تبليغاتX
ذهنیات من

ذهنیات من

در ادامه ی یادداشت ۱۶ مهر:

یه دسته ی دیگه هم برای این ازدواج می کنند که تند تند با زنشون عکس های لاو تو لاو بگیرند٬ بعد بذارن تو اورکات و زیرش بنویسن: من و عشقم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 6:53  توسط سمیه  | 

وقتی منطق خروجی های یک سیستم رو نمی تونیم بفهمیم دو حالت وجود داره. یا هیچ منطقی پشت سرش نبوده و یا یک الگوریتم بسیار پیچیده روی اون حاکمه که اصولاْ پیدا کردنش بسیار مشکله.

من از تئوری توطعه به طور کلی خوشم نمیاد. به نظرم احمقانه ست که همه ی بلاهایی که خودمون سر خودمون میاریم رو بدون چون و چرا حاصل توطئه ی بقیه بدونیم. ولی ماجرای استعفا اون هم تو این بل بشوی اعلام علنی جنگ چه معنایی می تونه داشته باشه٬ جز ایجاد بهانه های منطقی تر نهایی برای شروع جنگ.

خیلی مهم نیست (حداقل برای من) که بدونیم آیا واقعاْ تنها قدرت حاکم فعلی بر ایران حماقته یا یک برنامه ریزی هوشمندانه و حساب شده. مهم اینه که همه مون یا حداقل خیلی هامون نمی خواهیم جنگ شروع بشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 21:5  توسط سمیه  | 

این هم رفیق جدید ما!
+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 9:16  توسط سمیه  | 

موهای من درست مثل علف هرز می مونه! از این لحاظ که سرعت رشدش به طرز افتضاحی زیاده. وقتی داشتم میومدم٬ اون قدر سرم شلوغ کارهای اصلی بود که به کل یادم رفت موهامو کوتاه کنم. حالا هم بعد از حدود دو ماه خیلی بلند شده ن و کلاْ موقع درس خوندن اعصابمو می ریزن به هم. در ضمن مثل بچه ی آدم هم نمی تونم برم آرایشگاه این جا. (متوچه که هستید!) تنها کاری هم که نمی خوام انجام بدم اینه که قیچی رو بردارم و خودم کوتاهشون بکنم!

آدم واقعاْ چه مشکلاتی پیدا می کنه تو این دیار غربت!

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 6:15  توسط سمیه  | 

انگیزه!

غیرتم اجازه نمیده یه دختر اسرائیلی نمره اول بشه و من نمره دوم.

به هر حال این جوری نمیشه. باید بشینم و یه بساط خرزنی درست و حسابی راه بندازم. خدا به این قوم اجر دنیا و آخرت بده که انگیزه ی پیشرفت تحصیلی یه بچه مسلمون شده ن!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 19:33  توسط سمیه  | 

چرا فقط تاریخ اتفاقات بد برای ایران تکرار شدنیه؟ *

روح فتحلی شاه شاد باد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 2:47  توسط سمیه  | 

بالاخره معلوم شد چرا روسیه دایه ی مهربان تر از مادر بود!
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 18:12  توسط سمیه  | 

شب امتحان میان ترمه و به طرز عجیبی دلم هوس دل و قلوه های تبریز رو کرده!!!

البته خودش به اضافه ی مریم و رانندگی های داش مشدی نصف شبش تو خیابون های تبریز و سی دی سلکشن من و غرهای لاله که "خیلی بی کلاسی!" و بعدش مرتب کردن روسری من و کوچه ی ارک و خیابون تربیت و حیاط مادربزرگ و معماهای قلمبه سلمبه ی امین و از پشت یهویی بغل کردن من و زنگ مامان که تا نصف شب نمونیم و موقع اومدن مواظب باشیم و آش ترشی و باز هم غرهای لاله که "من دوست ندارم!" و پروفسور گفتن های مریم و چشمای امین و ...

آهان خودشه! دلم برای چشمای امین تنگ شده بود...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 6:4  توسط سمیه  | 

اعتبار هر جایزه ای با گیرندگان این جایزه سنجیده میشه! نوبل٬ حداقل تو قسمت علوم پایه و پزشکی و اقتصاد و ادبیات جایزه ی معتبریه. در بقیه ی موارد(!) به آدم هایی که قبلاْ این جایزه رو گرفته ند باید رجوع کرد.

