یکی از خصوصیات نسبتاْ مشترک هنرمندان بزرگ و موفق ایران اینه که تقریباْ اکثرشون در دوره ای از زندگی هنری شون به عمد دانشکده ی هنرهای زیبا رو ترک کرده ند! همین طور شاعران موفق٬ دانشکده ادبیات دانشگاه تهران رو !
*! لابد جناب مستر پرزیدنت می خواستن ببینن پی هاش از لحاظ فنی مشکل داشته یا نه! و بعد هم توصیه های کارشناسی (و البته نورانی) لازم رو بدن تا این آمریکایی های خنگ(!) بعد از این تکنولوژی ساخت برج ضد تروریسم رو داشته باشند!
و اما جنگ. خوب راستش من هم اتفاقاْ با جنگ مخالفم! و همین طور با:
- کسانی که جنگ افروزی می کنند٬ ملت ها رو به جون هم میندازن و فرهنگ تحقیر و نژادپرستی رو در اون ها رواج میدن.
- کسانی که به جنگ کمک مالی و رسانه ای می کنند. خبرها رو سانسور و تحریف می کنند و تلاش می کنند که کل دنیا رو از یک ملت متنفر کنند و یا ملت ها رو به دلایل احمقانه از هم بیزار کنند.
- همه ی سیاست مدارانی که تلاش می کنند جنگ رو موجه و لازم نشون بدن.
- سیاست مدارانی که مخالفت با جنگ رو وسیله ای برای تبلیغات خودشون می کنند. برای این ها مهم نیست که کی کشته میشه. یا اصلاْ چرا کشته میشه. براشون مهم نیست که برادر دینی چه ...ه. فقط نفس مخالفت مهمه و این که تو دهن بقیه "مشت محکم" بزنند.
- همه ی کسانی که راه های ممکن رو برای اتمام جنگ بین دو کشور می بندن.
- کسانی که سعی می کنن با تهدید به جنگ٬ کشوری رو مجبور به پذیرفتن یک معاهده بکنن.
- با اونایی که فکر می کنند جنگ مقدسه. از جنگ خوششون میاد چون میشه توش شهید شد. از جنگ خوششون میاد چون فقط گوش به فرمانند. از جنگ خوششون میاد چون فرصت خوبیه ایمانشونو محک بزنن٬ ببینن می تونن با نارنجک برن زیر یه تانک یا نه...
- و در نهایت تمام کسانی که درک نمی کنن اولین چیزی که تو جنگ از بین میره شرافت انسانیه. و البته برای هر دو طرف ماجرا.
این فرانسوی ها بعضی وقت ها بدجوری مست می کنن! *
البته مست کردن اونا با مست کردن ما یه فرق اساسی داره و اون هم اینه که ما دو سال پیش از می عشق مست کرده یم و حالا حالا ها هم خیال هشیار شدن نداریم!!! *
زیرنویس:
به هر حال برنامه ی جمعه ی بعدی ردیف شد دیگه! ولی خداییش خیلی برامون افت کلاس داشت که از طرف فرانسه تهدید بشیم! نه؟!
این جا باید خودتو خفه کنی تا نظر یکی بهت جلب بشه! اصولاْ مردم به کار هم کار ندارند. یا حداقل این طور وانمود می کنند. راستش من با روسری ای که سرم می کنم اصولاْ یه موجود عجیب و غریب به حساب میام! از اون جایی که تا حالا حتی یه دختر محجبه هم این دور و برا ندیده م. با این حال حتی یک بار هم احساس نکرده م که یکی بهم زل زده باشه...
کم کم دارم به آرامش این جا عادت می کنم. انگار مردم این جا لباس رو فقط به خاطر لباس بودن می پوشند. و کسی تو درزهای لباس بقیه دنبال خالی کردن شهوت هاش نیست... دیگه حتی اون نفرتی رو که وقتی به کماندوی جلوی در دانشگاه گفتم: "به خاطر شغلتون براتون متاسفم..." داشتم رو یادم نمیاد. و شاید کم کم یادم بره از جایی اومدم که دخترهای پاک و معصوم رو به جرم عقده های درونی یک قوم وحشی زیر لگد له می کردند. دخترهایی که معصوم بودند و پاک. معصوم و پاک... دخترهایی که قرار بود مادر نسل های بعدی باشند. و نفرت و بدویت رو نسل به نسل به صورت تمام و کمال منتقل کنند...
