولی "واقعیت تلخ" هنوز سر جاشه...
ویندوزی که روی کامپیوتر من نصب شده تقریباْ سه چهار ماهه که آپ دیت نشده. یعنی هر وقت می خوام کامپیوترم رو آپ دیت کنم روی سایت پیغام میاد که نسخه ی جدیدی برای نصب روی کامپیوتر شما وجود نداره. این مدت زمان طولانی یه کم برام عجیبه!
آدم اول به این فکر می افته که اکانت یاهو شو حذف کنه. همه ی نرم افزارهای مایکروسافت رو هم از کامپیوترش برداره. یه طومار اینترنتی هم راه بندازه که حال این دو تا رو بگیره. بعد یادش می افته که خوب اکانت یاهو که مجانی بود و حذف و نگه داشتنش فرق زیادی به حال یاهو نمی کنه. نرم افزارها هم همه شون قفل شکسته و به عبارت دقیق تر دزدی بودند.
فقط مواظب باشیم که از هول حذف "..." از نقشه ی دنیا خودمون نیفتیم تو دیگ!
تو مدت نه چندان کوتاهی که این جا بوده م٬ موفق نشده م فلسفه ی زندگی این آمریکایی ها رو کشف کنم! در واقع به نظر میاد که اصولاْ چیزی به نام "فلسفه ی زندگی" نداشته باشند. خیلی راحت میان و میرن و ورزش می کنن و شوخی های بی مزه می کنن و مواظب چربی خونشون هم هستند. تفاوت شرقی ها با غربی ها رو تو جای هفتاد و دو ملتی مثل آمریکا خیلی راحت میشه دید. اعتراف می کنم تنها چیزی که باعث میشه با همه ی وجود از شرقی بودنم خوشحال باشم٬ همین قضیه ی "فلسفه ی زندگی" هست. فلسفه ای که حتی ساده ترین اتفاقات زندگی رو پیچیده و رمزآلود می بینه...
این هم آهنگ امروز (امشب؟!)
زیرنویس:
یکی از دوستان تماس گرفته بودند که چرا آهنگایی که میذاریی این قدر ضایع ست! در جواب باید بگم که سوال خوبیه!
راستی یادش به خیر یه زمانی یه بزرگی سوال فرموده بودند که: سلول بنیادین می دونید چیه؟!
نوشته ی امروز دکتر شیرزاد واقعاْ دردناک بود... دردی به روی دردهای دیگر. زخمی به روی زخم های دیگر...
من تازه فرق ایرانی ها رو با آمریکایی ها و چینی ها کشف کرده م! :
آمریکایی ها اصولاْ با مجسمه عکس نمی گیرند! چینی ها جلوی مجسمه گارد می گیرند و وانمود می کنند که مجسمه همین الانه که یه ضربه ی فنی ازشون دریافت کنه! ایرانی ها هم یا مجسمه رو بغل می کنن یا ادای مجسمه رو درمیارن!
فکر کنم من دارای نوعی ژن جهش یافته و غیرعادی باشم! از این جهت که برخلاف مردم عادی کلاْ از استاد پروژه هام خوشم میاد. و اگه کسی بگه بالای چشم استادت ابرو واقع شده درجا قاطی می کنم و حسابشو میذارم کف دستش! به نظرم واقعاْ یه مورد حاد و اورژانسیه. نه؟!
اگر این اتفاق نمی افتاد احتمالاْ تاریخ ایران در حدود ۳۰ سال گذشته بسیار متفاوت می شد.
دارم به صورت جدی به این حجم کاری که به عنوان یه دانشجو دارم فکر می کنم. احتمالاْ بعد از فارغ التحصیلی به عنوان یه محقق و استاد دانشگاه کار کنم. حالا فرض کنیم که من تا اون موقع ازدواج کرده باشم و بخوام که بچه هم داشته باشم. با روند فعلی به صورت قطع من وقت بزرگ کردن و تربیت این بچه رو نخواهم داشت. سپردن بچه به یک پرستار رو هم احمقانه ترین روش تربیت یه بچه می دونم. بنابراین چند راه بیش تر باقی نمی مونه:
اول این که اصولاْ ازدواج نکنم. دوم این که شوهرم به اندازه ی خودم سرش شلوغ نباشه و وقت بزرگ کردن و تربیت بچه رو داشته باشه. و مهم تر از همه قبول کنه که مسئولیت بزرگ کردن بچه رو به عهده بگیره. بنابراین موقع ازدواج باید این فاکتورها رو در نظر بگیرم. و در نهایت این که از الان خودمو عادت بدم که با زمان کمتری به راندمان فعلی کارم و یا حتی بیش تر برسم. به این صورت که یه سری فعالیت اضافی و البته مفید و سرگرم کننده برای خودم در نظر بگیرم که به ناچار مقداری از وقتمو بگیره.
ترجیحاْ روی مورد سوم می خوام کار کنم.