درست مثل اینه که این روزها یکی چهره ی ماندگار بشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 1:7  توسط سمیه  | 

من هر چی دارم این سایت ها رو می گردم اثری از این که بالاخره امروز تو این بلاد کفر ماه شوال رویت شده یا نه رو نتونستم پیدا کنم! به هر حال چند تا از دوستام عید رو تبریک گفتن. ما هم اکتفا می کنیم به همین تبریکات و امروز رو عید فطر می گیریم واسه خودمون!!! راستی این مستر پرزیدنت ینگه دنیا پارسال یه تبریک عید فطر عنایت فرموده بودند که در حین مکاشفات ما پیدا شد *! به هر حال ظاهراْ تقدیر ما اینه که ملت همیشه در صحنه باشیم. چه در بلاد اسلام. چه در بلاد کفر!

عیدتون مبارک! شاد باشید٬ که شادی حق مسلم ماست.

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 13:54  توسط سمیه  | 

دیروز مهمونی شام قبل از سمینار مصادف شد با افطار کردن من! کلاْ این جا همه هوای اعتقادات هم رو دارند. حتی بیش تر از خود آدم! ویلی٬ یکی از همکلاسی های بامزه م که فقط دلت می خواد حرف بزنه و تو گوش کنی(!) داشت در مورد خاطرات المپیادش و تیم قوی ایران صحبت می کرد و همزمان غذای چینی رو (که اسمشو نفهمیدم چی بود!) می خورد. که یهویی پرید و گفت که اینو نخور توش گوشت داره! بعد هم بلند شد و خودش غذای توی بشقاب منو برداشت و ریخت تو سطل آشغال و یه سری غذای دیگه برام آورد!

اگه آدم برای اعتقادات خودش احترام قائل نباشه٬ بقیه هم کم کم جرات تمسخر اون ها رو پیدا می کنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 0:21  توسط سمیه  | 

دو سه روز اخیر شده م مثل نویسنده های خل و چل که تو فیلم ها نشون میدن! همه ش کاغذ سیاه می کنم و دور می ریزم. آخرش هم نتونستم هامیلتونی یه سیستم با چند درجه آزادی رو که بعضی از جملات لاگرانژیش نسبت به مومنتوم درجه یکه دربیارم. کسی بلده؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 13:31  توسط سمیه  | 

یادمه تبریز که بودم٬ وقتی پاییز می شد هوا بوی خیلی خوبی می داد! بوی نم و البته خالی از دود. یادمه که این بو همیشه با شروع مدرسه ها تلفیق میشد و انگار یادآوری بود بر خاطره های زیبای شروع سال تحصیلی... تهران که اومدم هوا کثیف تر بود و خیلی دیر پاییز شروع می شد. اما حتی بعد از بارون های سنگین و طولانی پاییزه ی تهران٬ باز هم هوا اون بوی منحصربه فرد رو نمی داد! البته شاید دلیلش این بود که هوای تبریز چندین برابر از تهران خشک تره و مشامی که به بوی رطوبت عادت نکرده باشه٬ با کوچک ترین باد مرطوب پاییزی مست میشه!

به نظر میاد این جا کلاْ باید بوی پاییز رو بی خیال بشیم. نمی دونم چرا آدم همیشه به چیزهایی که این جا نداره فکر می کنه تا چیزهایی که داره!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 14:49  توسط سمیه  | 

تعداد بازدید کننده های دیروز وبلاگم رکورد خودشو تا دو برابر شکست! یکی از خصوصیات غیرقابل انکار ایرانی ها اینه که از تماشای دعوا لذت می برند! تا حالا به صورت کسانی که یه مجادله ی خیابونی رو تماشا می کنند نگاه کردید؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 14:38  توسط سمیه  | 

ویکیپدیا واقعاْ یک ابرشهریه برای خودش!

جدیداْ وقتی دارم متون سنگین ریاضی رو می خونم٬ ویکیپدیا رو باز می کنم و ازش استفاده می کنم. خیلی برام جالبه که حتی خفن ترین تعاریف ریاضی رو هم در خودش داره و همین طور مثال های روشن و کافی. در واقع میشه ازش به عنوان یک دایره المعارف کامل و تخصصی استفاده کرد. به نظرم ایده ی درست کردن این محیط و فلسفه ای که پشت سرش داره (استفاده از همه برای همه!) واقعاْ قابل تحسینه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 16:50  توسط سمیه  | 

مردها سه دسته ند:

اونایی که می خوان ازدواج کنند٬ چون می خوان از علاف بودن در بیان و سر و سامون بگیرند. اونایی که می خوان ازدواج کنند٬ چون زن می خوان. اونایی که می خوان ازدواج کنند٬ چون می خوان نسلشون منقرض نشه.