تا یادم نرفته از تمامی دوستان یه تقاضای عاجزانه داشتم!:
راستش من این جا وقت ندارم بشینم و همه ی سریال های ماه رمضون رو ببینم. اصولاْ همیشه یه فیدبکی از بر و بچس می گرفتم و یکی رو تا آخر دنبال می کردم. حالا اگه میشه یه توضیح مختصر در مورد سریال ها بدید که بقیه رو الکی داون لود نکنم. در ضمن از این سریال فلسفی ها هم نباشه که اصلاْ تو مودش نیستم. دنبال یه سریال باحال خنده دارم که آخرش همه با هم ازدواج می کنن!!!
خیلی ممنون!
این و الان شنیدم! محشر بود!!!
راستی یه کم هم از چیزهای خوشمزه بگیم:
مزه ی میوه ها و سبزیجات این جا خیلی عالیه! (حداقل من که خیلی خوشم میاد!) طعم و رنگ شون واقعاْ اشتها آوره. یادش به خیر یه زمانی از قول یکی از دوستام به گیاهخوارها می گفتم علفخوار! حالا نیستن ببینن somy جون چه علفخواری شده واسه خودش!
راستی اینم بگم که پریروز یه پیاز پوست کندم. در مشدی بودن پیاز همین بس که وقتی اسم پیاز رو می شنوم تو چشمام اشک جمع میشه!!!
در ادامه ی یادداشت قبل:
بیش تر طرح ها و پروژه های بزرگ علمی دنیا به دست کشورهای معدودی انجام میشه. دلیلش هم به طور واضح اینه که انجام این پروژه ها نیاز به سرمایه گذاری و بودجه های خیلی بالا داره که از عهده ی خیلی از کشور های دنیا برنمیاد.
مثلاْ همین پروژه ی ATLAS رو در نظر بگیرید. کشورهای خیلی زیادی با اون همکاری دارند. این پروژه یک شتاب دهنده ی عظیم در سرن هست که ظاهراْ اصلی ترین کارش آزمایش تئوری های بنیادی فیزیکه. و به احتمال قوی نوبل های متعددی توش خوابیده! که با توجه به توانایی و استعداد و البته تقدم زمانی در تحلیل داده های غیرعادی آزمایش های این شتاب دهنده به دانشمندان اهدا خواهد شد. خوب حالا سهم کشوری مثل ما تو این پروژه چیه؟
یادمه یه زمانی جامعه ی فیزیک ایران کلی تو بوق و کرنا کرده بود که ماشین سازی اراک تونسته دو تا قطعه رو با دقت عالی برای این شتاب دهنده بسازه. ظاهراْ در عوض سهمیه ای برای پژوهش گران و دانشجویان ایرانی در نظر گرفته شده بود که برن و در سرن روی نتایج آزمایش ها کار کنند... ولی با توجه به ابعاد این پروژه ی عظیم میشه ایران رو به طور کلی ازش حذف کرد. البته ممکنه که یکی از همین دانشجوها بتونه یه کار عجیبی اون جا انجام بده ( و بعدش هم تو ایران کلی از نبوغ ایرانی و روند رو به رشد علمی در ایران و مابقی قضایا صحبت بشه!) ولی به هیچ وجه چیزی از کمبودهای قابل لمس ایران در زمینه ی تحقیقات کم نمی کنه.
به هر حال اون چه که واضحه اینه که سهم بیش تر کشورهای جهان سوم از تحولات دنیای فیزیک فقط در سطح ارائه ی تئوریه. به این معنی که چون بودجه ی کافی برای انجام آزمایشات پرهزینه و بنیادی رو ندارند٬ تنها رشد ممکنشون در زمینه ی ارائه ی تئوری های جدید خواهد بود. ارائه ی یک تئوری چیزی بیش تر از یک کاغذ و مداد و البته کمی فسفر(!) نمی خواد. ولی باید به این نکته هم توجه کنیم که الان در مقطعی از تاریخ فیزیک هستیم که به اندازه ی کافی تئوری آزمایش نشده وجود داره! به این معنی که بدون آزمایش و تعیین صحت و سقم تئوری های موجود٬ ارائه ی یک تئوری جدید٬ فقط یک کار زائده!
