داشتم می گفتم که خیابون ها به شدت شلوغ شده ند.
منتظر تاکسی می مونید ولی تاکسی گیر نمیاد. دارید می بینید که یه سری تاکسی خالی داره از مقابل شما رد می شه. بعد یادتون میاد که سازمان تاکسی رانی گفته که حضور تاکسی ها و انجام وظیفه شونو کنترل می کنه. بعد فکر می کنید که سازمان چه طوری می خواد تاکسی های غیر خطی رو کنترل کنه؟! خوب معلومه با حضورشون تو خیابون! به این ترتیب تاکسی ران ها به هیچ وجه به فکر فروش بنزین سهمیه بندی نمیفتند!
همین میشه که ملت با خودشون فکر می کنن که با ماشین شخصی ممکنه زودتر به مقصد برسند و حتی شده کارت هایی رو که اصلاْ معلوم نیست از کجا میان(!) رو با قیمت نجومی می گیرن و مشکل ترافیک به صورت تمام و کمال حل میشه!
زنده باد تفکر هسته ای!!!
زیرنویس:
من هنوز بلیط ندارم. اون وقت اون ور واسه پیک آپ من حداقل سه نفر داوطلب شده ند!
+ نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 22:21  توسط سمیه
|
۱- گزارش تلوزیونی از خیابان های تهران بود. نشون می داد که ترافیک کم شده. همه ی افرادی هم که باهشون مصاحبه می شد از طرح سهمیه بندی بنزین کاملاْ راضی بودند.
۲- ساعت ۵ عصر بود. از محوطه ی پل سنگی تا بازار ماشین ها کیپ هم ایستاده بودند. تا حالا همچین ترافیکی رو تو تبریز ندیده بودم.
۳- س می گفت: چند تا کارت می خوای؟ می تونم امروز یکی واست جور کنم. ولی اگه بیش تر بخوای باید تا فردا صبر کنی. البته قابل شما رو که نداره ولی خوب جون خودت دویست تا کم تر نمی شه.
تیجه گیری خاصی نمی کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 23:47  توسط سمیه
|
اعصاب ندارم! هنوز بلیطم درست نشده و باید تا آخر این هفته برم. از پیشنهادات دوستان در این فقره به شدت استقبال می کنیم!
+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 19:56  توسط سمیه
|
برای نعیمه ی عزیزم:
وقتی خبرت به دستم رسید نمی دونستم چی کار باید بکنم. نمی دونستم که چه طوری می تونم با کیلومترها فاصله ذره ای از دردت رو تسکین بدم. هرچند که می دونم دردی که داری با هیچ دارویی تسکین پیدا نمی کنه. و شونه های من ضعیف تر از اونیه که بار یک سیل بی امان رو به دوش بکشه...
می دونم خیلی قوی تر از این حرفایی. فقط شاید برای آروم کردن قلب خودم بهت بگم: زندگی باید کرد دوست من...
+ نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 3:40  توسط سمیه
|
دنیا اصولاْ خیلی کوچیکه! دفعه ی پیش که برای مصاحبه اومده بودم قبرس با یه خانم نسبتاْ مسن به نام مونیکا آشنا شدم. ماجرا از این قرار بود که پاسپورت من تو پذیرش هتل جا مونده بود و باید تا ساعت ۹ صبح صبر می کردم و بعد یه تاکسی می گرفتم تا محل مصاحبه که تو نیکوزیا بود. بقیه ی بچه ها قرار بود ساعت ۶:۳۰ حرکت کنن. خلاصه که ساعت ۹ پاسپورتمو گرفتم و یه تاکسی مشابه این تاکسی خطی های خودمون صدا کردم. تو تاکسی با مونیکا همسفر بودیم. زن خیلی جالبی بود و کلی باهام حرف زد. ازم در مورد "قسمت" پرسید و گفت که شنیدم شما مسلمون ها خیلی بهش اعتقاد دارید. و من هم یه توضیح مفصل از قسمت (البته با دید شیعه ها!) براش دادم. سفر ۱ ساعته ی بسیار دلپذیری بود...