ولی زن ها یک دسته بیش تر نیستند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 2:36  توسط سمیه  | 

همه ی اون هایی که باید بدونند٬ می دونند که ایران به هیچ وجه "توانایی" درست کردن بمب اتمی رو نداره. ولی خوب شخصیت ایرانی ها و به خصوص اون هایی رو که یه هاله بالا سرشونه رو به خوبی می شناسن و می دونندکه اگه سرشون رو بزنن حاضر نیستند بگن ماست سفیده (یا حتی برعکس!). همین میشه که یه سناریوی توپ پیدا می کنند و اون قدر کشش میدن و روش کار می کنن تا این که الان خیلی راحت همه دارند در مورد این که "باید به ایران حمله بشه" صحبت می کنند.

دارم این روزها دقیقاْ به این فکر می کنم که اگه آمریکا به ایران حمله کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 23:22  توسط سمیه  | 

سه شنبه قراره یک نوبل من * تو شریف سخنرانی کنه. احتمالاْ تو آی پی ام هم سخنرانی داشته باشه. القصه که از دست ندینش!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 13:22  توسط سمیه  | 

راستش امروز یادم افتاد که یکی از مهمترین ارکان زندگیمو یادم رفته بیارم! تو این مدت اون قدر سرم شلوغ بود که وقت یاد کردن از گذشته و احتمالاْ هوم سیک بازی(!) رو نداشتم. ولی از امروز تعطیلات پاییز شروع شده و به یک باره همه ی کارهایی که روی سرم ریخته بود تموم شد! این جا هم به طرز عجیبی خلوت شده. همه رفته ن به سوی یار و دیار و من موندم با یک دل عیار!

داشتم می گفتم که یه چیزی رو یادم رفته بیارم. اگه حدس زدید! به هر حال برای این که تو این ماه رمضونی فسفر زیادی نسوزونید٬ این عکس رو که تاثرات و تالمات عمیق درونیم(!) ازش پیداست رو برای راهنمایی میذارم. می دونم که پر از اشکاله. ولی به هر حال وقتی آدم یه هنر اصیل ایرانی رو با ماژیک روی وایت برد اجرا کنه٬ خیلی بهتر از این نمیشه!

زیرنویس:

این رو هم داشته باشید! با تشکر از دانا .

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 19:18  توسط سمیه  | 

یه کم هم از تجربیات استادی خودمون بگیم!:

این جا هدف اصلی از دانشگاه اومدن درس خوندنه. بر خلاف ایران که خود دانشگاه قبول شدن و کسب عنوان دانشجویی هدف ابتدایی تر و اصلی تره. دانشجوها به دنبال سمبل کردن درس نیستند. و از حداکثر امکانات و وقت موجود برای یادگیری استفاده می کنند. به ندرت اتفاق میفته که کسی دیر سر کلاس بیاد یا اصلاْ نیاد. این جا کسی امتحان حذف نمی کنه. زمان تکالیف رو تمدید نمی کنه. و حتی سر زیاد بودن تکالیف غر نمی زنه! همه ی آزمایش ها و تکالیف رو به صورت کامل و دقیق و سر وقت انجام میدن. شاید یکی از وحشتناک ترین اتفاقاتی که براشون متصوره این باشه که هوم وورکی رو ناقص تحویل استاد بدند. اول ها فکر می کردم که چه موجودات خرخون مزخرفی هستند! ولی بعدها متوجه شدم که بحث سر بیست و پنج صدم دوزار تکالیف نیست. بلکه کلاْ انجام تکلیف رو وظیفه ی خودشون می دونند و یاد گرفتن کامل مطلب درسی از هر چیز دیگه ای براشون مهم تره. خلاصه که من تو این مدت نتونسته م آثاری از دودره بازی رو تو این بچه ها کشف کنم!

دانشجوها به درسی که می خونند علاقه دارند. یعنی این جا احساس نمی کنی کسی مجبور شده باشه بیاد سر کلاس. همه تو کلاس با علاقه به درس گوش میدن و سوال می پرسند. حتی برام جالبه که دانشجوهای غیر فیزیکی که چند تا درس فیزیک گرفته ن هم به درس علاقه نشون میدن! چیزی که مطمئنم هیچ وقت بین دانشجوهای سال اول شریف (که اصولاْ ادعا داره بهترین دانشجو ها رو جذب می کنه!) ندیده بودم.