همه ی این حرف ها رو زدم تا بگم که فاصله ی علمی ما با کشورهای پیشرفته داره روز به روز زیاد میشه. و البته به صورت نمایی!
ادامه دارد...
الان تقریباْ دو روزه که یادم نمیاد چند ساعت خوابیده م یا اصلاْ خوابیده م؟! راستش این جا حجم کاری که به آدم میدن خیلی زیاده. البته منظورم فقط TA نیست! درس های خودمون هم برای خودشون غولی هستند. با این که تقریباْ همه ی این درس ها رو اسماْ گذروندم٬ ولی حالا دارم متوجه میشم که ظاهراْ سمبل شده بودند! به هر حال جای خوبی برای درس خوندن و یاد گرفتنه. پوست آدم رو هم تو شب زنده داری کلفت می کنه! بگذریم.
راستش من مدت زیادی نیست که این جا هستم و البته تو یه شهر کوچک و یه منطقه ی محدود دانشگاهی زندگی می کنم. بنابراین مسلماْ مشاهداتم و به دنبال اون نتیجه گیری هام دقیق نیستند. ولی به هر حال کم کم باید تجربه ها رو زیاد کرد.
راستش چیزی که تو این مدت توجه منو کاملاْ به خودش جلب کرده٬ اینه که آمریکایی ها کاملاْ موجودات مصرفی هستند! به عبارتی هیچ اثری از تلاش برای صرفه جویی رو این جا نمی بینم. به نظر من تنها دلیلش ثروت مند بودن کشور آمریکاست. البته مطمئن نیستم که کلمه ی "ثروتمند" رو درست به کار برده باشم. شاید بهتر باشه بگم که اقتصاد خیلی قوی ای دارند.
خوب مساله رو میشه از دو نگاه دید. یکی این که مردم آمریکا یه زمانی کلی تلاش کرده ند و الان دارند مزد تلاش هاشونو می بینن. و یک دیدگاه دیگه که ماها کلاْ با اون بزرگ شدیم اینه که این ها یه زمانی از بقیه دزدیدند و الان دارند استفاده شو می برن!
به هر حال هر دلیلی که این کشور رو به این سطح اقتصادی رسونده باشه مهم نیست. (البته مهمه ها!) مهم اینه که وجود این ثروت باعث شده که هر روز سرمایه های اقتصادی و انسانی کل دنیا بیش تر و بیش تر جذب این کشور بشن.
ادامه دارد...
ظاهراْ وقتی خودمون هم خوابیم٬ بقیه سوسکمون می کنن. ایرانی ها حالا حالا ماجراها دارن با این حضرت سوسک! *
یادتون باشه هیچ وقت غرتون رو در مورد یه آقای محترم پیش یه خانم محترم نزنید. خدا رو چه دیدید شاید یه روز با هم "دو نفره" شدند!
امروز با یه خانم قزاقستانی آشنا شدم. دکترای اقتصاد داشت و برای فرصت مطالعاتی (یه چیزی تو این مایه ها!) اومده بود این جا. کلی در مورد همه چیز زندگیم و حتی نظرم در مورد جناب مسترپرزیدنت پرسید! راستش تو این هفته ی اخیر برای اولین بار بود که آماج سوالاتی از این دست قرار می گرفتم. بعد هم یه خطابه ی طولانی ایراد کرد که مفادش آدمو یاد اندرزهای خاله خان باجی های ولایت خودمون مینداخت! به نظر میاد که ما شرقی ها کلاْ خودمونو محق می دونیم که از همه ی زندگی بقیه سر دربیاریم. در یک کلام (ناراحت هم نشیم): فضولیم!
به هر حال یادآوری خصلت های شرقی در این غرب پرهیاهو(!) لذت بخشه. حتی اگه "فضولی" باشه!
مشکلاتی که اخیراْ پیدا کرده م یه کم خنده دار هستند ولی متاسفانه خیلی اساسی!
- شما مجبورید این جا انگلیسی رو با لهجه های مختلف تحمل کنید. افتضاح ترین لهجه ی ممکن از نظر من لهجه ی هندی هاست! فکرشو بکنید که سر کلاس روش های ریاضی فقط با کشف و شهود می فهمم که منظور استاد چی بوده. اصولاْ از روی نوشته ها هم نمی شه تشخیص داد. چون یه چیزی تو مایه های همون لهجه هه و بلکه بدتره!