امروز عصر که تو خیابون قدم می زدم٬ به صورت کاملاْ تصادفی دیدمش! هر دوتامون کلی ذوق کرده بودیم! این سری باهاش یه عکس گرفتم و تبادل ایمیل هم کردیم. کسی چه می دونه٬ شاید "قسمت"شد که باز هم همدیگه رو ببینیم!
زیرنویس:
فردا برمی گردم. ۲۱ ساعت ترانزیت داریم! از همین جا به همه ی جوونا توصیه می کنم که هیچ وقت با طناب ایران ایر تو چاه نیفتند!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 0:31  توسط سمیه
|
دیگه تقریباْ آخرای این پروسه ی احمقانه ی اپلای رو می گذرونم. احتمالاْ پنجشنبه ی بعد با پرواز قطر. هیچی بدتر از این نیست که تا یه هفته راهی باشید و اون وقت به جای بودن کنار خانواده٬ کنار دریا بشینید و برنزه شدن بقیه رو تماشا کنید! به هر حال چاره ای نیست. الان تو لابی هتل کیتیون نشستم و از سر بی کاری اینترنت گردی می کنم! هوا خیلی خوبه. قبرسی ها اصولاْ مردم مهربون و آرومی هستند. هیچ کدوم از پرخاش ها و حالت های عصبی ای که بهش عادت دارم رو این جا نمی بینم. ولی با این حال هیچ جا وطن خود آدم نمیشه... امروز صبح رفتم کلیسای سنت لازاروس و دو تا شمع روشن کردم! احساس خوبیه وقتی آدم میبینه که همه جا به شکلی معنویت وجود داره. شاید نشونه ای از یه موضوع خیلی مهم باشه که سال هاست از یاد ما ایرانی ها رفته و اون هم اینه که ماها همه انسانیم و ذاتمون یکیه. لزومی نداره خودمونو تو هیچ موردی برتر از بقیه بدونیم.
دیروز با بچه ها رفتیم سفارت برای تحویل پاسپورت و گرفتن ویزا. کلاْ احساس خوبی ندارم. مثل اینه که مستقیم دارن تو صورتم نگاه می کنن و چند تا فحش آب نکشیده نثارم می کنن. ایرانی بودن هیچ افتخاری نیست. همون طور که چینی بودن. آلمانی بودن. افغانی بودن. گینه ای بودن. و یا آمریکایی بودن. ولی اصولاْ دلیلی هم برای انکار ملیت و نادیده گرفتن اون وجود نداره.
فقط دوست دارم بلند بگم که: من ایرانی هستم.
همین.
+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 20:15  توسط سمیه
|
دیشب عاصفه مهمون ما بود. دور هم جمع شدن دوستان قدیمی و یادآوری خاطرات گذشته همیشه لذت بخشه! *
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 10:51  توسط سمیه
|
روزهای تلخیه. هفته ی پیش همه ی شب ها رو امین پیش من می خوابید. و مثل همیشه تا صبح ۱۸۰ درجه ای تغییر جهت داشت!...
به نظر میاد بچه ها قدر حال رو بهتر از بزرگ ترها می دونند. و من همه ش در تصورات خودم فکر می کنم که وقتی دوباره فرصت کنم که این همه باهاش باشم دیگه یه بچه نیست. بزرگ شده. اون قدر که شاید دیگه هیچ کدوم از قصه هایی که براش می گفتم رو به یاد نیاره...
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 23:15  توسط سمیه
|
کلییییر می شوییییم! (بالاخره!) فردا باید عازم بلاد طهران شوم جهت اخذ روادید قبرس و الباقی قضایا!
زیرنویس:
این هم آهنگ امروز!
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 15:53  توسط سمیه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 0:55  توسط سمیه
|
یه زمانی بود که همه نگران مطبوعات بودند. یه تعطیلی همه جا صدا می کرد. خیلی بده که همه دچار عادت به زور شنیدن و بی خیالی شده ند.
شاید هم دیگه بدبختی هامون اون قدر به ابتدایی ترین و بدیهی ترین مسائل زندگی رسیده که دیگه کسی فرصت نمی کنه به آزادی بیان(!) فکر هم بکنه.