جو کلاس ها کلاْ علمیه. به این معنی که پسرها مزه نمی ریزن و دخترها هم قر و قمیش نمیان! همه سرشون تو کار خودشونه. با این که آزمایش ها و تمرین ها رو با هم انجام میدن٬ رابطه شون عادی ترین چیزیه که می تونه وجود داشته باشه. در بعضی از موارد مشابه در ایران یا کلاْ دعوا میشه (که اگه تهشو بگیری می بینی که پسره یه بار به جای شما گفته تو!) یا این که اون قدر محو هم میشن که کلاْ درس تعطیل! این جا فقط یه مورد لاو تو لاو تو کلاسام دارم که البته با توجه به موارد مشابه در ایران میشه گفت که هیچ مشکل منکراتی ای ندارند! من تا حالا حتی یه دختر آرایش کرده هم این جا ندیده م (حتی یکی!) بیش ترشون حتی ابروهاشون رو هم مرتب نمی کنن! به هر حال اگه فقط از لباس پوشیدن دخترها صرف نظر کنیم(!)٬ میشه گفت که تقریباْ این دانشگاه هیچ نیازی به حراست نداره!!!

تا حالا ندیده م که کسی تو دانشگاه پلاس باشه. هیچ صدای بلند و گاهاْ گوش خراشی هم از سالن دانشکده به گوش نمی رسه! همه مشغول مطالعه و تحقیقند و به نوعی از وقتشون تو دانشگاه حداکثر استفاده رو برای درس خوندن می کنند. شاید چون بعد از وقت درس خوندن به اندازه کافی فرصت و امکان تفریح وجود داره.

این جا چیزی به نام کپ زدن وجود نداره! (باورتون میشه؟!) و البته این٬ کار تصحیح برگه ها رو سخت تر می کنه! یادمه یه بار یکی از بچه ها ازم پرسید که چه طور می تونه مطمئن بشه که جواب هاش درسته یا نه. من هم با اعتماد به نفس کامل گفتم که خوب می تونی جواب ها رو از آخر کتاب چک کنی. و بعد در نهایت بهت و حیرت من برگشت و گفت که : درست نیست که جواب های هوم وورک رو از آخر کتاب چک کنیم!

این جا روابط دانشجو و استاد خیلی محترمانه ست. دانشجوها سر کلاس با هم حرف نمی زنن و اگه استاد چیزی رو اشتباه رو تخته نوشت٬ با بدترین لحن ممکن نمی پرن که اشتباهشو تصحیح کنن. در عوض اساتید هم تو سر بچه ها نمی زنن که: شما ها چه قدر خنگ و هپلی هستین! کلاْ همه حدشونو رعایت می کنن. بعد از کلاس هم تقریباْ همه از من برای کمک بهشون تو تمرین ها تشکر می کنن. به هر حال هیچ چی هم که نباشه٬ آدم احساس خوبی بهش دست میده از این که میبینه وجودش برای یه عده مفید بوده.

فعلاْ همین ها به نظرم اومد. اگه چیز جالب دیگه ای دیدم باز هم در موردش می نویسم!

زیرنویس:

این قسمت نوشته ی امروز دکتر شیرزاد خیلی به دلم نشست. "گوشه و کنار جامعه مان آدمهای ارزشمند کم نیستند. قدرشان را تا از دست نرفته اند بدانیم. چشممان تنها به افراد مشهور نباشد. برخی هیچ شهرتی ندارند و ادعایی، اما به مراتب حرف هایشان شنیدنی تر از آن هاست که اسم در کرده اند. انسان های وارسته بزرگ تر از آنند که خود را به رخ بکشند. ما باید لیاقت به خرج دهیم و محضرشان را دریابیم." شما هم اگه دوست دارید ماجرا رو بخونید.

راستی این هم از آهنگ امروز!

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 20:5  توسط سمیه  | 

امروز که از خواب بیدار شدم٬ خدا پیشانی ام را بوسیده بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 11:45  توسط سمیه  | 

اصولاْ آدم پر دل و جراتی هستم و اعتماد به نفس شروع و ادامه ی خیلی از کارهای سخت و طاقت فرسا رو دارم. ولی هیچ کدوم از این ها باعث نمیشه که ترس و وحشت درونی مو که از بچه گی نسبت به یک هیولای کوچک داشتم دور بریزم. و این هیولای کوچک دوست داشتنی کسی نیست جز جناب عنکبوت!