- لباس پوشیدن هم به نوبه ی خود دردسریه برای خودش. تو ایران مثل بچه ی آدم شلوار و مانتو و روسری مشکی. (حالا بعضی وقت ها برای تفنن یه رنگ دیگه!) ولی این جا مانتو نمی پوشم. بنابراین باید هر وقت که شلوار یا بلوزم رو عوض می کنم٬ به این فکر کنم که چی باهاش بپوشم که زیاد خنده دار نشه! (باور کنید کلی وقت و البته اعصاب می بره!)
- این جا همه چی سریع و به اصطلاح آن لاینه! به این معنی که اصولاْ همه چی طوری طراحی شده که در کم ترین وقت ممکن و با دقت خیلی بالا کار آدم راه بیفته. خوب من هم نیست که به این سیستم شدیداْ عادت دارم٬ همه ش تو هپروتم که: چی شد؟!
- تو شریف هر از چند گاهی که بزرگی سمینار می داد کلی ذوق می کردیم که یارو مثلاْ فلان بازه ی عمرشو تو سرن بوده و کلی بالا پایین می کردیم که چی بپرسیم که زیاد تو محضر ایشون ضایع نباشه! این جا یکی از لیدرهای پروژه ی اطلس میاد سمینار میده و آخرش در مورد این که این دور و برا کجا غذای چینی خوب میشه پیدا کرد با دانشجوها گپ می زنه!
- این جا به کلاس ساعت ۸:۳۰ صبح میگن: early class ولی از نظرشون کلاس تو ساعت ۸ تا ۱۰ شب هیچ اشکالی نداره!
- خنده دارترین قسمت ماجرا خرید کردنه! راستش از این لحاظ که: میرید فروشگاه٬ بعد قیمت کالای مورد نظر رو نگاه می کنید. طبق غریزه اون عدد کنار علامت $ رو در ۱۰۰۰ ضرب می کنید و یهویی کله تون سوت می زنه. اول ها باز هم طبق همون غریزه(!) از خریدش منصرف می شدم. ولی اخیراْ خودمو train کرده م که با دیدن اون عدده٬ و بعد از ضرب در ۱۰۰۰ به ۱۰ تقسیم کنم و بعد در موردش تصمیم بگیرم! خوب این عدد ۱۰ رو با توجه به پولی که بهم میدن به عنوان یه ضریب تبدیل قدرت خرید تو آمریکا نسبت به قدرت خرید در ایران به دست آوردم. البته با هر مقیاسی که حساب می کنم و با توجه به این که دانشجو هستم٬ باز هم خیلی دارم که خرج کنم! ولی چه کنم از دست این غریزه ی لعنتی!!!
- تا حالا روی تخت فنری نماز خوندید؟! بهتره بگم نماز با حرکات موزون!!!
- آخریشو بهتره نگم!!!
این جا دانشجوی دختر در مقطع تحصیلات تکمیلی خیلی کمه. داشتم به این فکر می کردم که چرا نسبت دانشجوهای دختر به پسر در مقطع دکترا تو ایران نسبت به جاهای دیگه ی دنیا این قدر زیاده. البته خیل عظیمی از دخترهایی که برای ادامه تحصیل به خارج از ایران میرند رو در نظر نگرفته م! به نظر میاد که اصلی ترین عامل این اختلاف٬ تلاش برای پیدا کردن یک موقعیت اجتماعی قابل قبول باشه. به این معنی که به صورت "طبیعی" در ایران یک زن با یک مرد از نظر اجتماعی و خانوادگی و حقوقی برابر نیست. معمولاْ امکان انجام فعالیت های اقتصادی برای رسیدن به موقعیت مالی بهتر هم برای یک زن ایرانی وجود نداره. (البته موارد نادری رو که وجود داره و قابل تقدیر و ستایشه در نظر نمی گیرم). بنابراین تنها راه بازی که برای پیدا کردن یک موقعیت تثبیت شده ی اجتماعی وجود داره و امکانش خوشبختانه در ایران وجود داره(؟!) ادامه ی تحصیلات هست.
