تبليغاتX
ذهنیات من

ذهنیات من

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!

داشتم فکر می‌کردم که این حضرات پرشین زاده چرا نمیرن مثلن نوشتار پهلوی یا اوستایی یاد بگیرن که بیش‌ از این زیر یوغ عرب نمونن؟! خوب البته حرف زدن از یادگرفتن خیلی ساده‌تره!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 21:23  توسط سمیه  | 

نه، چه کاریه؟!

این هم آهنگ امروز!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 0:36  توسط سمیه  | 

این نفس‌های مطمئنه‌ی لعنتی

ترم گذشته یک درس داشتم که جزو علوم انسانی طبقه می‌شه و طبیعتن سر کلاس "بحث" زیاد می‌کردیم. بیش‌تر بحث‌ها روی فیلم‌هایی بود که باید می‌دیدیم و تحلیل ما از اون‌ها. راستش متوجه شدم که دیدم نسبت به مسایل بحرانی در فیلم‌ها تفاوت عمیقی با بقیه‌ی بچه‌ها داشت. اول‌ها فکر می‌کردم به خاطر اینه که در یک رشته‌ی علمی تحصیل کرده‌م. ولی بعدها متقاعد شدم که اشکال(؟) شاید بیش‌تر مربوط به کشوری باشه که در اون رشد کرده‌م.

به نظرم ما خاورمیانه‌ای‌ها کلن آدم‌های "شدید"ی هستیم. احساسات‌مون در مورد مسايل تندتر و و به خصوص "قاطع‌"تر از غربی‌ها هست. دلیلش رو زیاد نمی‌فهمم (البته اگر یه همچین چیزی خارج از ذهنیت من وجود داشته باشه). ولی دوست دارم در این مورد بیش‌تر فکر کنم. من از شدت خوشم نمیاد. ولی احساس می‌کنم انگار یک تکه از همون چیزی که یک عده رو وادار کرده حکم قتل فلانی رو صادر کنند در لابه‌لای وجودم ته‌نشین‌شده باشه. البته این‌جا که قطعن(!) نه، ولی شاید جاهای دیگه بروز کنه...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 18:1  توسط سمیه  | 

قویماخ‌!

رحمت‌لیخ حاجی‌مامان‌ایمین قویماخ‌لاری چوخ دادلی اولاردی! البته تبریزده قویماغی تازا زائی‌لارا پیشیرردیلر(!) آما چون من چوخ سویردیم، هر دفعه کی ائوینه گئدردیم منه گوره پیشیرردی! ...

دوزتماغی چوخ چتین دئیر. بیرآز اونی قویون قابلامادا قوئورون. قاشیقینان دا تزتز قاتین کی یانماسین. رنگی کی چویوردی، بیرآز کره‌اینن ساری‌کوک توکون کی اولاری‌نان دا بیرآز قوئورولسون. آخیرده ده شیره توکون قویون قینسین. قینینه‌جان‌دا قاتین کی اون‌‌ آچیلسین. شیره‌نی هم شکرنین جورلیه بولرسیز هم ده بالی‌نان. من اوزوم بالی چوخ‌تر سویرم!

بون‌آپتیت!



برچسب‌ها: هردن بیر بئله
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 3:12  توسط سمیه  | 

کولی و این حرف‌ها؟!

این شب‌ها خیلی هم بی‌کار نیستم! دراز می‌کشم و خیال‌بافی می‌کنم. رشته‌ی خیال گره می‌خوره به هزار تا شهر. یکی رو دنبال می‌کنم. توش زندگی می‌کنم. می‌خندم. گریه می‌کنم. کار می‌کنم. بچه‌دار می‌شم. عصبانی می‌شم. زندگی می‌کنم...

هر شب مسافر یک شهرم از چهارگوشه‌ی دنیا. رنگ آبی آسمون‌ها رو که خیلی وقته دیده‌م. تا باشه که زیر سقف کدوم‌ یکی‌شون "خونه‌م" رو  بسازم!


+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 0:26  توسط سمیه  | 

بی‌سواد‌های دکتربعدازاین

اصلن باید یه قانون بذارن که خودنمایی در تز دکترا، به هر شکل، علی‌الخصوص گذاشتن نقل‌قول از یک فیلسوف یا شاعر در ابتدای تمامی بخش‌ها و زیربخش‌ها، اکیدن ممنوع می‌باشد.

فرض کنید طرف داره در مورد تغییر فاز کوفت به زهرمار (ببخشید!) توضیح میده، بعد اون بالا یه چیزی نوشته تو مایه‌های: بودن یا نبودن، مساله این است.

دیگه این‌قدر خزشو در نیارین تو رو خدا!


+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 2:21  توسط سمیه  | 

...!

Love is like taking a dump Butters! Sometimes it works itself out, but sometimes... you gotta give it a nice hard slimy push.

Eric Cartman


+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 0:32  توسط سمیه  | 

ناسزا!