البته لازم به ذکره که ترس من بیش تر مربوط به عنکبوت بابالنگ دراز میشه که تا حالا اونو جز تو تبریز جای دیگه ای ندیده م. عنکبوت های تهران یه جورایی سوسول بازی بودند! کوچک و با پاهای کوتاه. ولی مهم ترین مشخصه ی عنکبوت های تبریز این بود که پاهای بلندی داشتند و موقع راه رفتن یه کش و قوس حسابی به خودشون می دادند. خلاصه که ما مدت ها از این ترس و وحشت درونی دور بودیم. تا این که:

امروز صبح که داشتم از خونه بیرون می اومدم و در رو قفل می کردم یهو متوجه شدم که یک جسم سیاه نامعلوم داره از مقابل صورتم به سمت بالا شیرجه میره. اول بالا رو نگاه کردم و دیدم که بعععله! یه شبکه توری حسابی اون بالا درست شده و اون جسم نامعلوم داره تلاش می کنه که به سرعت خودشو تو یه سوراخ مخفی کنه! از اون عنکبوت های سیاه گنده بود که همه ی بدنش رو کرک پوشونده. از اینا تو ایران ندیده بودم!

راستش نمی دونم چرا٬ ولی احساس کردم که دیگه هیچ وحشتی نسبت به این هیولای کوچیک ندارم! به هر حال همسایه ست و تو بلاد غربت دوستی با عنکبوت هم برای خودش غنیمت بزرگیه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 22:1  توسط سمیه  | 

استاد می فرمایند:

"و کسی چه می داند که در کدامین سرزمین خواهد مرد"

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 6:7  توسط سمیه  | 

در ادامه ی یادداشت قبل:

هدفم از نوشته ی قبل این بود که بگم بعضی از قوانین بیش تر مربوط به سلیقه ی مردمه تا نظر حکومت. البته واضحه که تو ایران همواره سلیقه ی مردم در اولویت بوده و هست و خواهد بود!

من تصور می کنم یکی از مشکلات اساسی آدم هایی مثل من اینه که فکر می کنیم همه ی مردم ایران درست مثل ۴ تا دانشجوی دور و برمون فکر می کنند که اتفاقاْ دسترسی به رسانه های آزاد دارند و خدا رو شکر خودشون رو هم جزو اقلیت منورالفکر جامعه می دونند. ولی واقعیت این نیست! مثلاْ تصور کنید که یک قانون در مورد ... ها و آزادیشون تصویب بشه. من یکی که نمی تونم تصور کنم جلسه های روضه های هفتگی حاج خانم فلانی به چه افتضاحی کشیده میشه!

شاید واقعاْ مجازات های سنگین ...ها رو باید تعدیل کرد. من نه پزشک هستم. نه جامعه شناس و نه یک قانون گزار. ولی اینو می فهمم که مردم ایران از ...ها خوششون نمیاد. حالا به هر دلیلی که هست. و به نظرم عوض کردن سلیقه ی یک ملت با اتهام نقض حقوق بشر درست نیست. همون طور که تو عربستان دست دزد رو قطع می کنند. همون طور که تو انگلیش کلیه فروشی رو ممنوع می کنند. همون طور که تو سوئد کسانی که تف می کنند رو زمین رو جریمه ی نقدی می کنند. ما هم حق داریم  قانون تصویب کنیم که ...ها حق ایجاد تشکل رو نداشته باشند یا حتی مجازات بشن (البته نه به این پیازداغی!)

من نمی دونم تو جامعه ای که مردمش دسترسی به رسانه ی آزاد ندارند و حتی این دسترسی یک جرم محسوب میشه٬ چه طور میشه نظر مردم رو در مورد مسائل مختلف (و البته مهم تر از حقوق ...ها!) عوض کرد. ولی به هر حال روندیه که باید انجام بشه. وگرنه به عنوان مثال قوانین مربوط به حقوق زنان با خیلی از مسائل ناموسی مردم تداخل شدید(!) پیدا می کنه و اگر هم تصویب بشه قابلیت اجرا رو پیدا نمی کنه!