دیروز اولین کلاس TA ام رو رفتم. ۸ تا ۱۰ شب! (من هنوز که هنوزه تو فلسفه ی کلاس در این ساعت شب مونده م!) سوال های خیلی احمقانه ای رو باید برای بچه ها حل می کردم. اشکالات خودشون هم احمقانه تر از سوال ها بودند! ولی کلاْ خیلی خنده ست!
فکر می کنم که کل ماجرا این باشه: یه دانشگاه خصوصی کلی دانشجوی آندرگرد می گیره به انضمام یه عالمه پول شهریه. بعد خوب باید همه چی مرتب باشه دیگه! یه سری دانشجوی بدبخت شرقی رو به اسم گرد می گیره تا براشون کارهای احمقانه انجام بده و به رشد علم در اون دانشگاه کمک بکنه! فعلاْ به نظرم شبیه یه نمایشه. ولی مهم اینه که من می دونم (یا حداقل فکر می کنم که می دونم!) از این جا چی می خوام. برای خودم و برای مردمم.
داشتم به این فکر می کردم که "معضلات فکری" مردم ایران تو این ۲ سال گذشته از دموکراسی و آزادی بیان و جامعه ی مدنی (که هیچ کدومش رو هم نفهمیدیم یعنی چی!) به قیمت ماست و وزن بربری و سهمیه و اندازه ی استاندارد دور باسن مانتوها و "دست دادن یا ندادن مساله این است" تبدیل شده. ولی خداییش خیلی شادتر از قبل شدیم! کی فکرشو می کرد که یه روز "هسته" و "هاله" و "الهام" سوژه ی اس ام اس هامون بشن!
خدا به همه ی زحمت کشانی که شبانه روز در تلاشند تا این ملت همیشه در صحنه رو شاد کنن و خنده ای بر لب هاشون بنشونن٬ اجر دنیا و آخرت بده. الهی آمین!
آمریکایی ها کلاْ عادت دارند به چیزهای مسخره بخندند. طوری که شما کلی تو کف این می مونید که کجاش خنده دار بود! ولی مجبورید برای رفع تکلیف هم که شده یه لبخند ملیح بزنید!
یک٬ دو٬ سه٬ آزمایش میشه...! الان صدای منو از دورهام می شنوید. همه چی مرتبه. اجازه بدید ماجرا رو از اول بگم!:
یکشنبه:
رفتن غریبانه ای داشتم! عصر با مریم و هومان رفته بودیم برای سفارش کیک عروسی. بلیطم چند ساعت پیش درست شده بود. می خواستم لحظه های آخر رو باهاشون باشم. و عدم حضورم رو در مجلسشون جبران کنم... ساعت های خوشی رو گذروندیم. امیدوارم که همیشه خوشبخت و موفق باشند... ساعت ۹ رسیدیم خونه. ۳ ساعت وقت داشتم که همه ی وسایلم رو جمع و جور کنم. مامان و مادربزرگ و عمه خانوم جیم فنگی همه چی رو جمع کردند. (البته الان می بینم که آخر سر ملافه ها رو فراموش کرده ن!) بابا یه سواری گرفته بود که تا صبح منو برسونه تهران. از مامان اینا خواهش کرده بودم که نیان. چون باید به مراسم ۴شنبه ی مریم می رسیدن. شلوغ شدن قضایا باعث شد که خداحافظی خیلی دلگیر و ناراحت کننده نشه! فقط یه روبوسی کوچولو و بعد آبپاشی و بعدش هم حرکت به سمت تهران...
دوشنبه:
به محض این که رسیدم اول بلیطم رو از هواپیمایی اتحاد گرفتم و بعد با چند تا از دوستام که تو دانشگاه قرار داشتیم خداحافظی کردم و بعدش هم یه سری کادو برای دو تا از استادام گرفتم. ساعت ۷ عصر از خوابگاه شریف حرکت کردم. از لاله و سمیه واقعاْ ممنونم. این اواخر خیلی بهشون زحمت دادم. لاله موقع خداحافظی گریه ش گرفت... خلاصه تنهایی رفتم فرودگاه. کمی دلگیر بود. انگار داشتم با پای خودم می رفتم سر چوبه ی دار. و هیچ کس هم نبود که به خاطر مرگم گریه کنه! پرواز احمقانه ای بود! ساعت ۱۰ حرکت کردیم. اول از تهران به ابوظبی (دیکته ش درسته؟!) رفتیم و دوباره از اون جا از راه آسمون ایران به سمت ترکیه و اروپا و اقیانوس اطلس و کانادا و در نهایت ینگه دنیا! وقتی هواپیما از روی ارومیه رد شد٬ احساس کردم که کمی بغض کرده م. حیف که به طرف تبریز نپیچید! به هر حال واقعاْ ناراحت کننده ست که به خاطر بعضی حماقت ها این موقعیت منحصربه فرد استراتژیک رو مفت و مجانی داریم از دست میدیم...