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 18:46  توسط سمیه
|
استاد می فرمایند:
خطرناک ترین گناه ها مربوط به خطاهایی هستند که از دید بقیه ی آدم ها پنهانند و ممکنه به دلیل همین پنهانی بودن٬ هیچ وقت به صرافت ترک کردنشون نیفتیم.
و استاد در ادامه می فرمایند:
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 16:35  توسط سمیه
|
این روزها نگرانی ها زیادند و نوعشون هم متفاوت تر. هنوز کلیر نشده م. نمی دونم اصلاْ به پاییز امسال می رسم یا نه. بلیط ها رو یکی یکی رزرو می کنم و می دونم که ممکنه هیچ کدومشون هیچ وقت به دردم نخوره. نمی دونم سطح بقیه بچه ها چه جوریه. یه جو رقابتی احمقانه یا یه محیط آروم برای رشد و بیش تر یاد گرفتن...
اما نگرانی ها فقط محدود به این چیزها نیستند. دارم جایی میرم که سبک زندگی مردم با اون چیزی که سال ها بهش عادت کرده م فرق می کنه. دید مردم به زندگی٬ به ماوراء٬ حتی به علم با اون چیزی که من سال ها دیده م تفاوت داره. مطمئن نیستم که آیا می تونم با این همه تفاوت راحت کنار بیام یا نه. هر چند که همیشه پیش فرضم انعطاف پذیری در مقابل تغییرات سازنده بوده. ولی باز هم دل بزرگی می خواد!
می دونم که این مرحله هم قراره بگذره. ولی این که چه طوری بگذره و آخرش چی از توش دربیاد خیلی مهمه! نمی خوام ناخواسته و با یک روند مخملی(!) و کنترل نشده تبدیل به چیزی بشم که وقتی چشمامو باز می کنم حالم از خودم به هم بخوره. یا اصلاْ هیچ تغییری نکنم و فرصت رو برای بهتر شدن از دست بدم...
به هر حال زندگی همیشه یه سیستم بسیار پیچیده بوده و هیچ وقت هم قرار نیست که ساده بشه!
+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 0:32  توسط سمیه
|
امروز با مریم رفته بودم دانشکده شون برای حذف بخش عفونی. به خاطر سهل انگاری یکی از رزیدنت هاشون عفونت ویروسی ملتحمه گرفته بود.
چیزی که برام جالبه اینه که روند اتاق به اتاق گشتن و دنبال این دکتر و اون دکتر دویدن یکی از اشتراکی ترین وجوه تمام دانشگاه های ایرانه!
زیرنویس بی ربط:
به اعتقاد مریم شوهر آدم باید اون قدر زشت باشه که وقتی تو خیابون داری باهاش قدم می زنی٬ همه درگوشی پچ پچ کنن که: وای! دختره ی به این خوشگلی چه جوری حاضر شده که زن این یارو بشه!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 23:56  توسط سمیه
|
احساس می کنم این مدار صفر درجه یک اعلام رسمی "غلط کردیم" در مورد سوتی ماجرای هولوکاست باشه!
+ نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 22:44  توسط سمیه
|
و اما دفاع!
بالاخره این ماجرای ما به خوبی و خوشی(؟!) تموم شد. دفاع بدی نبود. هر چند که جای خیلی از دوستان عزیزم خالی بود.
الان چون خیلی خسته م چیزی در موردش نمی نویسم٬ ولی فردا به صورت مبسوط تمام ماجراهای هیجان انگیزی که در این یه هفته ی اخیر داشتم رو خواهم نوشت!
خدا می دونه که تو این دو روز مریم خانم ما٬ ما رو کجاهای تهران که نچرخوند! به هر حال علاقه ی زاید الوصفش به خرید، غیرقابل انکاره! امروز عصر به بهانه ی اتمام تصحیحات تز، ازشون جدا شدم تا اندکی در سکوت٬ به تفکرات پوچ خودم در باره ی سرنوشت بشریت ادامه بدم!!!
+ نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت 21:58  توسط سمیه
|
سلام!
پرشین بلاگ هم که فعلاْ پرید! تا مدتی این جا هستم. شاید خیلی موندگار نباشم. ولی امیدوارم تا مدتی ذهنیات منو تو خونه ی جدید تحمل کنید!
با تشکر.
+ نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 19:37  توسط سمیه
|