زیرنویس:

راستی این قضیه ی سفر مستر پرزیدنت به ینگه دنیا دیگه داره زیادی لوس میشه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 12:32  توسط سمیه  | 

یک سوال جدی:

اگه شما رئیس جمهور ایران بودید و ازتون در مورد وضعیت ...ها در ایران می پرسیدند چی جواب می دادید؟ البته به جز این که ما در ایران ... نداریم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 7:34  توسط سمیه  | 

همه چی در افتضاح ترین حالت ممکن خودش قرار داره. ظاهراْ به یه نقطه ی تکینه ی خفن رسیده م. البته قبل ترها اعتقاد داشتم که اصولاْ دنیا به صورت یکنوا به طرف افتضاح شدن پیش میره. حالا به هر حال آخرش یه چیزه دیگه. چه با تکینه گی چه بدون تکینه گی!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 18:56  توسط سمیه  | 

دیشب حتی یه لحظه هم خوابم نبرد. اصلاْ حسش نبود. الان هم باید یواش یواش آماده شم برای دانشگاه و کلاس کوانتوم. عکس زیر رو هم قبل از همه به خودم تقدیم می کنم!

                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 15:42  توسط سمیه  | 

در بین همه ی تحلیل هایی که در مورد شاهکار جدید مسترپرزیدنت در کلمبیا انجام شده٬ از این نوشته ی دکتر شیرزاد خیلی خوشم اومد.

درسته که تقریباْ به همه ی اقدامات نسنجیده ی این موجود نابغه عادت کرده یم٬ ولی این یکی دیگه خیلی سنگین بود. به هر حال فهمیدن موقعیت دانشگاه کلمبیا فسفر زیادی نمی خواست. لابد فکر کرده بود که تجربه ی وعده های ناسنجیده ی همیشگی در یک منطقه ی محروم ناکجاآباد تو نیویورک هم احساسات مردم رو برانگیخته می کنه و همه براش کف و سوت می زنند و "بوی رجایی آمد" و مابقی رو می خونند!

با همه ی این ها٬ ادامه ی حضورش تو اون جمع و مضحکه شدن بیش تر با اون جواب های صد من یه غاز همیشگی خیلی دردآور بود.

حقشه که روی همه ی دیوارها رو مشابه سال ۷۸ و اون جریان برلین پر کنند از: ما منتظر مهمانان کلمبیا هستیم!...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 14:32  توسط سمیه  | 

واقعاْ احساس حقارت می کنم که یه دلقک جلوی اون همه آدم مسخره بازی راه بندازه و همه اونو نماینده ی من بدونند.

وقتی که کاری برای افسارگسیختگی و انتربازی هاش جلوی چشم همه ی دنیا نمی کنیم٬ کاملاْ منطقیه که همه اونو نماینده من و امثال من بدونند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 21:5  توسط سمیه  | 

اگه از یه زاویه ی کاملاْ متفاوت به قضیه نگاه کنیم حمله به ایران بهترین فرصتیه که آمریکا اشتباهاتش رو تو عراق جبران کنه.

و متاسفانه جناب سقراط زمانه هم دارند پیش زمینه های لازم رو فراهم می کنند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 3:44  توسط سمیه  | 

* * تقریباْ بدون شرح! ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 16:11  توسط سمیه  | 

امروز دو تا از دوستای جدیدمو برای افطار دعوت کرده بودم. کریستین و اکتا. البته مسلمان نیستن! ولی خوب کلاْ این جا همه دوست دارند که با فرهنگ های مختلف آشنا بشن. براشون جالب بود که تو یه مراسم ایرانی و با غذای ایرانی حضور داشته باشند. برای افطار سبزی پلو با ماهی و خورشت بادمجون درست کرده بودم. به اضافه ی سوپ و سالاد و حلوا! و خوشبختانه از غذاها خیلی خوششون اومده بود.

کمی در مورد ایران و فرهنگش هم صحبت کردیم. و همین طور تفاوت های زیادی که بین این جا و ایران وجود داره. براشون آهنگ ایرانی هم گذاشتم. و کمی هم از شعرهای حافظ خوندم! جالبه که شنیدن صدای آقای شجریان هیچ احساس خاصی درشون ایجاد نکرد. (البته یه اظهار علاقه ی کوچولو کردند. ولی کلاْ آمریکایی ها این طوری هستند که تو ذوقت نمی زنن بگن این دیگه چه موسیقی مزخرفیه!!!) ولی وقتی شعر حافظ رو می خوندم بسیار ذوق زده شده بودند! آهنگی که تو شعرها وجود داره براشون جالب و زیبا بود. و برای من هم جالب بود که این زیبایی آهنگ درونی اشعار جدا از این که شعرها رو بفهمی یا نه٬ قابل درکه.

ساعت های خوبی رو گذروندیم. تو این مدت این اولین باری بود که این همه بهم خوش گذشت و این همه خندیدم!...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 11:44  توسط سمیه  |