سوسک بشه هر کی که بخواد این‌ها رو شبانه جمع کنه!


+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 22:54  توسط سمیه  | 

استاد، استاد، که میگن!

این ترم استاد راهنمای یک دانش‌جوی آندرگرد بودم. بله یک استاد راهنمای کامل! پروژه رو خودم تعریف کردم، دانش‌جو رو خودم انتخاب کردم و قدم به قدم باهاش کار کردم. همین دیروز هم دانش‌جوی عزیز ما(!) خلاصه‌ی کارش رو تو سمینار اختتامیه‌ی این‌جا ارائه داد. کارش واقعن عالی بود و حتی یه کم مرزهای علم رو جابجا کرد. حالا گیریم به اندازه‌ی یک اپسیلون!

برای من تجربه‌ی فوق‌العاده ارزش‌مندی بود. البته من کلن مشکلی در زمینه‌ی اعتمادبه‌نفس ندارم! ولی این کار یه جورایی من رو مطمئن کرد که توانایی یک استاد خوب بودن رو دارم. "استاد" بودن به اظهار فضل و گیج کردن دانش‌جو یا احیانن بیگاری کشیدن ازش نیست. خیلی ظرافت داره و توانایی و انرژی مخصوص خودش رو می‌طلبه. طرز برخورد با دانش‌جو و علاقه‌مند نگه‌داشتنش مهم‌ترین چیزیه که یک استاد باید بدونه. بقیه‌ی کار رو خود دانش‌جو انجام میده!


+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 4:58  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امشب!


+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 7:22  توسط سمیه  | 

آشپزباشی

یه مدتی میشه که دارم به صورت جدی آشپزی می‌کنم! جدی به این معنی که هدفم از درست کردن غذا صرفن داشتن چیزی برای خوردن نیست. بلکه بیش‌تر دارم از خود پروسه‌ی درست کردن غذا لذت می‌برم. غذا رو کم درست می‌کنم و به دفعات زیاد. تقریبن هر روز!

دستورالعمل‌های جدید رو امتحان می‌کنم. یکی از تفریحات سالم اخیرم این شده که مواد اولیه‌ای که برام آشنا نیستند رو بخرم، بعد بگردم و ببینم که چه چیزی میشه باهاش درست و اصلن مال کجای دنیاست!

شدیدن توصیه هم می‌شود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 7:16  توسط سمیه  | 

آهو نمی‌شوی به این جست‌وخیز گوسفند!

عاشقیت هم آداب داره! این نیست که هر کاری یا حرفی که به نظر درست و "صادقانه" میاد برید صاف بذارید دامن معشوق، یا همین جور برید به طرف بگید آی‌لاویو و انتظار معجزه هم داشته باشید. نه! این‌طوری به هیچ جایی نمی‌رسید. حال طرف رو به هم می‌زنید و خودتون رو هم مسخره‌ی عالم و آدم می‌کنید.

عاشقیت زمان و مکان می‌طلبه. صبر و حوصله و کمی‌ هم تجربه. مهم‌تر از همه هوش! بلد بودن می‌خواد. در یک کلام: عاشقیت آداب داره!


+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 0:20  توسط سمیه  | 

هردن بیر بئله ۲

بورا و و مخصوصن بورایا باخیردیم! یانی او یئکلیخدا دانیش‌گاه‌دا بیر نفر تاپیلمییپ بو صفحه‌لری دوزه‌ملی جورلیه؟!


برچسب‌ها: هردن بیر بئله
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 0:0  توسط سمیه  | 

نفرین‌شده؟

امین می‌گفت که قراره از طرف مدرسه ببرندشون برای دیدن آخرین شاهکار ده‌نمکی. خیلی غصه‌م گرفت... واقعن چه کسی مسئول این همه آسیب‌ایه که به مغز و روان بچه‌های این مملکت می‌رسه؟

به بچگی‌های خودم خیلی فکر می‌کنم. به این نتیجه رسیده‌م که یکی از دلایل اصلی افسردگی‌هایی که در نوجوانی دچارش شدم، دنیای بی‌سر و تهی بود که دور و برم می‌چرخید. استدلال‌های بی‌منطقی که هر روز از مدرسه و تلوزیون به خوردمون داده می‌شد. آدم‌های زشت و کوتوله‌ای که جای بزرگان می‌نشستند و نمی‌فهمیدم که چرا هر روز بیش‌تر و بیش‌تر از "بزرگی" بیزار می‌شدم...

مغز انسان نیاز به زیبایی داره تا سالم بمونه. این همه زشتی رو با چی می‌شه شست؟...


+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 0:18  توسط سمیه  | 

این هم آهنگ امشب!

زیرنویس:

نمی‌دونم چرا در اجراهایی که این پدر و دختر استثنایی با هم دارند، اسم خانم فرغانه قاسیموا رو به اندازه‌ی عالیم قاسیمف پررنگ بیان نمی‌کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 8:3  توسط سمیه  |