سه شنبه:
لگ دوم٬ خیلی طول کشید. دیگه داشتم کلافه می شدم. بالاخره ساعت ۸:۳۰ به وقت محلی رسیدم به فرودگاه جان اف کندی نیویورک. برخوردشون تو فرودگاه عالی بود. کلاْ همه ی آفیسرها impressed شده بودند! اون هم به خاطر این که ۲۴ سالم بود و دانشجوی دکترای فیزیک بودم. (واقعاْ که خل و چلن!) اولین آفیسری که باهام مصاحبه کرد٬ خیلی شوخ بود. ازم خواست که چند تا کلمه رو براش به فارسی ترجمه کنم. بهم گفت که می خواد بعد از این با ایرانی ها به زبان فارسی احوال پرسی کنه! و آخرش یه ادای احترام پلیسی کرد و یه شکلات که روش نوشته بود kisses بهم داد! خلاصه که کلی از استرسم برطرف شد. کارهای رسمی فرودگاه حدود ۲ ساعت طول کشید. پرواز طولانی و بی خوابی سه روزه و مشکلات بیولوژیک نابهنگام٬ کاملاْ کلافه م کرده بود.
راستش من هیچ بلیطی برای دورهام نداشتم! به مادر جونم گفته بودم که یکی از دوستام از اون جا برام بلیط گرفته. (خدایا منو ببخش!) اگه اینو نمی گفتم خیلی نگران می شدند. خلاصه که بعد از پرس و جو متوجه شدم که باید برم به فرودگاه ال جی ای که پروازهای داخلی زیادی داره. بنابراین بار و بندیلمو که عبارت بود از دو تا چمدون گنده و کوله پشتی و یه بسته هدیه (ی سنگین!) جمع کردم و راه افتادم. یه مرد عرب جلو اومد و گفت که تاکسی درایوره و منو می رسونه. من در طول سفرهای فراوانم(!) به تهران با این جور موجودات (جونورها؟!) آشنا بودم. ظاهرا ْ همه جا هستند و اجتناب ناپذیر! خیلی مودبانه پروندمش و با یه اتوبوس رفتم ال جی ای. یه پرواز داخلی گرفتم برای واشنگتن و از اون جا به آر دی یو .
ساعت ۶:۳۰ بود که جنازه م رسید به فرودگاه آر دی یو! همون جا متوجه شدم که تو واشنگتن چمدون هامو گشته ن (بذار اون قدر بگردن که بترکن!) تا دوک باید تاکسی می گرفتم. این بار مسئول تاکسی یه پسر سیاه پوست با موهای بافته ی دم اسبی بود که بهم سلام داد! تازه مسلمان شده بود. خوشبختانه شناختن یه زن مسلمان نباید زیاد سخت باشه. ازم پرسید که کجایی هستم و این حرف ها. بهم گفت که آمریکایی ها ممکنه هیچ وقت نشون ندن که از ماها بدشون میاد ولی در واقع قلباْ از مسلمون ها متنفرند. نکته ی عجیبی بود و متاسفانه کاملاْ واقعی... بعد یکی از دوستاشو صدا کرد که منو برسونه. راننده تاکسی یه مرد مصری به نام محمد بود. خدا می دونه که چه قدر کمکم کرد! منو تا نزدیکی آپارتمانم رسوند و خودش هم پیاده شد تا مطمئن بشه که مشکلی نیست. حتی برام یه کم میوه گرفت تا بخورم! در مورد زندگی تو اون منطقه هم توضیحات مفیدی داد. پیدا کردن آپارتمان و گرفتن کلید بیش تر از یه ساعت طول نکشید. فکر کنم اگه شریف بود٬ باید شب رو تو نمازخونه می خوابیدم! ولی مشکل این جاست که این جا هیچ نمازخونه ای در کار نیست. خلاصه که اون شب فقط تونستم پتوها و حوله مو از تو چمدون دربیارم. یه دوش بگیرم. و بعد هم بی هوش بشم...