واقعاْ از دست این برنامه ی مزخرف "چارخونه" ناراحتم. به هر حال چه با قصد توهین باشه چه بی قصد٬ افغانی ها احساس خوبی نسبت به این سریال ندارند. نمی دونم چه اصراریه که همه ی دنیا رو از خودمون منزجر کنیم. بعد هم ادعا کنیم که همه ی دنیا "دشمن" ما هستند. نمی دونم تا حالا شوق و ذوق یک افعانی رو از بودن در ایران دیدید یا نه...
برای اولین بار تو زندگیم سر کلاس درسی نشستم که توش از ریاضیاتی که بعد از سال ۱۹۹۰ درست شده بود٬ استفاده می شد و البته مربوط به اثبات یک قانون ساده ی تجربی با تقارن های اجق وجق نبود!
به نظر من تزریق تفکر "ما می توانیم" یکی از بزرگ ترین اجحافاتی بوده که در حق مردم ایران شده. البته این تفکر به دوره ی پرشکوه جناب مهرورز بر نمی گرده٬ از خیلی وقت پیش هی دارند به خورد ما میدن که "ما می توانیم".
اولین و مستقیم ترین اثر این تفکر منزوی شدن مردم ایران از کل جریانات علمی دنیاست. به این معنی که وقتی "من می توانم"٬ بقیه ی دنیا نباید توانایی انجام کاری رو که من انجام میدم داشته باشند. بنابراین همه مون ناخودآگاه دوست داریم تمام پیشرفت های دنیا رو که مربوط به "ما" نبوده نادیده بگیریم. و تماماْ بوقمون رو پر کنیم از افتخارات و پیشرفت های من درآوردی جوانان ایرانی. چه به عمد که بهش میگن سانسور دولتی. و چه از روی غریزه ی تربیت شده که من اسمشو میذارم: ناسیونالیسم افراطی(!!!)
اثر دیگه ی این تفکر اینه که اکثر دستاوردهای شبه علمی ما هیچ استفاده عملی و غیر عملی ای نداشته باشه. شاید بیش ترین کارهای جدی ای که تو مملکت ما انجام میشه یه جور مسابقه ی احمقانه با گروه های مشابه خارجی باشه. برای اثبات این که "ما می توانیم". و حالا اصلاْ مهم نیست که آیا نتیجه ی این تحقیقات و دستاوردها برای کشور ما حیاتیه یا نه؟ مثلاْ وقتی هنوز دود ماشین هامون داره خفه مون می کنه٬ کلی بودجه داریم برای تحقیقات روی "انرژی هسته ای".
این تفکر شاید اصلی ترین عامل وجود خطا و اشتباهات بزرگ در کارهای علمی ارائه شده ی ما باشه. مثلاْ وقتی یک دانشجوی دکترای فیزیک تو دانشگاه تهران میاد جلوی دوربین و با افتخار تمام ادعا می کنه که فرآیند همجوشی هسته ای انجام داده (یه دو سه سال پیش بود فکر کنم!) آیا کسی ازش می پرسه: خوب حالا که چی؟! این همجوشی هسته ای دقیقاْ کجا به درد می خوره؟ آیا ارزش سرمایه گزاری دولت برای تحقیقات آتی رو داره؟ مقاله ی دهن پرکنی هم از این دستاورد چاپ شده؟ ارائه ی این نوآوری چه تحول بزرگی تو جامعه ی علمی دنیا ایجاد کرده؟ آیا این تحول قابلیت افتخار ملی رو داره؟ اصلاْ کی این آزمایش رو تایید کرده؟ ... و سوالاتی از این دست که نه پرسیده میشن و نه پاسخ روشنی دریافت می کنند. و متاسفانه تعداد علم پیشه هایی که سازنده ی این نوع خبرها هستند چندان هم انگشت شمار نیستند... البته بعدها فهمیدیم که جناب خبرنگار خودشون لطف کرده بودند و کلمه ی شبیه سازی رو از ابتدای مصاحبه حذف نموده بودند!!!
یه نیم ساعته که اومدم خونه. پیاده! توجه کنید که الان ساعت ۵:۳۰ بامداده. یه کم احساس امنیتم زیادی گل کرده بود! فکر کنم اگه خانم میزانی بدونه در جا سکته کنه!!!
الان اگه کسی ازم بپرسه چه احساسی داری٬ بلافاصله می گم: حماقت!
زیرنویس:
یادمه در زمان های ماقبل تاریخ که با پدرم صبح های زود می رفتیم شاهگلی٬ ماشین رو قفل نمی کرد. می گفت که هیچ دزدی این وقت صبح بیدار نمیشه!
یکی از راه های خوب درآمد اینترنتی اینه که یه سایت بزنید. بعد اعلام کنید که تیکه های سانسور شده ی جواهری در قصر رو توش آپ لود کردید. و بعد هم ادعا کنید که این تیکه ها رو فقط شما دارید و هیچ کس دیگه ای هم تا حالا ندیده٬ حتی خود یانگوم.