چهارشنبه:
ساعت رو برای ۸ کوک کرده بودم. ولی تا ساعت ۱۰ استراحت کردم. به هر حال از دست دادن ۲ ساعت هیچ مشکلی برای هیچ کسی ایجاد نمی کرد! هر چی کاغذ و آت آشغال که به عنوان "مدارک" با خودم آورده بودم رو انداختم تو کوله پشتی و راه افتادم. دوک دانشگاه خیلی بزرگیه. تقریباْ میشه اونو یه شهر کوچک دونست. محوطه های سبز دانشگاه بیش تر شبیه یه جنگل واقعی هستند. دانشکده ی فیزیک پشت ساختمان اصلی دوک به نام chapel قرار داره که یه چیزی تو مایه های ابنس خودمونه! ولی از نظر مساحت شاید هم اندازه ی خود شریف باشه. chapel درست مثل یه قلعه ی قدیمی خیلی باشکوهه. اکثر ساختمون های دوک با معماری خاصی ساخته شده ند که قبل از همه چی آدم رو به یاد قلعه میندازن.
پیدا کردن دانشکده فیزیک خیلی سخت نبود. داشتم همین طور واسه خودم بالا پایین می رفتم و در و دیوار رو نگاه می کردم که یهویی یه استاد با تعجب فراوان ازم پرسید که تو سمیه هستی؟! البته خیلی هم تعجب برانگیز نبود. ظاهراْ من اون جا به عنوان یک موجود اسطوره ای که به خاطر علم با مشکلات جهانی داره می جنگه شناخته شده بودم(!!!) دلیل خیلی واضحش هم اینه که تا حالا دانشجوی ایرانی نگرفته بودند و با دنگ و فنگ های ویزا گرفتن ایرانی ها آشنا نبودند! خلاصه بهم گفت که دنبالش برم و تو راه تقریباْ منو به صد نفر نشون داد و گفت که این سمیه ست و بالاخره اومده. و من هم فقط سعی می کردم که زیادی نیشم رو باز نکنم!
دیروز تقریباْ همه ی کارهای اداری تموم شد. نمی خوام بگم اگه ایران بود... هم کلاسی ها رو هم دیدم. ظاهراْ قراره با ۳ تا از بچه ها تو یک آفیس باشیم. اولیشون یه دختر چینی بامزه ست که اسمش غیرقابل تلفظه! از اون دختر جینگولی های نازه که نمی دونم برای چی اومده فیزیک بخونه! دومی مارک هستش. یه پسر قد بلند آمریکایی که قبلاْ تو کرنل بوده و کلاْ احساس نبوغ شدید می کنه! اون قدر هم تند تند و نجویده حرف می زنه که من تا حالا یه کلمه از حرفاش رو هم متوجه نشده م! با این وجود اصرار داره که در مورد همه چی به صورت تمام و کمال توضیح بده. البته خوشبختانه pardon های مکرر اساتید منو مطمئن کرد که اشکال از گوش ها مبارک بنده نیست. سومی٬ ست هست. باز هم یه پسر آمریکایی که قبلاْ تو راچستر بود. بچه ی خیلی مودبیه. به ندرت حرف می زنه و خیلی هم باهوش و تیزه.
ساعت ۷ مهمونی پیتزا بود. خوشبختانه یه پیتزای سبزیجات هم بود و من مجبور نشدم در مورد فواید بیرون اومدن خون از بدن حیوونی که داره میمیره نطق مفصلمو ایراد کنم. بعد تا ساعت ۹ کلاس داشتیم.