یادمه قبل تر ها تو موارد مشابه٬ دوستان این وری کلی ابراز نگرانی می کردند و من هم با خودم می گفتم که چه قدر سوسول بازی درمیارن! حالا مگه چی شده! ولی حالا می بینم که دلیلش خیلی ساده تر از این حرف هاست. این ور همه خودشونو تیکه پاره می کنند و در مورد جنگ گفتمان(!) از خودشون در می کنند. اون ور به دلیل عنایات خاص رسانه ای به مردم همیشه در صحنه و انقلابی٬ کسی چیزی از جریانات این ور نمی فهمه و همه خوش و خندان هستند. تا این که مثل همیشه یه عاقلی میاد و اوضاع رو درست می کنه. و همچنان تو مملکت گل و بلبل آب از آب تکون نمی خوره و طبق معمول این استکبار جهانی یه مشت محکم از ما می خوره!!!
در نتیجه: بهتره مشقامو بنویسم!
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
این هم آهنگ امشب!
فکر می کنم دز غر زدن هام دیگه داره بالا میره! اول فکر کردم شاید بهتر باشه دیگه از این مزخرفات در مورد تفاوت های ایران و آمریکا ننویسم. بعد گفتم که الان اولش این چیزها برای عجیب و چلنجینگه(!) یه کم که بگذره دیگه همه چی برام عادی میشه و خوب این اصلاْ خوب نیست. حداقل ثبت مشاهدات به یادآوریشون کمک می کنه. بگذریم.
امروز این خانم دکتر داشت ازم می پرسید که کی برمی گردی ایران. من هم گفتم که تا سه سال دیگه برنامه ای برای برگشتن ندارم. به دلیل مشکلات ویزا. بعد هم سرش رو تکون داد و گفت که تو از حرفای این روزها نمی ترسی؟ از این که جنگ بشه؟ گفتم که ماها کلاْ به این چیزها عادت داریم! بعد گفت: ولی من واقعاْ از حرفای اخیر می ترسم. و از این که این دو تا کشور وارد جنگ بشن.
برام جالب بود که یه آمریکایی از جنگ با ایران می ترسه! با پلیدی تمام یه لحظه احساس خیلی خوبی بهم دست داد. از این که این ها هم ممکنه از "ما" بترسند. به هر حال هر چی باشه ما کلی تاسیسات زیرزمینی داریم که هر روز حدود ۱۰۰۰ تا کلاهک هسته ای می سازند(!) و داریم تبدیل به یک ایران تماماْ هسته ای میشیم! برای چی نباید از ما بترسند؟ ما کلاْ لولو خورخوره ایم!!!
امروز یه چیزی تو این شهر فرنگ دیدم که کلی شاخم دراومد. جوهر پرینتر تموم شده بود. من هم زنگ زدم به آفیس و بعد از ۱۰ دقیقه یکی اومد و جوهر رو عوض کرد و تازه ازم پرسید: مشکل دیگه ای ندارید؟!!!
عجیب ترین قسمتش اینه که من به استادم نامه ننوشته بودم که تائیدش کنه بعد ببرم پیش رئیس دانشکده و منتظر بمونم جلسه ش تموم بشه و بعد بهم بگه که این نامه متنش درست نیست و دوباره نامه ی دیگه ای بنویسم و ببرم پیش استاد و ... -استاد رفته خونه- بعد تا فردا صبر کنم و بعد دوباره استاد تائید کنه و رئیس دانشکده امضا کنه و نامه رو ببرم پیش مسئول اموال و صبر کنم که تلفنش تموم بشه و بهم بگه "وایستا پشت در تا صدات کنم" و بعد نامه رو بگیره و بگه که به ما چیزی ابلاغ نشده باید بری پیش رئیس تحصیلات تکمیلی از اون نامه بگیری. شما هم در این لحظه کلاْ بی خیال همه چی میشد و به این نتیجه می رسید که اگه برید پیش آقا داوود و ۱۰۰ تومن بهش بدید اون چهار صفحه رو می تونید از روی کاغذ بخونید و چشمای مبارکتون بیش از این متورم نشه!!!
امروز کلی به این فکر کردم که اگه یه دانشگاه تو ایران (مثلاْ شریف) همون امکانات و بودجه ی دوک رو داشت چه تغییری در ارائه ی خدمات به وجود می اومد. یا به عبارتی آیا تنها مشکل ما پوله؟
زیرنویس:
ماجرای بالا اندکی تخلیص شده است!!!
واقعاْ حل یک مساله بعد از یک شبانه روز فکر لذت بخش ترین چیزیه که وجود داره! خوب٬ بریم سراغ باقی مسائل. شب دراز است و قلندر بیدار!!!
این هم آهنگ امشب!