امروز:
صبح کلاس کوانتوم داشتیم. کلاس عالی ای بود. به نظرم بچه ها یه کم خنگول بودند! ولی حالا اول کاره. باید صبر کنیم ببینیم آخرش چی میشه. آخرای کلاس استاد عزیز در مورد جدیدترین ابتکاری که برای تشخیص زخم های داخلی انجام داده بود و البته مربوط به درس بود رو توضیح داد. بعد هم گفت که این پروژه رو در مورد سربازهایی که تو عراق زخمی شده ند دارن انجام میدن. و بعد هم صاف تو صورت من نگاه کرد و گفت که البته از جنگ خوشش نمیاد و فقط علاقه منده که جان انسان ها رو نجات بده. من هم در جواب یه لبخند ملیح (از اون هایی که مخصوص خودمه!) رو تحویلش دادم.
بعد از کلاس یه پسر مو مشکی دنبالم اومد و ازم پرسید که تو سمیه هستی؟ با توجه به تجربه ی دیروز خیلی تعجب نکردم ولی یهویی برگشت و به فارسی گفت که من هم ایرانی هستم و با دکتر بهرینجر (استاد عزیز ما!) کار می کنم! خوشحالی من در اون لحظه قابل وصف نبود. اسمش سپهر بود و دانشجوی سال چهار undergraduate .حس این که یه نفر هست که می تونم باهاش فارسی حرف بزنم خیلی لذت بخش بود. تو این مدت از بس به خودم فشار آورده بودم و انگلیسی حرف زده بودم٬ فکم داشت از جا کنده می شد! بچه ی خیلی خوبی بود. ۱۵ سال پیش با خانواده اومده بودند آمریکا. اصولاً این دور و برها زیاد ایرانی نداره. و هر چی هم که پیدا میشه نعمت بزرگیه!
جای شما خالی برای ناهار یه سبزی پلو با ماهی تن کنسروی(!) مشدی درست کرده بودم که صرف شد. هنوز نمی دونم گوشت ذبح شده رو باید از کجا پیدا کنم. ولی به هر حال همه چی با زمان درست میشه.
تا فردا!
بالاخره بلیط درست شد! پرواز اتحاد. فردا ۱۰:۳۰ شب.
استاد می فرمایند: علم آدمیت است و جوان مردی و ادب.
این اواخر همه ش "دختر خوب خونه" بوده م! از اون شخصیت شق و رق و "برنامه ریزی شده" ای که قبلاْ داشتم خبری نیست. اینو از روی نوشته هام هم می تونم ببینم. نوشته ها خیلی روزمره شده ند. اکثراْ حادثه نگاری! به نظرم این که یه مدت طولانی از محیط درس و مشق دور بوده م بی تاثیر نبوده. دوران دانشجویی من مختص به دانشگاه بود. به ندرت وقت می شد که خونه برم. بعضی وقت ها حتی ۶-۷ ماه می شد که خانواده م رو نمی دیدم!
مسلماْ نوع زندگی من به عنوان دانشجو و "دختر خوب خونه! " خیلی با هم فرق داره. با این حال من زندگی دانشجویی و محیط آکادمیک رو بیش تر ترجیح میدم. البته حس خوبیه وقتی می بینم که می تونم در مورد سبک رفتارم این همه انعطاف داشته باشم. ولی مطمئن نیستم که این انعطاف پذیری به صورت طولانی مدت ادامه داشته باشه. برای چند ماه بد نیست. ولی احتمالاْ اگه بیش تر بشه از دامنه ی تحملم بالا بزنه. الان واقعاْ یه محیط آکادمیک واقعی می چسبه. البته اگه بلیطش گیر بیاد!
اون قدر اوضاع قر و قاطی شد که یادم رفت بگم...! راستی٬ دیروز و امروز رفته بودیم برای خرید عروسی! البته نگران نباشید٬ برای خواهرم مریم!!!
خلاصه که بعد از کشمکش های فراوان و برگزاری تمام و کمال خواستگار زنون شماره ۱۰ (!) بالاخره خواهر این جانب به مبارکی و میمنت در روز نیمه شعبان به کسوت عروس خانوم ملبس خواهند شد. همین جا برای داماد شاخ شمشاد بخت برگشته طلب صبر می نمایم!
ولی خداییش این پروژه ی خرید عروسی خیلی خنده ست! کلی حال کردیم. این هم یک عکس هنری که توسط بالدوز خانم (!) گرفته شده.
زیرنویس:
مسابقه ی امروز اینه که بگید مکالمه ی ضمن این عکس چی بوده!